X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 4 مهر 1391 @ 10:54 ق.ظ

دنیای این روزای من

گاهی اوقات بعضی حسها هستندکه نمیتوانی با احدی تقسیمشان کنی. البته اولش خیال میکنی که می توانی آن را با مادرت، همسرت و یا دوستت در میان بگذاری اما بعد، خوب که فکرش را میکنی می بینی تو در این حس با احدی شریک نیستی و باید خودت به تنهایی تحمل کنی هم آن حس را و هم هرآنچه را که به آن مربوط است! فکر اینکه بعدش چه می شود، یا نکند یکوقت...، چه کنم اگر فلان جور شود یا چه کنم اگر فلان جور نشود و و و مغزت را می خورد اما تنها کاری که از دستت برمیاید نظاره کردن با دلی متلاطم و ذهنی پرهیاهوست هرچند که از ظاهرت چیزی پیدا نباشد!

1. پاراگراف بالا وصف حال الان من است... هم به وضعیت جسمانی الانم مربوط است و هم هیچ ارتباطی با آن ندارد (منظورم اینست که نگرانیم مختص دخترم تنها نیست)!

2. اینترنت اداره مان را قطع کرده اند و در عوض در هر واحدی یک دستگاه استیشن مزخرف اعصاب خرد کن گذاشته اند به این عنوان که این دستگاه هست برای زمانی که نیاز به اینترنت دارید ولی عملا این دستگاه هیچ غلطی نمی تواند بکند! یک سایت معمولی را هزار سال طولش میدهد تا باز کند دیگر چه رسد به اینکه بخواهی مدام ازش کار بکشی، اصلا فکرش را نکن!

3. راستش را بخواهی من از اداره راحتتر میتوانستم نت گردی کنم، هم کارم را انجام میدادم و هم وقت آزادم را میگذاشتم و چند دقیقه ای میگشتم در نت برای خودم، از خانه اما باید کارهای خانه را انجام دهم، شام و ناهار درست کنم و اصلا راستش را بخواهی اوقات بیکاریم را در خانه بیشتر ترجیح میدهم کتاب بخوانم یا فیلم ببینم به جای نت بازی... و مهمتر از همه اینکه برای آپ کردن کامپیوتر ثابت خیلی خیلی بهترتر است از لپ تاب یا لااقل من اینجور راحتترم.

4. از یکشنبه نقل مکان کرده ایم منزل مامان جان. مامان امشب با بهنام عازم سفر حج هستند و بابا و بهزاد تنها می مانند از طرفی فاصله خانه مامان تا اداره ما خیلی خیلی کم است و از آنجایی که شنبه اول مهر ما  برای رسیدن به اداره روح جد بزرگان احضار شد مقابل چشمانمان، تصمیم گرفتیم حالا که قرار است از سه شنبه شب بیاییم خانه مامان خوب چرا دو روز زودتر نیاییم؟! از خانه مامان اینها هم دسترسی به نت دارم اما راستش را بخواهی من خیلی هنر کنم برسم خانه و ریخت و پاشهای بابا و بهزاد را جمع کنم و برای شام شب و ناهار فردا غذایی درست کنم باور کنید دیگر با وضعیتی که دارم از این بیشتر ازم برنمیاید به همین دلیل از حالا تا 40 روز دیگر (تقریبا) من نقش شبح را در دنیای مجازی بازی میکنم ببخشید من را اگر همه جا کمرنگم

5. پنجشنبه ی پیش با محمد رفتیم بازار تا هم برای دخترکم چندتایی عروسک بخرم و هم برای خودم و محمد عطر بگیریم. اول رفتیم بازار اسباب بازی فروشها و یک فروند باربی گنده بک به انضمام یک فروند باربی اندازه معمولی به انضمام یک عروسک خوشگل و دوتا ی دیگر خریدیم بعد عازم کوچه مروی شدیم. برای خودم که میدانستم چه میخواهم اما برای محمد میخواستیم یک عطر جدید برای سر کار و یک عطر جدید دیگر برای بیرونش بخریم. پسرک فروشنده هم فرصت طلب تا توانست هی عطرهای مختلف را پیس پیس ول میداد در هوا یکدفعه دیدم حالم دارد بد میشود؛ کیفم را سپردم دست محمد و رفتم نشستم کنار پیرمرد بساط فروش! محمد بعد از چند لحظه آمد دنبالم و یک صندلی برایم از مغازه دار گرفت و گذاشتکنج دیوار. همینقدر یادمه که نشستم روی صندلی و بعد دیگر چیزی خاطرم نیست. ظاهرا غش کرده بودم! بعد از چند لحظه که بهوش آمدم دیدم کف خیابان ولو شده ام و دخترکی زیبا سعی دارد آب به خوردم دهد، محمد نگران و وحشت زده مدام صدایم میکند و یک آقا سرم را در دست گرفته و انگشتانش را مقابل چشمانم گرفته و مدام میپرسد خانم بگو این چندتاست!!! خلاصه... بعد از ۵ دقیقه و بعد از خوردن چند فروند شکلات، به حال عادی برگشتم و هول هولکی عطرها را گرفتیم و برگشتیم خانه! تازه یک عالمه چیز دیگر بود که میخواستم بخرم اما محمد انقدر که ترسیده بود دستم را گرفت و حتی اجازه نداد بایستم و یک شکلات دیگر بخرم میخواستم بعد از خرید عطرها برویم شرف الاسلام و یک ناهار مشتی بخوریم اما خوب این برنامه ی غش کردن من همه چیز را بهم ریخت! اصلا فکرش را نمیکردم که انقدر توانم کم شده باشد

6.اندازه ی ۶ تا پست برایتان حرف زدم ها... پنجشنبه این هفته هم قراره خاله جانها بیایند خانه مامان اینها تا برای مامان و بهنام آش پشت پا بپزیم... خلاصه اینم از حال و روز ما.

باز هم اگر تونستم و وقت کردم میام پیشتون...امیدوارم هرجا که هستید سلامت و خوشبخت باشید