X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 18 شهریور 1391 @ 10:21 ق.ظ

می‌شد اما...

جمعه می‌توانست روز خوبی باشد؛ بعد از خرید مایحتاج خانه٬ بعد از ناهاری که خانه مادر خوردیم٬ بعد از گفتگوهای بامزه ی دانیال و محمد٬ بعد از سر به سر گذاشتنهای بهنام و محمد٬ بعد از نقشه‌هایی که مامان برای ولیمه‌اش می‌کشید و برایمان تعریف می‌کرد==> میهمانی را در همین سالن ساختمان خودمان می‌گیریم٬ چهار شب٬ شبی صد نفر از دوستان و بستگان را دعوت می‌کنیم٬ یک شب از هانی غذا می‌گیرم٬ دو شب از فارسی یک شب هم از صفا؛ صد البته که هر چهارنفرتان (من و محمد٬ بهنام و حدیث) باید در این چهار شب حضور داشته باشید! جمعه می‌توانست روز خوبی باشد؛ بعد از چرت دلچسبی که بعد از مدتها در خانه پدری زدم٬ بعد از شوخیها و سر به سرهایی که با بابا داشتم٬ بعد از خوردن آن عصرانه ی واقعا دلپذیری که مامان برایمان مهیا کرد٬ بله٬ جمعه می‌توانست روز خوبی باشد تنها اگر ساعت ۱۰ شب آن اس ام اس کذایی از جانب خانم مدیر برایم ارسال نمی‌شد! اگر تمام تنم را لرزی شدید فرا نمی‌گرفت٬ اگر قبل از آنکه بترسم کمی فکر می‌کردم و یادم می‌آمد که آن اشتباهی که خانم مدیر در اس ام اسش برایم زده بود٬ عملا تقصیر بچه‌های انفورماتیک بود و من چهار هفته قبل آن فایل لعنتی را که اشتباهی برای بعضی از اعضا ارسال شده بود٬ اصلاحش کرده بودم و اگر خانم مهندس آی تی به خودش زحمت می‌داد و از فولدرمشترک لیست اصلاح شده ی اعضا را برمی‌داشت٬ دیگر ما اینقدر مضطرب و نگران نمی‌شدیم!  

می‌توانستم جمعه شبی آرام را بگذرانم٬ پوآرو ببینم٬ کمی میوه بخورم٬ یک دوش آب گرم بگیرم٬ خورشی را که بار گذاشته بودم که تا صبح برای خودش قل بزند٬ چند باری مزه می‌کردم تا بهترین شود٬ لباسهای فردای خودم و محمد را آماده کنم؛ اما عملا هیچکدام را انجام ندادم! پوآرو را دیدم اما نه با حواس جمع٬ دهانم باز نشد یک قلپ آب بخورم بلکه خشکیش برطرف شود دیگر میوه پیشکش٬ حمام را که دیگر حرفش را نزن! محمد هم بالاخره چیزی برای پوشیدنش پیدا می‌کند فردا لباس‌های خودم هم که مشخص است! خورش را هم همان ادویه‌جاتی که بهش زدم کفایت می‌کند و اصلا مگر بعد از اینهمه سال آشپزی هنوز مقدار و اندازه ی مواد افزودنی را نمی‌دانم که لازم باشد مرتب بچشم غذا را؟! همانها که ریختم کافی است!  

می‌توانستم جمعه شب را با خیال راحت بخوابم٬ بعد از پوآرو تلویزیون و ماهواره را خاموش کنم٬ مسواک بزنم٬ دست و صورتم را بشویم و آن کرم خوشبوی جدید را بمالم به دست و صورتم و نهایتا بعد از چند دقیقه خوابم ببرد اما... بعد از پوآرو تلوزیون را خاموش کردم اما یادم نیست ماهواره را هم خاموش کردم یا نه٬ مسواک نزدم٬ صورتم را گربه شور کردم و نهایتا یک طرف صورتم را کرم زدم یک طرف را نزدم٬ خواب؟ نیامد سراغم تا ۳ صبح! بعد از آن هم خوابم نبرد بلکه بیهوش شدم و ساعت شش و نیم نشده بیدار بودم! 

حالا اداره‌ام و برای اطمینان بار دیگر فایل اصلاح شده را چک می‌کنم؛ فایل درست است! حالا می‌روم سراغ ایمیل واحدمان٬ وارد سنت می‌شوم و لیست اعضا را نگاه می‌کنم... سکوت... حرفی ندارم بزنم جز سکوت... انقدر ناراحت و عصبانیم که نمی‌دانم چه بگویم!!! خانم مهندس آی تی که چهارشنبه‌ها فایل پاورپوینت ما را برای اعضا ای میل می‌کند٬ با آنکه بارها تاکید کرده‌ایم که تو از فایلی که در فولدرمشترک می‌گذاریم استفاده کن و لیست اعضا را از آنجا بردار٬ همچنان از فایل گندیده ی سال گذشته ی خودش استفاده می‌کند و حتی به خودش زحمت نداده که یک نگاه به لیست آپدیت شده ی اعضا بیندازد! این یعنی من تمام دیشب یا به عبارتی بامداد دیشب را بخاطر گناه نکرده حرص خوردم و نگران بودم! این یعنی تمام آن استرسهای لعنتی که من و کودکم تحمل کردیم دیشب و امروز تنها بخاطر کوتاهی این خانم بود! این یعنی نمی‌دانم دادم را به کجا ببرم واقعا! به من نگویید مراقب خودت باش و حرص نخور که نمی‌شود! مگر می‌شود حرص نخورد؟ مگر من دیشب می‌توانستم بی‌خیال باشم؟ مگر می‌شد؟ اطلاعات محرمانه ی اداره ی ما که اتفاقا برای خیلیها مفید است٬ از روی اشتباه این خانم برای جاهایی ارسال می‌شد که نباید! دیگر واقعا نمی‌دانم چه می‌شود٬ همان صبحی با صدایی که از روی ناراحتی می‌لرزید با خانم مدیر تماس گرفتم و ماجرا را گفتم اما خوب هنوز معلوم نیست چه می‌شود! مسلما خانم مهندس می‌زند زیرش٬ اما باز خدا را شکر که کوتاهی از طرف من نبود که واقعا ظرفیت این یکی را نداشتم که بعد از اینهمه کار و تلاش بی‌وقفه٬ سر یک اشتباه توبیخ شوم!  

شنبه می‌تواند روزی خوب و آغاز هفته‌ای آرام باشد تنها اگر خداوند عالم خودش بخیر بگذراند... 

پ.ن. به دوست جون من سر بزنید برایتان یک عالمه سوپرایز دارد و تازه شاید مرا هم آنجا دیدیدفقط باید بگردید و پیدا کنید