X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 7 مرداد 1391 @ 10:02 ق.ظ

روزمرگیهای آن هفته

اون هفته بالاخره با محمد رفتیم خرید... همونجایی که طناز جانم آدرس داده بود==> میرزای شیرازی! بله عروسکها آنجا بودند و نه در وزرا یا عباس آباد!!! می‌خواستم حتما حتما برای نی نیم باربی بخرم و نه هیچ عروسک دیگری. اما چرا اینقدر عروسکها زشت و بی ریخت شده‌اند؟ می‌دانم همه‌ش بخاطر این تحریمهای لعنتی است که هیچ چیزی وارد مملکت نمی‌شودبالاخره با اکراه یک پکیج باربی به همراه یک دونه باربی تقلبی چینی خریدم که اصلا به دلم ننشتند هیچکدامشان. بعد رفتیم انتشارات خانه فرهنگ و هنر (زیر پل کریمخان و تقریبا سر ایرانشهر) که چند تا کتاب بگیرم از آنجا اما دیدم انگار در آن کتابفروشی عظیم بمب ترکانده‌اند!!! رو در و دیوار برچسبهای ۳۰٪ تخفیف زده بودند، کتابها همه رو سر همدیگر ولو شده بودند وسط کتابفروشی، قفسه‌ها همه خالی و خلاصه یک وضعی... بغضم گرفته بود. به محمد گفتم حتما اینا هم در پی تغییر شغلند و می‌خواهند کتابفروشی را جمع کرده و به جایش فست فود راه بندازندخلاصه با لب و لوچه‌ای به غایت آویزان و دست از پا درازتر از مغازه خارج شدیم و چند قدم که به سمت هفت تیر حرکت کردیم و درست سر نبش خیابان وارد اولین کتابفروشی شدیم (قبلا آنجا نوشت افزار فروشی بود). می‌خواستم کتابهای شوق وصال و خنجر را بگیرم. در کمال تعجب دیدم همان آقای ریش بزی ی فروشنده‌ای که از قضا همیشه عاشق کتابهای سیخونکی بود و مدام همانها را به من معرفی می‌کرد (در خانه فرهنگ و هنر مرحوم) آنجاست! قبل از اینکه درمورد کتابها سوال کنم درمورد خودش سؤال کردم: آقا شما قبلا در خانه فرهنگ و هنر تشریف نداشتید؟! ناگهان گل از گل آقاهه شکفت با یک لبخند پت و پهن گفت: چرا خانم آنجا بودم و هنوزم هستم. اینجا هم خانه فرهنگ و هنر است منتها آن مغازه را قرار است اختصاص دهیم به کتابهای نفیس و این مغازه هم مختص کتابهاییست که می‌بینید! خلاصه خیلی خوشحال شدم که قرار نیست آن کتابفروشی دوست داشتنی تبدیل به فست فودی چیزی بشهدیدم روی میز از هر انتشاراتی که بگویی کتاب دارد جز نشر علی! گفتم از علی کتاب ندارید؟ با من من گفت دیگر با آنجا کار نمی‌‌کنیم. گفتم ظارهرا آقای «ن» (صاحب نشرعلی) اخلاق آدمیزاد ندارند که هیچ کجا حاضر با همکاری با ایشان نیست! شهرکتاب هم بخاطر اخلاق بد ایشان دیگر کار نمی‌کند باهاشان. آقاهه خنده اش گرفته بود گفت اطلاعات خانم خوبست ها... و بعد از اخلاق و رفتار ایشان گفت و گفت با این اخلاق و منش فکر نکنم به جایی برسند و بعد از وضع بد زمانه گفت و اینکه فرهنگ و ادب دیگر رو به خاموشیست و چه ها و چه ها و چه ها (منظورش البته به آدمایی بود که کار فرهنگی انجام می‌دهند اما خودشان اصلا ادب و تربیت ندارند و چیزی از مردم داری سرشان نمیشه... منظورش به مردم عادی و کتابخوان نبود خدایی نکرده... و راستشو بخواهید منم باهاش به شدت موافقم... آن زمان که در آموزشگاه تدریس می‌کردم، مدیر و صاحب موسسه ما هم ظاهرا معلم بود و آموزشگاه زده بود و کار فرهنگی آموزشی میکرد اما خودش از هرچه انسان بی تمدن سراغ داشتم بی ادبتر و بی فرهنگتر بود و به جز پول به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد که نمیکرد!). بعد این وسط مسطا که وقت آزاد پیدا می کرد یک کتاب به من معرفی می‌کرد که خوشبختانه یا همه شان را خوانده بودم و یا داشتمشان و هنوز نخوانده بودمشان. فقط کتابهای فصل دل سپردن و روزهای هاشور خورده را گرفتم که نداشتمشان و تعریفشان را جسته گریخته شنیده بودم. آقاهه کلی به محمد تبریک گفت که چنین همسر به روز و کتابخوانی دارد (ولی دیگر خبر از دل خون محمد نداشت که کتابهای من برای او چون هوویی کنه و رو مخ، غیرقابل تحملند) برای همین که خیلی خوشش آمده بود و هم اینکه فهمید از مشتریهایشان هستیم، ده درصد هم بهمان تخفیف داد و خلاصه نیشمان را تا بناگوش باز کرد! 

شب هم که رفتیم خانه، تا آمدیم وارد واحد خودمان شویم بهنام و دانیال آمدند دم در و خلاصه به جای واحد خودمان، رفتیم واحد آنها (گفته بودم با بهنام همسایه دیوار به دیواریم؟) آنجا هم دانیال تا چشمش به اسباب بازیا افتاد فکر کرد مال اوست و خلاصه به هر ترفندی بود راضیش کردیم که از خیر آن جعبه بزرگه بگذرد و در عوض آن باربی خوشگل مشکل را بردارد که برداشت و تازه خیلی هم دوستش داشت! تعجب ندارد عزیز من خو دوره آخر زمان است دیگر! 

دیگر اتفاق خاصی هم نیفتاد جز آنکه بنده تا حد مرگ سرما خورده‌ام! اوج بیماریم هم ۴شنبه بود یعنی یک چیز می‌گویم یک چیز می‌شنویدها... بعد رفتم دکتر... ایشان هم فرمودند هیچی نمی‌توانم بدهم بهت چون ضرر دارند برایت. فقط گفت روزی سه لیوان شیرهویج بخور و برای گلو دردت هم به دانه بگیر. هرچند از همان سه شنبه شب که گلو درد آمد سراغم مدام شیرعسل و پرتقال می‌خوردم اما نمی‌دانم چرا خودم اصلا یاد به دانه و چهار تخمه و اینها نبودم! رفتم عطاری و علاوه بر بهدانه و ۴تخمه، گفتم یک چیزی هم بده که چرک خشک کن باشد! خانمه گفت مخلوط چند گیاه را بهت می‌دهم که کار آنتی‌بیوتیک را انجام می‌دهد و از این باید دم کنی و روزی ۳ لیوان بخوری! دیروز تمام مدت کارم همین بود که یا شیرهویج می‌خوردم یا آنتی بیوتیک یا چهارتخمه. تازه بهنام هم مثل من مریض است و چه بسا بدتر از من چون صدایش هم به کل قطع شده و فقط تصویر دارد! 

امروز اما خدا رو شکر خیلی بهترم اما خوب همچنان ته گلویم می‌سوزد. 

از کتابها خنجر را خواندم و راستش خوشم آمد ازش. داستانش اونجوری که ازش انتظار داریم پیش نمیره و یه جور غیرمنتظره‌ای پیش میره. داستانش پره از اطلاعات و دانسته های باستان شناسی یا بهتره بگم ایران شناسی، پر از اسامی معروف و غیر معروف ایرانی و خلاصه خیلی باحال بود که آن اطلاعات را می‌خواندم؛ انقدر که دلم خواست وقتی هوا خنک شد و توانستم حتما یک سر تا شوش و آن دور و برها بروم. برای یک بار خواندن بد نبود به نظرم. 

حالا دارم شوق وصال را می‌خوانم و تا اینجا (که خیلی هم نیست البته) به نظرم بدک نیست... عالی آنچنانی نیست اما خوب مثل غزال هم نیست که تا همینجایش را بخوانی و بعد کتاب را محکم پرت کنی زمین از بس که تخیلی و پوچ است! 

بسه دیگه چقدر حرف زدم... همینها دیگر 

پ.ن۱. کتابها را زنگ زدم به خود نشر علی و خواستم با پیک برام بفرستند. 

پ.ن۲. عجب... 

اضافه میشود: 

شوق وصال را خواندم و راستش را بخواهید دوستش نداشتم... تم داستان غیرمنطقی بود، خیلی صحنه ها بیخود و اضافه بود و کاملا مشخص بود که فقط برای سیاه کردن صفحه و بالا رفتن شمارگان صفحه نوشته شده اند بعدشم اصلا و ابدا هیچ هیجانی نداشت... داستان یک روند ساده ی بدون پستی بلند داشت... برای همین اصلا خوشم نیومد ازش!