X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 28 تیر 1391 @ 09:48 ق.ظ

این هم از امروز!

 امروز صبح که می‌آمدم اداره، که هوا نیمه ابری و خنک بود، که بوی چمنای خیس کنار اتوبان همت فضای اطراف را آکنده بود، یاد جاده‌های سرسبز شمال افتادم. یاد رانندگی در این جاده ها و تنفس در هوای پاکشان و اینکه چـــــــــــــــــــــــــــــقدر من راه را دوست دارم. به نظر من شیرین ترین و لذتبخش ترین قسمت مسافرت همان آغاز راه است. چقدر آدم شوق رسیدن دارد و پیش خود فکر می کند وای که قرارست چقدر خوش بگذرد به من در این مسافرت و بعد با لذت تمام زل می زند به جاده، شیشه ماشین را پایین داده و اجازه می دهد هوای خنک کوهستانی لرز به جانش بیندازد. برای همین است که من کلا مسافرت زمینی را دوست دارم، حالا بماند که در برگشت ترجیح میدهم با هواپیمایی چیزی برگردم تا زودتر به کار و زندگیم برسم چون این راه برخلاف راه قبلی هیچ لذتی ندارد! آدم قرار است دوباره برگردد به شهر شلوغ و پر سرو صدای و دودآلود خودش! معلوم است که این راه از زهر مار هم تخلتر است و هیچ خوشایند آدم نیست. من اکثرا موقع برگشت خوابالود، اخمو، کم حوصله و غمگینم به همین دلیل تنها راه رفت را دوست دارم. امروز صبح که می‌آمدم اداره، که هوا نیمه ابری و خنک بود، که بوی چمنای خیس کنار اتوبان همت فضای اطراف را آکنده بود، چقدر دلم خواست که می توانستم با خیال راحت و بی آنکه نگران کم شدن مرخصیهایم باشم، دو روز مرخصی بگیرم و بروم به کوه و جنگل. متاسفانه امسال هم بخاطر این نینیگلو و هم بخاطر نگهداشتن مرخصیهایم نمیتوانم زیاد به گشت و گذار بپردازم ولی خوب به هرحال میلش در وجودم هست البته خوب ترکیه را خواهیم رفت اما آن لذت دوست داشتنی را که از راه می برم نخواهم برد، به جایش خدا خدا خواهم کرد تا زودتر هواپیما در زمین سفت و محکم بشیند تا من بتوانم یک نفس راحت بکشم! راستش را بخواهید من از هواپیما و ارتفاع خیلی می ترسم، خصوصا آنکه بدانم در ارتفاع 50 هزار پایی در آسمان معلقم... واقعا وحشتانک است

در این دوران بخصوص، که همه انتظار ویار خاصی را از من دارند اما خودم میل چندانی به چیزی ندارم، کشف کرده‌ام که عجب انگور میوه ی لذیذ و خوشمزه‌ایست! نمی‌دانم چرا قبلا به این نتیجه نرسیده بودم؟! حالا که فصل انگور یاقوتی (که حتی هنوزم مورد علاقه ی من نیست) و انگور عسگری‌ایست، من فقط انگور عسگری را می‌پسندم اما چند وقت بعد که آن انگورهای بی‌دانه ی صورتی رنگ هم آمدند حتما سراغ آنها نیز خواهم رفت. این چند هفته من خودم را خفه کردم از بس انگور خوردم، انگور خالی، نان و پنیر و انگور، انگور به همراه میوه‌های دیگر و خلاصه انگور و انگور و انگور! واقعا دست خداوند عالم درد نکند که این میوه ی بهشتی را از ما دریغ نکرد و اجازه داد در همین زمین خاکی از آن بخوریم هرچند که هزاران برابر زیباتر و خوشمزه ترش را نگاه داشته برای اهل بهشتش، اما باز هم بسیار بسیار ممنونشم که انواع و اقسام انگور را دراخیارمان قرار داد.  

پ.ن. من نمی دانم دیروز واقعا چم شده بود! انگار که روح سگ آقای پتیبل در من حلول کرده بود و وادارم میکرد عین سگ بیشینم پشت میزم و آماده باشم تا پاچه ی یکی را بگیرم! خدا را شکر که دیروز کسی سربسرم نگذاشت و روز به خیر و خوشی گذشت. اما امروز گوش شیطان از بیخ و بن کرد، حالم خیلی خوب است و انرژی دارم ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنهوا... دست خودم نیست دیگر به قول دوستان هورمانهای بدنم ظاهرا مدام چپ و چوله می شوند