X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 24 تیر 1391 @ 01:24 ب.ظ

برای بعدهای خودم که بدانم در آستانه ی سه ماهگی به چه می اندیشیدم

حال این روزهایم بسیار عجیب است. تمام سیستم بدنم بهم ریخته و درهم و برهم شده است. نه میتوانم غذا بخورم نه میتوانم غذا نخورم! نه میتوانم بخوابم نه میتوانم نخوابم... درست زمانی که احساس آرامش میکنم و بیخیالم، ناگهان موجی از ترس و استرس حمله میکنند به قلبم. تپش قلبم بیشتر و بیشتر میشود و پشیمان میشوم از مادر شدن؛ اما دقایقی بعد از ترس آنکه مبادا خدا قهرش بگیرد، با ترس و لرز فوری زبان خود را گاز گرفته و در دل هزار بار خدایا غلط کردم میگویم. اما واقعیت اینست که من میترسم... من از مادر شدن میترسم؛ من از بار آنهمه مسئولیت میترسم، من از آینده ی فرزندم میترسم؛ و از خیلی چیزهای دیگر... هرگز فکرش را نمیکردم که مادر شوم و حالا که در آستانه مادر شدن قرار دارم به این می اندیشم که من تمام این سالها دقیقا بخاطر تمام این دلهره ها و نگرانیها بوده که میترسیدم از داشتن بچه. محمد مدام یادآورم میشود که اصلا به این طفل معصوم اهمیت نمیدهی، چرا برایش کتاب نمی خوانی؟ چرا با او صحبت نمیکنی؟ چرا فلان کار را نمیکنی؟ چرا فلان کار را میکنی؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ ولی نمیداند یک یک این سوالات باعث میشوند ترس و اضطراب من بیشتر و بیشتر شود و بیشتر وحشت کنم از وظیفه مهم مادری!!! من الان به تنها چیزی که نیاز ندارم پند و اندرز دیگران است و در عوض نیازمند و محتاج آرامشم... دلم آرامشی از غیب میخواهد که قلبم را آرام کند و اطمینانم دهد که آینده آنقدرا که من فکر می کردم ترسناک و دهشتناک نیست... که قرار نیست همیشه زندگی همینجوری طی شود که تا به حال شده... که خدا خودش صلاح بندگانش را بهتر از هرکسی میداند و او هرگز قهرش نمیگیرد از تو چون میداند برای پذیرش چیزی که عمری از آن میترسیدی، نیاز به زمان داری.  شاید به همین دلیل بود که بعد از مدتها دستم را گرفت و برد به دیدن خانم رهنما تا حرفهایش را بخوانم و بدانم علی رغم آنچه من فکر می کردم، دنیای مادران دنیای شیرین و زیباییست و چقدر خوب است که انسان کسی را برای خود داشته باشد که اینچنین عاشقانه دوستش بدارد... چقدر خوب است که با فرزندت درد دل کنی و تو از رازهایت برای او بگویی و او از خود برای تو بگوید...  

دیروز برای اینکه برعلیه نگرانیهای درونیم قیام کنم، دست محمد را گرفتم و رفتیم تا خیابان وزرا، می خواستم از اسباب بازی فروشیهای آنجا یک باربی خوشگل برای فرزندم بخرم. اما تمام اسباب بازی فروشی ها بسته بودند و در عوض تک و توکی از عطرفروشیهایش باز بودند! دیروز نشد اما شاید امروز که رفتم دکتر، از همانجا دوباره برویم وزار (فاصله ی مطب خانم دکتر تا وزرا تنها یک خیابان است!)؛ محمد غر میزند که آمدیم و دختر نشد، بگذار یک ماه بعد که جنسیتش معلوم شد آنوقت برایش خرید می کنیم اما برایم مهم نیست که فرزندم پسر شود من به هر حال برای او یک باربی زیبا خواهم خرید