X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 21 تیر 1391 @ 09:04 ق.ظ

آن چیست که من ندارم اما تو داری و قدرش را نمی‌دانی؟!

میگویم چرا اینجا نشسته‌اید و بیرون نمی‌آیید؟ جواب می‌شنوم==> داریم در مورد چیزی که ما نداریم اما تو داری ولی قدرش را نمی‌دانی حرف می‌زنیم!!! هرچه منتظر می‌ایستم بلکه توضیح بیشتری بدهند آنها اما صمم بکم یکدیگر را نگاه می‌کنند و به هم لبخند ژوکوند می‌زنند. من اما حیران مانده‌ام که یعنی چه چیزی می‌تواند باشد آنکه من دارم ولی آنها ندارند و من قدرش را نمی‌دانم ولی آنها می‌دانند؟! نکند منظورشان این فسقلی سه سانتی متری من است که حالا دیگر قلبش شکل گرفته است؟ ولی نه این نیست، خوب تا چند وقت دیگر خودشان هم می‌توانند بچه دار شوند! تازه من کی قدر این فسقلی را ندانستم؟ من فقط شوکه بودم و باورم نمی‌شد، همین! نکند منظورشان کتابهایم هستند (آخر در اتاقی که کتابخانه‌ام قرار دارد نشسته‌اند) اما نه، این هم نیست؛ خودشان کتابخانه دارند به چه گندگی! ولی پس آخر چه می‌تواند باشد؟ چرا توضیح نمی‌دهند؟! وقتی هرچه فکر می‌کنم و عقلم به جایی نمی‌رسد، به این نتیجه می‌رسم که منظورشان محمد است، البته نه خود محمد بلکه محبتها و رفتار خوب او با من است! چون روزی یکی از آنها به من گفته بود که خوش به حالت که محمد را داری، من هرچه به مردان دیگر ازجمله همسر خودم نگاه می‌کنم می‌بینم که واقعا محمد چیز دیگریست! با این نتیجه‌گیری و درحالیکه از سکوتشان هم بهم برخورده است، از اتاق خارج می‌شوم. بعد مدام با خودم درگیرم که مگر من چه رفتاری داشته‌ام که باید این حرف را بشنوم؟ اصلا مگر من بد با محمد تا می‌کنم که دلشان به حال برادرشان سوخته است؟! یعنی همسر بدی بوده‌ام؟ اگر اینجور است پس چرا محمد همچنان دوستم دارد و مدام لی لی به لالایم می‌گذارد؟ نکند برای آنها عروس بدی بوده‌ام؟! پس اگر باز هم چنین است چرا سارا حالا که می‌داند من وضع و اوضاع درست و درمانی ندارم آمده پیشم و نمی‌گذارد آب در دلم تکان بخورد؟ شاید اصلا منظورشان چیز دیگریست ولی آخر چه چیزی می‌تواند باشد که آنها ندارند ولی من دارم و قدرش را نمی‌دانم؟!!! این چیستان تا صبح فکر مرا به خودش مشغول کرده بود حسابی! صبح سر صبحانه چند بار آمدم از آزی بپرسم که منظورتان چه بود از آن حرف دیشب ولی باز جلوی خودم را گرفتم؛ یکبار پرسیدم اگر می‌خواستند همان دیشب جوابم را می‌دادند، پس در سکوت به خوردن صبحانه مشغول شدم ولی ناگهان خود آزی می‌گوید: راستی! ما دیشب داشتیم راجع به بابا صحبت می‌کردیم و تمام شد. همان جمله کفایت می‌کرد تا تمام افکار باطل مرا از بین ببرد و به اصطلاح چون آبی روی آتش، آرامم کند. چقدر من خنگم! چرا به فکر خودم نرسید این موضوع؟! مگر درست بالای کتابخانه قاب عکس بزرگ پدر محمد نبود؟ مگر نگاه سارا روی آن نبود؟ مگر من این اواخر مدام از دست بابا شکایت نکردم پیششان و غر غر نکردم؟ مگر سارا مدام نمی‌گفت اینجوری نگو یک روز که مثل ما پدرت را از دست دادی می‌فهمی چه کسی را از دست دادی که دیگر خیلی دیر است و دلت مدام می‌سوزد! چطور خودم نفهمیدم؟! واقعا که خیلی خرم! پس آخر چرا همان دیشب از اشتباه درم نیاوردند! برای بار هزارم به خودم تاکید می‌کنم که دختره ی خنگ زبان نفهم، اینقدر عجولانه قضاوت نکن در مورد مردم و فرتی چیزی را که نمی‌دانی به دل نگیر!   

جناب آقای محمد خان گامبوی شکمو! آن پاستیلها که دخلشان را شبانه آوردی، متعلق به این کودک سه سانتی‌ات بود!!! آخر از خودت خجالت نکشیدی پاستیلهای این طفل معصوم را خوردی؟ حالا خوردی، نوش جانت ولی بابا نامرد! یک جیزگولش را می‌گذاشتی برای این طفل معصوم! حالا من وسط اداره‌ای که به هیچ فروشگاهی راه ندارد، پاستیل از کجا بیاورم آخر؟  

شوخلوخ کردم شوشو، نوش جانت ولی خدایی مال این طفل معصوم خوردن نداشت