X
تبلیغات
رایتل
شنبه 17 تیر 1391 @ 12:12 ب.ظ

حالم بده

وقتی حالم خوب نیست، خوب خوُب نیست دیگر مگر تعارف دارم با کسی؟! برعکس هفته ی گذشته که شنبه‌اش برایم شیرین و گوارا بود، این شنبه برایم از زهر هلاهل هم تخلختر است! از یک طرف گرمای بیش از اندازه و وحشتناک اتاق امانم را بریده‌است، از طرف دیگر چشمانم و سرم زق زق می‌کنند و میل بسیار شدیدی به خواب دارم، از طرف دیگر نمی‌دانم چرا اینقدر عصبی و بیقرارم، اینجور بگویم آماده‌ام تا یکی بگوید الف و من بخوابانم تخت گوشش!!! البته فکر می‌کنم این بیقراری و عصبیت بخاطر گرمای طاقت فرسای اتاقمان است... خدا خدا می‌کنم زودتر ۲:۳۰ شود تا عین کش بند تونبان در بروم سمت خانه‌مان! 

دیشب بعد از یک سال که از خریداری فیلمش می‌گذشت، بالاخره فیلم شک (Doubt) را دیدم و لجم گرفت که آخرش همانجور دو به شک ماندیم که بالاخره آری یا خیر! هرچند که من هم مثل آن خواهر روحانی یک جورایی مطمئن بودم که آری ولی باز از طرفی منم مثل او ماندم به شک که نکند یک وقت... بمیرم برایت اصلا فهمیدی چه گفتم و چی به چی بود؟ اگر ندیدیش می‌گویم که داستان در مورد دو خواهر روحانی و یک کشیش است که به پسرکی سیاهپوست بیش از حد ابراز لطف می‌کند؛ حالا این دو خواهر به آن کشیش مظنوند که با آن پسرک رابطه ج*ن*س*ی برقرار کرده باشد... فیلم جالبی بود... من اصولا هر فیلمی را که مرل استریپ نازنینم بازی کرده باشد دوست دارم ولی کاش آخرش می‌فهمیدیم چی به چی است! البته به گمانم اینجوری بهتر شد... مگر خود ما وقتی با اطمینان کامل به کسی تهمت و افترا می‌زنیم، با چشمان خود دیده‌ایم که آن شخص فلان کار را کرده باشد؟ مگر غیر از اینست که یک سری شواهد و مدارک را کنار هم می‌گذاریم و خودمان برای خودمان نتیجه‌ می‌گیریم و حکم صادر می‌کنیم؟ حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم چه بهتر که ببینید این فیلم را به عنوان یک تلنگر چیز بسیار خوبی است. 

در ضمن فیلم یک هفته با مریلین را دیدم و راستش را بخواهید دلم کباب شد برای مریلین مونرو... بدبخت بعد از اینهمه سال هنوز دست از سر مرده‌اش هم برنمی‌دارند  

کتاب جدید به درد بخور فعلا هیچی نخوانده‌ام... لامذهبا هیچکدام جذبم نمی‌کنند و کتابها دیگر آن کشش و جذابیت قدیم را ندارند که ندارند... شما اگر خوانده‌اید چیزی بگویید تا بگیرمش...فعلا همینها باشد تا بعد...