X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 6 تیر 1391 @ 10:10 ق.ظ

آقای پدر بعد از این :)

می‌دانی چقدر برایم جالب بود که دیشب بعد از دو ماه بالاخره یاد این کنجد من افتادی؟! می‌دانی چقدر برایم عجیب بود که مدام سفارش کودکت را می‌کردی و مدام تقاضا داشتی که خواهشنا باورش کنم و با او حرف بزنم اساسی! هرچند هنوز این فسقلی را باور نکرده‌ام اما باورم شد که تو آقای پدر شده‌ای! نه از آن پدرهای همینجوری ها، نه، تو از آن مهربان دوست داشتنی پدرهایی... از همانها که کودکشان را لوس و ننر می‌کنند اما به باورشان تازه خیلی هم جدی هستند!!! تو از آن پدرهایی می‌دانم! پس وقتی قرارست تو مهربان باشی من لابد باید نقش شمر خانواده را بازی کنم آخر نمی‌شود تو مهربان من هم مهربان آنوقت دو روز دیگر کودکمان اداره‌مان کند! نمی‌شود که! می‌دانی حرکات دیشبت و نگرانی جدیت چقدر دلم را گرم کرد؟ تو این مدت همش با خودم فکر می‌کردم که نکند مرا و کودکمان را رها کنی به حال خود و خودت را غرق کار و بارت نمایی اما سخنان محبت‌آمیزت با کودکت، سفارشهای راه به راهت همه خیالم را راحت کردند که تو وظایف پدرانه‌‌ات را انجام خواهی داد تمام و کمال! یعنی دلت نمی‌آید از زیرش شانه خالی کنی؛ به قول خانم همکار این فسقلی انرژی عجیبی دارد، فکر کنم هنوز هیچی نشده انرژیش روی تو اثر گذاشته اساسی  

اما من همچنان حرفم نمی‌آید با این فنقل بانو... خدا به داد برسد نکند از آن مادرهای سرد و عبوث شوم که لام تا کام با فرزندشان حرف نمی‌زنند؟! نکند از آن مادرها شوم که معتقدم نباید به بچه زیاد رو داد؟! اما مادر خودم که اینگونه نبود! از وقتی به یاد دارم محرم اسرارش بودم و سنگ صبورش! او از همان کودکی مرا انسانی عاقل و فهیم محسوب می‌کرد و حتی خیلی اوقات ازم نظر می‌خواست و از نظراتم استفاده می‌کرد! پس خودم چرا اینجوریم؟ اصلا چرا تمام محاسباتم برعکس از آب درآمدند؟ من فکر می‌کردم خودم با کودکم راحت راحت باشم و تو با او غریبی کنی اما دیشب بهم ثابت کردی که تو حداقل یک قدم از من جلوتریخوب باش! من که بخیل نیستم... حالا بگذار صدای قلبش را بشنوم، بگذار تصویرش را ببینم، بگذار اولین تکانها را حس کنم مطمئنم که بعد از آنها صدها قدم از تو جلوتر می‌زنم حالا صبر کن 

اما خدایی چه حالی می‌دهد حالت از پخت و پز بهم بخورد اما عوضش هی ارد غذاهای مختلف را به اطرافیانت بدهی هی مامان جانت برایت کتلت و لوبیا پلو و فسنجان بپزد، هی سارا که بیاید پیشت چون خواهری دلسوز هوایت را داشته باشد و محض خاطر ویار جنابعالی برود دنبال کرفس تازه تا خورشتش را برایت بار بگذارد! حالا خوبست خودت عاشق آشپزی بودی و به این روز افتادی اگر آشپزی را دوست نداشتی می‌خواستی چقدر زور بگویی به اطرافیانتraised eyebrow پر رو!