X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 5 تیر 1391 @ 10:23 ق.ظ

سفره

سه روز پیش که میشه جمعه، بالاخره بعد از سه سال موفق شدم سفره حضرت ابوالفضلم رو بندازم؛

اینکه با این حالم چقدر دست تنها بودم بماند؛ اینکه برای بار هزارم بهم ثابت شد که به جز خدا و مادرم و محمد هیچکس رو ندارم که خالصا و مخلصا به وقت نیازم به دادم برسه بازم بماند؛ اینکه یادم میاد هر وقت هر کدام از اطرافیانم (منظورم دوستام نیستا، منظورم خانوادمه) احتیاج به کمک داشتند من از همه جلوتر پیششون بودم اونوقت حالا که حتی خودم به زبون میام که بیایید کمکم دست تنهام ولی هیچ کی نمیاد (!) برام جای تعجب میمونه! نمیدونم، پیش خودم فکر می کنم شاید رفتار خودم اشتباست... شاید نباید همیشه اینقدر برای همه از جون مایه بذارم که بعد هم توقع داشته باشم 7 سال یه بار که خودم کمک میخوام اونا هم برام جبران کنند! من اگه باردار نبودم و اگه این حالت تهوع لعنتی امونم رو نبریده بود، خودم از پس پذیرایی 50 نفر که سهله از پس پذیرایی 100 نفر هم یه تنه برمیومدم اما با این شرایط واقعا واقعا واقعا برام سخت بود! تو فکر کن 5شنبه از ساعت 5 و نیم صبح با مامانم و محمد بیرون بودیم دنبال جبران کم و کسریها و خرید میوه و چه و چه و چه تا خود ساعت 11 شب... دیگه از ساعت 9 به بعد من از حالت تهوع نمیتونستم حرف بزنم!!! مامان طفلکیم که از یک هفته جلوتر در تکاپوی خرید و خونه تکونی من بود... از طرفی خانم همکار (که واقعا دوسته تا همکار) که در این سفره با من شریک بود و اونم بدتر از من دست تنها بود خریدای دیگه رو انجام میداد... حلوای خوشمزه سفره رو هم او پخت. شله زرد رو مامانم پخت، آش و عدس پلو رو هم دادم بیرون پختند برام. حالا به هر حال به هر ترتیبی و سختی که بود برگزار شد بازم گلی به جمال بهنام که خونه شو در اختیارم قرار داد تا مبلمانم رو منتقل کنم اونجا و بازم به معرفت سارا خواهر محمد که از 5شنبه شب اومد پیشم و جمعه اگه اون نبود نمیدونم میخواستم چه جوری از پس اونهمه کار بربیام! خدا رو شکر مجلس خوبی بود و خانمی که دعوت کرده بودم واقعا دوست داشتنی و خوب بود... ازش خواهش کرده بودم دعای توسل رو که خوند، بی معطلی مولودی را شروع کند و مدت زمان برگزاری سفره و مولودی خونیش هم سه ساعت باشه. الحق والانصاف که 5 نشده خونه مون بود و از 5 شروع کرد و رأس ساعت 8 هم تموم کرد... دخترای خوشگلش رو هم آورده بود که وقتی میخوند اونا هم با زدن دف همراهیش کنند. از یه چیز این خانم که خوشم اومد این بود که برخلاف اغلب خانمهای جلسه ای جوری حرف نزد که انگار استغفرالله خودش بچه پیغمبره و دیگران همه از دم بچه یزید! از چیزی که بهش مربوط نبود یک کلام حرف نزد که بیاد بگه اونایی که حجاب ندارند اون دنیا از سرو ته آویزونشون میکنند تو آتیش و چه میدونم سیخ داغ میچسبونند به دست و پاشون و غیره و غیره و غیره. فقط یه روضه خوند و دعای توسل و بعدش دیگه مولودی بود. خدا رو شکر مجلسمون آبرومندانه برگزار شد... تو سفره مامانم برای خاله کوچیکه تعریف کرد که چه پدری ازمون درومد این چند وقت... اونم کلی دعوام کرد که چرا وقتی بهت میگم کاری داری بیام کمک میگی نه؟! آخه خود خاله طفک انقدر پادرد داره که کورتون میزنه برای تسکین دردش اونوقت من چه جور میتونستم بگم بیاد پیشم (من از دخترای جوون فامیل انتظار داشتم که ظاهرا بیخود کرده بودم انتظار معرفت داشتم ازشون) عوضش شنبه دیگه کسی باهام تماس نگرفت! خودشون دو تا خاله هام و مامانم و پسرخاله مو بهزاد اومدند پیشم و نذاشتند دست به سیاه و سفید بزنم. کل خونه ها (خونه خودم و بهنام) رو مرتب و تمیز کردند و آخر شبم رفتند. فقط موند آشپزخونه که اونم سارا طفلکی اومد و دیروز کل خونه رو کرد یه دسته گل. خلاصه بالاخره بعد 10 روز جنب و جوش و تقلا بالاخره تموم شد. ولی هنوز چند تا سفره ی دیگه بدهکارم که فکر نکنم حالا حالاها بتونم بندازمشون. عکس سفره رو هم خودم ندارم آزاده داره که هر وقت ازش گرفتم میذارمش اینجا. 

دوستان منو ببخشید واقعا حالم خوش نیست و نمیتونم تا چند وقت چه اینجا و چه تو وبلاگاتون پر رنگ باشم... بذارید این یکی دو ماه هم بگذره و حالم دوباره روبراه بشه بازم دوباره همه جا پر رنگ میشم. 

پ.ن. وقتی یاد مظلومی و محبتهای بی دریغ مامانم میفتم، از خودم بیزار و متنفر میشم برای پست پایین... اصلا همه شو میفرستم تو ادامه مطلب تا جلو چشمم نباشه!