X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 28 خرداد 1391 @ 11:35 ق.ظ

هی روزگار...

خیلی وقت است کاری را برای چک نهایی داده‌ام به خانم مدیر. در این فاصله چند دقیقه‌ای را با مادرم تلفنی صحبت کرده‌ام و حالا خسته‌ام، خیلی خسته و اصلا و ابدا دلم نمی‌خواهد بیشتر از این بدانم که بابا فلان بار چه کار کرده است که باز داد مامان را درآورده یا بهزاد چرا دوباره لج کرده و به مرکز نمی‌رود یا آقای خریدار ماشین که مامان لطف کرده و بخاطر آشنایی یک میلیون تومان ارزانتر ماشین را بدو فروخته چرا آنقدر اذیت می‌کند!!! نمی‌دانم چرا بعضی روزها که مامان میفتد رو دور غر زدن نمی‌توانم به آرامش دعوتش کنم و بگویم آخر مادر من!!! تو ۳۸ سال است که داری با بابا زندگی می‌کنی ولی هنوز به بعضی از اخلاق و رفتارش عادت نکرده‌ای؟! چرا قبول نمی‌کنی که بابا بعد از ۶۸ سال سن دیگر نمی‌تواند خودش را عوض کند و بشود آنی که تو می‌خواهی و تو دوست داری! چرا اینقدر سر مسائل پوچ و پیش پا افتاده خودت را حرص می‌دهی و بعدش هم تمام آن حرص و جوش را کمپلت منتقلش می‌کنی به من! منی که این روزها حتی حال عادی هم ندارم و خود به خود خمود و خوابالودم و شرایط مزاجیم اصلا و ابدا خوب نیست! بخدا وقتی امروز تو مدام گله می‌کردی و می‌گفتی و می‌گفتی حال من هم رفته رفته بدتر و بدتر و بدتر می‌شد. البته نه اینکه تا به حال نگفته‌ام این حرفها را، نه، اتفاقا بارها گفته‌ام اما نتیجه‌اش آنی که من انتظار داشته‌ام نشده است==> یا ناراحت می‌شود و فوری قطع می‌کند یا تا مدتها دیگر اصلا با من درد و دل نمی‌کند و احساس می‌کند هیچکداممان درکش نمی‌کنیم و قدرش را نمی‌دانیم!!! البته بنده خدا حرف خاصی هم امروز نزد ها اما من، چند روز است که حالم خیلی بد است... یک سردرد سمج لعنتی آمده و نشسته است کنج شمال شرقی سرم و ول کن ماجرا هم نیست! عین ضربان قلب که تپنده است، جناب سردرد هم ضربان دارد و مدام ذق ذق می‌کند! شاید به همین دلیل است که تاب درددلهای مامان گلم را نداشتم اصلا، این اولین بار است که اینجور شدم!

تصمیم گرفته‌ام امروز که یک بار برای همیشه مش رحیم را آدم کنم! من دیگر نمی‌توانم بوی فاضلاب بدن او را تحمل کنم! به هیچ وجه من الوجوه نمی‌توانم که نمی‌توانم! مردک نفهم بیشعور نمی‌کند تو این گرما حداقل دو روز در میان برود حمام! بفرما! همین الان خدماتی طبقه هشتم کاری برایم آورد... انقدر تمیز بود و عطر خوشبو زده بود که آدم حض می‌کرد خوب مگر او خدمتکار نیست؟ چرا پس اینقدر تمیز است؟! نمی‌شود چیزی نگویم، من امروز باید باید باید این مش رحیم را آدم کنم اگر هم ترتیب اثر نداد به امور اداری گله‌اش را می‌کنم!!!

دیروز فیلم گلهای جنگ را دیدم... با اینکه فیلم از ساختاری بسیار قوی تشکیل شده و موضوع بسیار جالبی داشت، من اما دوستش نداشتم... عمق داستان بسیار بسیار غم انگیزتر و خشنتر از آن است که بتوانم تحملش کنم؛ نه، من مرد دوباره دیدنش نیستم!  

در حال خواندن کتاب کوچه هستم... تا اینجا که صفحه ۴۰-۵۰ هستم چیز جالب و خفنی نیست ولی حالا باید بیشتر بخوانم تا دقیقتر بگویم برایتان. اما چیزی که جالب است اینست که تنه ی انتشارات شادان به تن نشر علی خورده و قیمت کتابهایش را بالا برده! لامذهب یک قران هم تخفیف نمی‌دهد! مثلا همین کتاب کوچه را به قیمت ۱۸۵۰۰ تومان وجه رایج مملکت پول گرفت حال آنکه شادان تا به حال دیگر خفن ترین و گران ترین کتابش از ۱۲-۱۳ هزار تومان تجاوز نکرده بود! اینجوریست دیگر... هرکس زورش می‌رسد زورش را می‌گوید! از خدماتی کثیف و بوگندوی ما بگیر تا برسی به انتشارت شادان!!!