X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 21 خرداد 1391 @ 01:39 ب.ظ

جبران مافات!

به جبران پست اعصاب خرد کن و سراسر حرص و جوش قبل، می‌خواهم از حال و هوای خوب و روزهای زیبا بنویسم اما... راستش را بخواهید فعلا چیز خاصی به فکرم نمی‌رسد؛ می‌گذارم در اختیار کیبورد و انگشتانم تا به کمک هم هر چه دل تنگشان می‌خواهد تایپ کنند! 

هنوز با کنجد خانوم حرفی نزده‌ام یعنی یک جورهایی باهاش احساس راحتی نمی‌کنم و مدام معذبم... تا می‌‌خواهم حرفی بزنم خودم خنده‌ام می‌گیرد که دارم با کی حرف می‌زنم با فرزندی که هنوز قدر یک کنجد (یا به قول حدیث قدر یک نقطه) است؟! اما همه می‌گویند او درک می‌کند و تو باید با او حرف بزنی! از طرفی باید اعتراف کنم که اصلا مادر خوبی نیستم چون حوصله خواندن کتابهای زمان بارداری و روانشناسی و غیره و غیره را ندارم ولی خوب باز از طرفی چشمم کور دنده‌ام نرم، خربزه خورده‌ام باید پای لرزش هم بشینم! باید بخاطر طفل یک نقطه‌ایم هم کتابهای بارداری را بخوانم و هم روانشناسی و هم هرچیزی که مرا در هر مرحله از بچه داری یاریم کند؛ می‌خواهد حالا فرزندم قدر یک کنجد باشد می‌خواهد از کنجدی درآمده و به اندازه یک بچه ی درسته شده باشد! 

از طرفی در خواندن کتاب و فیلم دیدن و اصلا تلویزیون دیدن هم دچار مشکل شده‌ام! با وسواس خاصی فیلم می‌بینم و کتاب می‌خوانم... اصلا و ابدا قصد ندارم داستانهای اعصاب خرد کن یا ناراحت کننده بخوانم یا ببینم (البته قبل از بارداری هم همینجور بودم ولی بعضی از فیلمایی را که باید دید را می‌دیدم) و تا جائیکه امکان دارد سعی بر آن دارم که چشمم اصلا و ابدا به د*و*ل*ت*م*ر*د*ا*ن انترکیب مملکتم نیفتد مبادا که کودکم بیریخت از آب دربیاید!!! والا! 

این وسط توصیه‌های خوراکی اطرافیان مرا کشته است! یکی می‌گوید خرما بخور فرزندت باهوش می‌شود، آن یکی می‌گوید نخوری ها!!! خرما برای کبد بچه خیلی بد است! آن یکی می‌گوید کندر بخور که برای هوش بچه بسیار بسیار مفید است، آن یکی می‌گوید نخوریها!!! کندر باعث میشود کودک هایپر اکتیو شود!!! یکی دیگر می‌گوید هلو بخور تا فرزندت زیبا شود (پارازیت... مگر قرار است وقتی مادر به این زیبایی دارد، بیریخت از آب دربیایید؟! محمد جان تو هم خوبی ها ولی قبول کن من از تو خوشگلترم عزیزم) آن یکی می‌گوید نخوریها!!! هلو باعث میشود کودکت پشمالو شود!!!! و من همچنان در عجب مانده ام که بالاخره چه باید بکنم!!! چه بخورم و چه نخورم!!! 

پ.ن. بهناز جان تا صفحه ۲۳۴ انگار این من نیستم را خواندم و دوستش داشتم... یک جورایی خانوادگیست داستانش منظورم اینه که داستان در مورد اعضای یک خانواده است: دایی و خانمش و پسر و دخترش، خواهر و دخترک ۱۷ ساله اش، آن یکی خواهر و پسر پزشکش و همسر و دخترانش و مادربزرگی که ستون این خانواده است! هر کدام این افراد دارای مسائل و مشکلات خاص خودشان هستند اما همه یک جورایی به هم مرتبطند و به وقت نیاز به یاری هم می آیند... من تا اینجای کار داستان را دوست داشته و پسندیده ام اما نظر دقیقتر را فردا که تمامش کردم میگویم برایت 

امروز نوشت: 

بهناز جان به نظر من قشنگ بود کتابش و ارزش خوندن داشت... منکه راغب شدم برم اولین کتاب خانم فرخی رو هم بگیرم... واقعا خلاقیت داره تو پرداخت داستانها و اصلا تکراری نمی‌نویسه... قلمشم به نظر من پخته و خوبه. بگیر کتابشو حتما