X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 14 خرداد 1391 @ 12:07 ب.ظ

شوهر عزیز من

تو این چند روز تعطیلی که اومدم خونه مادر محمد و حسابی خستگی در میکنم، تونستم کتابهای شروع یک زن و شوهر عزیز من از فریبا کلهر رو بخونم... هر دو کتاب رو دوست داشتم زیاد... قلم خانم کلهر یه جورایی دوست داشتنیه و همینطور که هی بری جلو وبری جلو یهو دیدی وسطای کتاب یه سوپرایز مشتی برات داشت... از طرفی یه طنز خاصی هم تو نوشته هاش هست که باعث شیرینی و جذابیت داستانش میشه... بهتون پیشنهاد میکنم حتما حتما این دوکتاب رو بخونید... البته خانم کلهر با نوشتن کتاب شوهر عزیز من سه گانه ی خودش رو تموم کرده، اولیش شروع یک زن، دومی پایان یک مرد (که هنوز نخوندمش باید بگردم از اون ته تهای کتابخونم بکشمش بیرون) آخریش هم همین شوهر عزیز من بود. 

مرسی از طناز عزیزم برای معرفی این کتب و ممنون از الی جانم برای تشویقم به خوندن هرچه زودتر این کتاب 

خوش باشید دوستان 

اصلا یه ذره از متن هر دو کتاب رو در ادامه مطلب مینویسم که کی باقلمش آشنا بشید اگر چیزی ازش نخوندید تا حالا...

آپارتمانم را تر و تمیزتر از قبل تحویل گرفتم. به پروین خبر ندادم دارم برمی گردم. یک جورایی میخواستم مچ گیری کنم. یکی از دو کلید آپارتمان همراهم بود و دوی بعد از نیمه شب به فرودگاه اما خمینی رسیدم. سارینا خواب آلود از من آویزان بود دو چمدان بیست و سه کیلویی را روی چرخ گذاشته بودم و هل میدادم. هیچ کس خبر نداشت برمی گردم. حتی به مهناز نگفته بودم. از فرودگاه ماشین گرفتم و یکراست جلو ساختمان پیاده شدم. ساعت پنج و نیم صبح بود و همه چراغهای شانزده آپارتمان ساختمان خاموش بود. تا طبقه دوم بی سر و صدا رفتم و چمدانها را آرام روی زمین کشیدم تا نه مزاحم همسایه ها بشوم و نه افرادی که خیال میکردم تو آپارتمانم کارهای سیاسی می کنند خودشان را جمع و جور بکنند. قفل در را باز کردم و کلید برق را زدم. کسی نبود. به دو اتاق سر زدم و وقتی برگشتم سارینا روی کاناپه دم در خوابش برده بود... 

*** 

حواسم خیلی متوجه انگشتهای بهرام بود. انگشتهای بهرام شبیه انگشتهای هیچ مردی نیستند. انتهای خیلی کلفت و ابتدای خیلی نازک. انگشتهایش را یواشکی به پروین نشان دادم. خندید و گفت: انگار غذا به سرانگشتانش نرسیده. آدمهای فقیری که ثروتمند شده اند این طوری هستند! 

البته که شوخی می کرد، اما این ملاک بی پایه و اساس، عجیب مرا به وسواس انداخت. تا چند روز هرکسی را میدیدم دزدکی اول انگشتهایش را نگاه می کردم تا خاستگاه طبقاتی و بعد فاصله طبقاتی خود و او را مشخص کنم. انتهای کلفت انگشتهای من به طور متناسبی باریک شده بود. باید از پروین می پرسیدم که من به کدام طبقه تعلق دارم. به تازه به دوران رسیده ها، پولدارهایی که نسل اندر نسل ثروتمند بوده اند یا فقیرهایی که طی چند نسل تلاش و ریختن عرق جبین پولدار شده اند. دلم می خواست بدانم کی نوکیسه است و کی اشراف زاده. کی نان به نرخ روز خور است و کی با شرافت. کی خودفروش سیاسی است و کی متعهد. وسواسم زمانی به مرحله خطرناک رسید که حتی وقتی تلویزیون نگاه می کردم دست از سرم برنمیداشت و میخواستم طبقه و پایگاه اجتماعی همه سیاستمدارها، هنرپیشه ها، مجریها، آشپزها، پزشکها، فوتبالیستها و مهندسها را هم از راه امواج الکترومغناطیس بفهمم. ولی بیشتر از همه گیر داده بودم به انگشتان سیاستمدارها. نگاه کردن به انگشت آنها می توانست موقعیت یک انقلاب را نشان بدهد.

«شروع یک زن» 

 

*** 

خیلی سال پیش که هنوز مد نشده بود کسی دماغش را جراحی بکند یعنی مثل امروز نبودکه هر کی هرکی باشد و هر کی بتواند پیش هر کی و هرکجا دماغش را عمل کند سوسن در تعطیلات بین دو ترم دماغش را عمل کرد. از قیافه ی خودش بیزار شده بود. آن هم بخاطر عکسی که در یکی از روزهای آخر سال تحصیلی در دبیرستان شهرآرا انداخته بود. دختری نشسته در میان شش دختر دیگر، با روسری سیاهی که تا قوز دماغش پایین آمده و دو تا گره دو قلو در زیر گلو خورده بود. 

بعد از جراحی، سوسن باید پنی سیلین های قوی می زد تا بینی اش عفونتی چیزی نکند. رفتم درمانگاه سر گیشا و از تزریقاتی گنده بکش پرسیدم چقدر میگیرد ده روز بیاید خانه و پنی سیلین خواهرم را بزند. مرده گفت: قابلی ندارد. شما هیچی هم ندهی من می آیم. 

اینقدر آدم چیز فهمی بود آن موقعها. 

مرده خیلی بلند و چهارشانه و قوی بود که برای شغلش تبلیغ منفی به حساب می آمد. کی نمیترسید مردی به آن قلچماقی، با سرنگ بالای سرش بایستند و بگوید لباست را بزن کنار تا او بتواند نصف باسنش را با چشم چهار قسمت کند و سوزن را توی مربع دوم سمت چپ و یا راست فرو کند؟  

سوسن با دیدنش به سکسکه افتاد و گچ بینی اش جابه جا شد و بینی اش بفهمی نفهمی کج از کار درآمد. 

«شوهر عزیز من»