X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 10 خرداد 1391 @ 08:42 ق.ظ

کی فکرشو می‌کرد؟ هاین؟

عید امسال وقتی سفره ی هفت سین رو با علاقه می‌چیدم، وقتی سیبای سرخ رو با دستمال نمدار محکم می‌سابیدم تا حسابی برق بیفتند، وقی سنگای رنگی رو دونه دونه و با سلیقه کنار هم میذاشتم تا هارمونیشون بهم نخوره، وقتی ظرف سبزه ی تپلمو با احتیاط میذاشتم کنار آینه تا هم تصویرش بیفته تو آینه و هم خیلی جلوی آینه رو پر نکنه، وقتی پیش از لحظه ی تحویل سال دعای یا مقلب القلوب رو می‌خوندم، وقتی کانال ماهواره رو گذاشته بودم رو پی ام سی و با آهنگای یکی از یکی شادترش می‌خوندم و می‌رقصیدم، شاید به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم این بود که در سال ۹۱ قراره زندگی من و محمد دستخوش یه تغییر و تحول اساسی بشه، اصلا به مخیله‌ام خطور هم نمی‌کرد که سال دیگه همین موقع من دو ماه از مادر شدنم می‌گذره!!! من فکر می‌کردم امسال هم یه سالیه مثل پارسال و پیارسال و پس پیارسال... اینکه بریم سر کار و بیاییم خونه، گاهی با دوستان باشیم و گاهی با فامیل، چند بار در سال بریم مسافرت و خوش بگذرونیم، بگیم بخندیم، دعوا کنیم، قهر کنیم، آشتی کنیم و خلاصه یه زندگی عادی و نرمال داشته باشیم... من اصلا فکرشم نمی‌کردم درست یه ماه بعد از تحویل سال من از بهاره ی آزاد و رها تبدیل به مامان بهاره ی پر مسئولیتی بشم که دیگه قرار نیست خیلی از کارهایی که قبلا می‌کرد رو انجام بده و در عوض خیلی از کارایی که انجام نمی‌داد رو انجام بده، که مواظب خورد و خوراکش باشه اونم کی؟ بهاره‌ای که هیچ وقت مواظب چیزایی که میخورد نبود! حالا باید مواظب باشه چی بخوره که برای نی نی کوچولوش (که نمیدونه چرا فکر میکنه دختره) خوب باشه یا چی نخوره که براش بد باشه! من فکرشم نمیکردم منی که از خوابیدن و دراز کشیدن بیزار و متنفر بودم، حالا راه به راه دراز می‌کشم و آی می‌خوابم، آی می‌خوابم! منی که همیشه عاشق سکوت و آرامش شبها بودم و همیشه به هر مصیبتی بود حداقل خودمو تا ۱۲ شب بیدار نگه میداشتم که بیشتر از شبم لذت ببرم، حالا ساعت ۱۰ شده نشده دارم خواب هفت پادشاهو می‌بینم! نه، من به این چیزا اصلا فکر نمی‌کردم ولی حالا یه حسی دارم... اینکه چه خوب که خدا دلش خواست یه نفرو به جمع دو نفره ی ما اضافه کنه... چه خوب که باعث شد اینجوری کمی از منیتها و خودخواهی‌هامون کم کنیم و به موجود فنقلی فکر کنیم که تا چند وقت دیگه باید پا به عرصه وجود بگذاره، چه خوب شد که دوباره برامون انگیزه‌ای ایجاد کرد برای تلاش و تکاپوی بیشتر... چه خوب شد که اینجوری شد...  

شاید از این به بعد گهگداری از حال و هوای این روزام بنویسم... اینکه به چی فکر می‌کنم و چه حس و حالی دارم نه فقط خودم که از حس و حال محمد هم قطعا بیشتر می‌نویسم... محمدی که به قول خودش بعد از فوت پدرش دیگه انگیزه‌ای برای زندگی نداشت اما حالا مدام لبخند می‌زنه و حال نی نیشو از من می‌پرسه و از طرفی مدام تاکید می‌کنه اگه خودتو لوس کنی، من نازتو نمی‌کشما نمی‌خوام بچه مو لوس کنم چون تو رو لوس کردم و حالا حریفت نیستم وای به اینکه بشید دو تا آدم لوس! بیخود! من لوست نمی‌کنم! اما تا می‌گم میوه، فوری چند مدل میریزه تو پیش‌دستی و میذاره جلوم، تا می‌گم فلان چیزو می‌خوام فوری برام آماده‌اش می‌کنه! خدا رحم کرد حالا قصد نداره لوسم کنه اگه قصدشو داشت می‌خواست چی‌ کار کنه!!! 

از حال و هوای این روزام بیشتر می‌نویسم حتما!