X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 7 خرداد 1391 @ 06:35 ب.ظ

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟!

نمی‌دونم چه حکمتی تو کار خداست که همیشه یه آس تو دستش میمونه و درست زمانی که انتظارشو نداری برات رو می‌کندش. البته قربونش برم همیشه خیر و صلاح بنده شو می‌خواد اما نمی‌دونم چرا صلاحش اون وقتی که بنده‌اش منتظرشه نیست و یه چند وقت بعدشه که اون بنده ی بدبخت اصلا و ابدا انتظارشون نداره!

امروز می‌خوام براتون یه قصه ی تکراری بگم اگه حوصله‌شو دارید برید به ادامه مطلب و آن حرف نگفته ی منو اونجا بخونیدhttp://mahsae-ali.blogfa.com. راستش اصل خبر اینی بود که اون پایین می‌خونید

خیلی وقتها آدم خیلی چیزها را از خدا می‌خواهد ولی او خونسردانه همراه با یک لبخند ژوکند عاقل اندر سفیه از بین آنهمه خواسته و تمنا هیچکدام را نصیبش نکرده و تنها «صبر» را پیش پای او می‌گذارد و بس!

خیلی وقتها هم آدم هیچ چیزی از خدا نمی‌خواهد و تنها در سکوت و با حالتی خنثی نظاره می‌کند گذر عمر و زندگیش را ولی ناگهان لطف خداوند شامل حالش می‌شود و سیل الطاف او بی‌امان به سویش روانه می‌گردد (توجه داشته باش که آن لبخند مونالیزا همچنان بر لبان حضرت حق باقیست) طوری که او حتی وقت نمی‌کند خدای را سپاس گوید برای این الطاف!

خیلی وقتها آدم مهمانی را به منزلش دعوت می‌کند، برای پذیرایی از او بطور شایسته و بایسته کلی مقدمات می‌چیند، خانه را آب و جارو می‌کند، میوه‌های رنگین می‌خرد، غذاهای لذیذ می‌پزد و نهایتا ساعتی را می‌نشیند به انتظار رسیدن مهمان!

خیلی وقتها هم آدم انتظار هیچ مهمانی را ندارد، خانه‌اش درهم ریخته و شلوغ است، هیچ میوه‌ای در یخچال ندارد، سر سوزنی حس و میل به آشپزی در او نیست، تنها می‌خواهد روی کاناپه ولو شود، کنترل ماهواره را در دست گیرد و عین جوانان علافی که قدیم‌ها خیابان جردن را بالا و پایین می‌رفتند و حالا میدان کاج را بالا و پایین می‌کنند، از کانال یک شروع کند تا به کانال ۳۰۰ برسد و دوباره از کانال ۳۰۰ شروع کند و به کانال یک برسد؛ ناگهان در اوج این مسخره‌بازی‌ها مهمانی زنگ خانه‌اش را می‌زند و غافلگیرش می‌کند!

خیلی وقتها آدم بدون هیچ قصد و هدفی از خانه خارج می‌شود، وارد پاساژی شده و مغاره‌ها را یکی یکی گز می‌کند. بعد از چند ساعت گشت و گذار غیرهدفمند در بازار، او با دستانی پر و درحالیکه چیزهایی را خریداری کرده است که مدتها قبل لازمشان داشته ولی فراموششان کرده بوده، از پاساژ خارج می‌شود! گاهی وقتها هم به قصد و نیت خریدِ... تو فکر کن یک جفت جوراب اصلا، از خانه خارج شده و کل شهر را زیر پا می‌گذارد اما ظاهرا تخم آن جوراب لعنتی را ملخ خورده است و تو لاجرم خسته و کوفته بعد از چند ساعت گشتن، دست از پا درازتر بازمی‌گردی خانه!

خیلی وقتها آدم انتظار وقوع اتفاقی، شنیدن خبری یا دیدن کسی را دارد، ولی نه از وقوع اتفاق خبری هست نه شنیدن خبری و نه دیدن کسی!

از طرفی خیلی وقتها که آدم توقع دیدن کسی یا وقوع اتفاقی یا استماع خبری را ندارد، درست زمانی که او نه صبری دارد و نه حوصله‌ای، درست زمانی که به مساله ی مهم تو بی اور نات توبی می‌اندیشد، درست در همین زمان خبری به او می‌رسد که همه چیز را برایش تغییر می‌دهد... یکباره نگرشش را به خودش و محیط اطرافش عوض می‌کند، دست از پرداختن به مسائل پیش پا افتاده بر می‌دارد و وقت و فکرش را صرف این مساله مهم جدید می‌کند، انگیزه‌ای می‌یابد برای دوباره شاد شدن و توامان نگران شدن، مانند زمانی که کیس ازدواجی برایش پیش می‌آمد و او حیران می‌ماند که قبول بکنم یا نه؟ اگر قبول کردم و او خوب نبود چه؟ اگر قبول نکردم و اتفاقا او انسان خوبی بود چه؟ نکند قسمت و تقدیری که می‌گویند همین آدم باشد برایم؟ نکند اشتباه کنم؟ یعنی کار درستی انجام می‌دهم؟ قبولش کنم؟ نکنم؟ نکند یک وقت...؟ ولی اینبار دیگر قبول کردن یا قبول نکردن تو مهم نیست چون اتفاق افتاده است، این وسط تنها نگرانیش همین نکندها و چه کنم‌ها هستند که درگیرت کرده‌اند؛ ولی راستش را بخواهی این راهی است که تو دیر یا زود باید می‌رفتی پس حال که راه باز شده است، برو!

برای آرامش خیالت، چشمها را ببند، افکار منفی را دور بینداز، یک نفس عمیق بکش و با اتکا به حضرت دوست لبخند بزن به روی زندگی جدید و بگذار عالم و آدم بدانند خبرت را اصلا با صدای بلند فریادش بزن که: م...ن ب...ز...و...د...ی م...ا...د...ر م...ی...‌ش...و...م!!! شوخی نمی‌کنم؛ واقعا بزودی مادر می‌شوم! ظاهرا حضرت حق دلش خواسته که به طور کاملا اتفاقی و غافلگیرانه سوپرایزمان کند... درست وقتی که انتظارش را نداشتیم==> بومب!!!

حالا راستش را بخواهید دارم از ترس قالب تهی می‌کنم... من هنوز خیلی درگیری‌ها با خودم دارم و هنوز نتوانسته بودم خود را قانع کنم که تبدیل به مهربانترین و فداکارترین موجود روی زمین که همانا مادر است، بشوم! و الان می‌ترسم؛ خیلی خیلی می‌ترسم. اینکه آیا مادر سالمی از نظر روحی و جسمی هستم؟ اصلا آیا می‌توانم از پس وظیفه سنگین مادری بربیایم؟ نکند چند سال بعد نتوانستم خوب از پس تربیت فرزندم بربیایم؟ نکند ناخلف شود؟ چه کار کنم که دچار کمبودهای عاطفی نشود؟ نکند لوسش کنم؟ نکند از بس بهش سخت بگیرم ازم فراری و بیزار شود؟ اگر پسر شد نکند بعدها با محمد نسازد؟ خدایا دارم دیوانه می‌شوم خودت به فریادم برس؛ خودت کمکمان کن و نگهدارمان باش؛ من از تو فرزندی صالح و عاقل و خلف و خلاصه آدم می‌خواهم... اگر دیدی زبانم لال بعدها تبدیل به انگل جامعه می‌شود همینجا تمامش کن و نگذار پا به دنیا بگذارد! می‌شنوی خدایا؟ دارم کاملا جدی حرف می‌زنم یا فرزندی بهم عطا نکن یا اگر کردی سالم و صالح و انسان عطا کن...همچنان می‌ترسم

پ.ن. و اینگونه شد دوستان که بنده هم به جمع تازه مادرها یعنی مستانه جان، مریم مهربان، بانوی دوست داشتنی و خاله افسانه جون جونم پیوستم...

اوه راستی این را یادتان هست؟ حالا واقعا مصداق پیدا میکند...وجود متن بالا و این شعر نشان می دهد که حضرت حق دو بار ضد حال بهمان زده و درست وقتی فکر میکردیم بله، جواب گرفتیم نخیر و حالا که انتظار نه داشتیم در کمال تعجب با پاسخ مثبت روبرو شدیم... کلا خداوند عالم شوخلوخ دارد با ما، نه؟