X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 @ 08:18 ب.ظ

مش رحیم

آقای خدماتی که می آید برای خالی کردن سطلهای زباله، من از ترس آنکه مبادا بیاید نزدیکم و اکسیژن کم بیاورم برای تنفس، فوری می‌گویم ممنون آقا رحیم؛ امروز آشغال ندارم! و برای آنکه حرفم را باور کند واقعا در طول روز تمام سعیم را می‌کنم که تولید زباله نکنم وگرنه آقا رحیم می‌آید نزدیک نزدیک میزم و آنوقت اگر از بوی نامطبوع بدن ایشان خفه شدم دیگر خونم به گردن خودم است میخواستم تولید زباله نکنم!!! این روزها دارم به این موضوع فکر میکنم که نکند آقا رحیم خودش به خوبی به این موضوع واقف است و اصلا به همین دلیل است که حمام نمیرود؟! نکند خانمهای دیگر هم از روش من استفاده می‌کنند و به این طریق جانشان را نجات می‌دهند از استشمام هوای سوپر متعفن؟ هاین؟ امروز اما هرچقدر دلم خواست زباله تولید کردم و ساعتی که می‌دانستم آقا رحیم برای خالی کردن سطلها می‌آید، سطل زباله را بردم گذاشتم دم در و تا آقا رحیم وارد شد تو دلم گفتم (سوپرایز آقا رحیم!!!! امروز آشغال داریم) ولی بر لبانم جاری شد: سطل من کنار دره آقا رحیم لطفا زحمتش را بکش! خوب دست کم اینجوری آن نانی که آقا رحیم به منزلش می‌برد هم حلال می‌شود!!! خوب نمی‌شود که چای را خودم بریزم چون از تمیزی آقا رحیم اطمینان ندارم بعد کاغذها را روی میزم تلنبار کنم به هوای روزی که آنها را با هم بدهم به آقا رحیم آخر لامذهب درست زمانی می‌آید که من سرم حسابی شلوغ است.... میزم را خودم تمیز کنم که مبادا یکوقت آقا رحیم نزدیک میزم شود و از آن بدتر بخواهد میزم را با آن دستمال کثیف و آلوده‌اش تمیز کند!!! خوب پس به این ترتیب آقا رحیم چه کار کند؟! اصلا اینجوری بهتر است هم آقا رحیم کارش را انجام می‌دهد و نانش حلال می‌شود و هم آنکه من از بی‌اکسیژنی خفه نمی‌شوم! والا! 

امروزنوشت: 

کتاب یک روز دلگیر ابری از تکین حمزه لو را تمام کردم. موضوعش خیلی خیلی خاص بود؛ از آندست موضوع‌ها که ندیدم تابه حال کسی به آن توجه کرده باشد؛ از آن موضوع‌ها که همه به جای یافتن راه چاره برایش سعی در انکارش به توان هزار دارند، از آن موضوع‌ها! برایم جالب بود که تکین با چه جرات و جسارتی سراغ این موضوع رفته و به چه خوبی هم توانسته بود تعصبات غلط، پیش‌داوری‌ها، خودخواهی‌ها و بی‌معرفتی‌های ایرانی جماعت را هرگاه که به ضررشان باشد به تصویر بکشد. 

کتابش را دوست داشتم ولی چون از آن دست موضوعاتی دارد که تحمل تجسمش از توانم خارج است، نمی‌توانم برای بار دوم به سراغش روم اما بهتان پیشنهاد می‌کنم حتما بخوانیدش چرا که خدا را چه دیدید شاید روزی روزگاری چرخ گردون، زندگیمان را طوری چرخاند که دچار مشکلات قهرمان داستان یا اطرافیانش شدیم، خوبست که خودمان را جای دیگری بگذاریم، خوب است که احساسات نفر مقابل را بهتر درک کنیم، خوب است که با چشمان بازتری به این قبیل مسائل نگاه کنیم؛ خوب است دیدمان باز شود... حتی اگر اهل رمان خواندن هم نیستید باز پیشنهاد می‌کنم بخاطر دل من این کتاب را بخوانید و اگر مرد هستید تمنا میکنم حتما این کتاب را بخوانید و حتما سعی کنید خود را جای همسر قهرمان داستان بگذارید...  

دوست دارم اگر خواندیدش نظرتان را درباره این کتاب بدانم؛ دوست دارم بدانم اگر شما جای قهرمان داستان یا اطرافیانش بودید چه می‌کردید؟ 

پ.ن. این کتاب به هیچ عنوان به بیماری ایدز نپرداخته... گفتم بگویم که یکوقت فکرتان به این موضوع نرود!