X
تبلیغات
رایتل
شنبه 16 اردیبهشت 1391 @ 10:34 ق.ظ

آن پنجشنبه‌های عزیز+گزارش نمایشگاه

خانه قدیمی پدرم انتهای کوچه بود، البته انتهای انتها که نه، پنجمین خانه بعد از چهار راه دوم یک کوچه ی بسیار طویل... آن چهار راه هم یک چهار راه واقعی نبود یعنی قبلنها بود ولی وقتی من ۱۱ سالم شد از سه کوچه پایینتر از کوچه ی ما تا یک کوچه بالاتر تمام این چهار راه‌ها تبدیل به پارک شدند و وقتی من به سنی رسیدم که دیگر برای خودم خانمی شده بودم، این پارکها هم تبدیل به پارکهایی بسیار مصفا، خوشبو و دوست داشتنی شده بودند.  

تا اینجا را داشته باشید تا باقی را بگویم... از آنجا که مامان جان بنده شاغل بودند و ۵ روز هفته را صبح خروس خوان از خانه خارج شده و ۵ عصر برمی‌گشتند، پس دیگر در طول هفته وقتی نمی‌ماند برایشان تا که مایحتاج خانه را خریداری کنند، بابا خان هم که به رسم مردانگی ایرانی از نظر کمک به همسر در زمینه خرید مایحتاج خانه از هفت دولت آزاد بودند و اگر هم سالی به دوازده ماه گیر می‌افتادن از قصد بدترین و بنجل‌ترین چیزها را می‌خریدند تا مامان طفلکی من پشت دستش را داغ کند و دفعه بعد هیچ کاری را از ایشان نخواهد!!!!خلاصه وقتی اوضاع اینگونه بود، مامان هم صبح پنجشنبه‌ها که تعطیل بود ساعت ۸ مرا از خواب ببدار می‌کرد تا دوتایی با هم برویم و از صمد آقا که سه کوچه پایین‌تر از ما مغازه ی میوه فروشی داشت، میوه و سبزیجات بخریم بعد برویم از آقا ایرج که کوچه پایینی ما مغازه بقالی داشت ماست و شیر و کره پنیر و چه می‌دانم نخود لوبیا بخریم؛ اگرچه وقتی ۸ صبح یک روز تعطیل به زور بیدار می‌شدم (البته زور که می‌گویم نه فکر کنی با چماق می‌ایستاد بالای سرم و با داد و فغان بیدارم می‌کرد ها، نه، اتفاقا برعکس با لطیفترین و مهربانانه‌ترین لحنی که بلد بود صدایم می‌کرد: بهار مامان میایی بریم یه کم خرید، من تنهایی دستم درد میگیره. من اما اولش دلم نمی‌خواست آن خواب شیرین را رها کنم ولی بعد که یاد مظلومی مامانم میفتادم با نثار انواع و اقسام الفاظ غیرمحترمانه به اجداد و نیاکان پدریم که تن‌پروری و تنبلی را یاد پدرم داده بودند، از خواب بیدار شده و همراه مامان می‌شدم ولی چون واقعا زورم می‌آمد می‌گویم به زور) ولی واقعا آن پنجشنبه صبحها را دوست داشتم. اینکه صبح یک پنجشنبه بهاری وقتی هوا خنک است و تازه از خانه خارج شوی و بعد نرم نرمک دست مادر مهربانت را بگیری و دوتایی قدم زنان و صحبت کنان از میان این چند پارک زیبا عبور کنید و خرید کرده و دوباره از همان راه زیبا به خانه بازگردید، در راه برگشت چند دقیقه‌ای را در پارک بنشید و از آرامش، هوای پاک و سکوت آنجا غرق لذت شوید و نهایتا به خانه بازگردید، در خانه تو سفره ی صبحانه را روی میز پهن کنی و مامان برایت از آن چای‌های خوشمزه‌اش بریزد، واقعا برایم دلچسب و دوست‌داشتنی بود... انقدر دوست داشتنی که امروز بعد از گذشت ۱۰-۱۲ سال از آن روزها هنوز بهشان فکر می‌کنم و وقتی پنجشنبه می‌شود واقعا دلم برای آرامش آن پنجشنبه‌ها تنگ تنگ تنگ می‌شود! مامان الان در برجی ۱۱ طبقه ساکن است که دور تا دورش را برج‌های دیگر احاطه کرده‌اند و اگرچه فضای سبز و زیبای محوطه‌اش واقعا زیبا و دوست داشتنی است اما آنجا محل گذر است و تو عمرا نمی‌توانی حتی دو دقیقه در آنجا توقف کنی چون واقعا ضایع است و اصلا کلاس ندارد و این حرفها... از طرفی خودم ساکن طبقه پنجم خانه‌ای هستم که در محاصره ی هیچ پارکی نیست و چون نزدیک خیابان اصلی است پس از سوکت و آرامش و هوای پاک هم خبری نیست و از همه بدتر اینکه تا خانه مامان جان در حالت عادی یک ربع و در حالت شلوغی نیم ساعت فاصله است و من هیچ پنجشنبه‌ای را فرصت ندارم تا صبح اول وقت آنجا باشم تا مامان صدایم کند تا با هم راهی خرید شویم! تازه صدایم هم بکند دیگر من به درد مامان نمی‌خورم چون فاصله خانه مامان تا نزدیک‌ترین مغازه یک خیابان سربالایی خیلی طولانی است و پادرد مامان به او مجال پیاده‌روی نمی‌دهد پس با ماشین می‌رود و برگشتنی هم تا دم آسانسور با ماشین می‌آید و از آنجا به بعد را دیگر مرد خانه (!!!) قبول زحمت می‌کنند!!! 

امروز صبح که از کوچه پس کوچه‌های نزدیک اداره عبور می‌کردم تا برسم سر کار، سرسبزی و زیبایی درختان خاطرات خوش آن روزها را در ذهنم زنده کرد و یادم آورد که چقدر دلتنگ آن روزها هستم... یادشان بخیر واقعا.. 

گزارش نمایشگاه امسال 

پنجشنبه صبح همراه با دوست جان و محمد عازم نمایشگاه شدیم... اول از همه رفتیم انتشارات البرز چون من واقعا می‌خواستم خانم مهربانی را که هر ماه با من تماس می‌گیرد و چون دوستی صمیمی گپ می‌زند و پس از آن کتابهای تازه ی انتشاراتیشان را معرفی می‌کند، ببینم. روز قبلش البته با او تماس گرفتم و مطمئن شدم که ۵ شنبه خودش هم آنجا هست بهش گفتم که بالاخره بعد از یک سال موفق به دیدارت خواهم شد خانم س عزیزم. خلاصه اول رفتم پیش او ... خیلی گرم و صمیمانه برخورد کرد و گفت از صبح تا الان (ساعت ۱۲:۳۰ بود) هر کدام از مشتری‌هایم که سراغ مرا گرفتن فکر کردم شمایید... ولی باور کنید صدایتان با خودتان خیلی تفاوت دارد! خندیدم و گفتم می‌دانم انتظار داشتید یک دختر ظریف و دیجیتالی الان روبرویتان ایستاده باشد نه این خانم تپل خنده‌رو! بعد هر دو با هم خندیدیم. درست یادم نیست ولی فکر کنم ۸ جلدی ازشان خرید کردم موقع حساب هم خودش آمد و یک سفارش تپل به همکارش کرد و تخفیف خوبی دادند بهمان به انضمام اینکه دو فروند کتاب هم هدیه دادند. بعد از خداحافظی با خانم س عزیز، عازم نشر شادان شدیم و چند کتاب از آنجا گرفتیم (همانها که در لیست بودند) پس از آن به نشر علی رفتیم و بخشی از کتابهایی را که می‌خواستم خریدیم (کتابهای این روزها و سهیلا هنوز به نمایشگاه نرسیده‌اند) خانم ن.صمیم زیبا هم آنجا بود که با خط خوشش امضا می‌کرد کتابها را برایمان. راستش بعد از خواندن کتاب غزال طیبه امیرجهادی قصد داشتم دیگر هرگز کتابی از او نخرم ولی دم انتشارات علی انقدر این زنان و دختران خودشان را کشتند برای کتاب جدید او که ر تصمیمم تجدید نظر کردم و کتاب دومش را (در امتداد حسرت) خریدم تا ببینم این یکی چطور است اگر خوب بود آنوقت کتاب دو جلدی جدیدش (رویای خام) را که هنوز هم آماده نشده بخرم بعدا. بعد از آنجا رفتیم سراغ نشر روشا تا خانم تکین حمزه لو را ببینیم. بعد از آنجا هم نشر ققنوس رفتیم و ۷-۸ جلد کتاب خوب هم از آنجا گرفتم.  

چون لپ تاپ خودم و محمد را ویروسی کرده‌ام فعلا عکس کتابها را نمیگذارم شاید تا پس فردا توانستم عکسها را بگذارم ... البته یک روز دیگر را هم قرار است با آرزو جانم برویم نمایشگاه... می‌دانم می‌دانم پیش خود می‌گویید دختره مثل از قحطی در رفته‌ها می‌ماند اما من تمام عشقم به این است که نمایشگاه کتاب برپا شود و من خود را خفه کنم از بس کتاب بخرم و بخوانم.... غالب کتابهایی را هم که از نمایشگاه میخرم تا تیرماه نشده تمام می‌شوند و بعد از آن انتظار فرسایشی یافتن کتابهای دوست داشتنی برایم شروع می‌شود... فکر کن یک سال یا دو سال بلکه هم چند سال باید به انتظار نشست تا نویسنده ی محبوبت کتابی چاپ کند... یکی از این نویسنده ها خانم بهیه پیغمبری است و می‌دانید چند سال است که در انتظار کتاب بعدیش هستم؟ تا اینکه امسال بالاخره کتاب خوش رنگ دوجلدی جدیدش را در پیشخوان نشر البرز دیدم و رو هوا قاپیدمش. از طرفی نمایشگاه کتاب مرا یا قدیم قدیمها می‌اندازد... من خاطرات خوشی از نمایشگاه دارم و هرچقدرم که جایش بد باشد و راهش سخت و سالنش هوای تازه نداشته باشد و بوی گند بدهد، باز من از دستش نخواهم داد 

عکس خریدهایم را به زوودی برایتان می‌گذارم.