X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 21 فروردین 1391 @ 12:31 ب.ظ

فکر کن...

۱۲ نیمه شب دیشب یا بامداد امروز خلاصه دیشب

فکر کن یک روز صبح اول وقت بروی دیدن یکی از دوستان مجازیت و آنجا بخوانی که فلان دوست مجازی که همه‌مان می‌شناختیمش در اثر حادثه‌ای یا سانحه‌ای یا اتفاقی به دیار باقی شتافته است! چه حالی می‌شوی؟ مسملا اگر او را دیده باشی به تقلا می‌افتی و از آشنایان و رابطانی که دوستت را می‌‌شناسند پیگیر می‌شوی و اگر خدای نکرده خبر صحت داشته باشد ناراحت می‌شوی و مدتی هم همانطور ناراحت باقی می‌مانی اما اگر او را خارج از نت ندیده باشی و دستت هم به هیچ کجا بند نباشد، با این فکر که حتما یک نفر پسوورد دوستم را یافته است و حالا قصد اذیت کردن ما را دارد، خود را آرام می‌کنی. بعد اگر آن خبر ناگوار درست بود، سعی می‌کنی دیگر به خانه ی آن دوست از دست رفته‌ات نروی تا بیش از این ناراحت و افسرده نگردی. اما اگر آن دوست یک اکانت لعنتی در فیس بوک داشته باشد چه؟ اگر تو او را اد نداشته باشی در لیست دوستانت و این فیس بوک زبان نفهم مدام یادآوریت کند که تو این فرد را می‌شناسی ها بیا و ادش کن، چه حالی می‌شوی؟  

چند وقت پیش پسر دوست خانوادگی خاله‌ام اینها که از وقتی بچه بود می‌شناختمش، در اثر سکته ی قلبی در مجارستان درگذشت. حالا بگذریم از اینکه خود خبر را در صفحه فیس بوک پسرخاله‌ام خواندم و چقدر نیمه شبی شوکه و ناراحت شدم؛ دوست داشتم می‌توانستم خودم را با این فکر که لابد کسی هکش کرده است آرام کنم ولی وقتی خبر را علی می‌گوید پس متاسفانه موثق موثق است! بعد هنوزم که هنوزه هروقت یادش میفتم دلم به حال جوانی و ناکامیش می‌سوزد ولی این را این فیس بوک زبان نفهم که نمی‌داند، نمیفهمد!!!! فکر کن هر بار که صفحه‌ام را باز می‌کنم می‌بینم برایم نوشته تو این فلانی مرحوم را می‌شناسی ها تازه با تو چند تا دوست مشترک هم دارد حالا ادش کنم؟ انقدر هم نفهم است که وقتی می‌بیند صد دفعه محلش نداده‌ام دیگر برای بار صد و یکم هی عکس این مرحوم را برندارد فرو کند در چشمانم! بی‌فکرِ زبان نفهم! باز حالم را گرفت نصفه شبی