X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 12 دی 1390 @ 08:50 ق.ظ

دیدار اتفاقی

از مزایای پیاده‌روی عصرگاهیِ تا سر میدان این است که گاهی اوقات ناگهان و ناغافل به دوستی، آشنایی، همکار سابقی چیزی برمی‌خوری و همان دیدار چند دقیقه‌ای باقی روزت را می‌سازد و شادت می‌کند. فکر کن بعدازظهر یک روز نه چندان سرد زمستانی، بعد از سپری کردن روزی شلوغ و انرژی‌بر، آرام آرام از اداره خارج شده و سلانه سلانه به سمت میدان حرکت ‌کنی، از طرفی ذهنت مشغول محاسبه ی دو دوتا چهارتای زندگی باشد و بدنت هم از ورزش سخت روز گذشته کوفته ی کوفته طوریکه با هر قدمی که برداری صدای قژقژ مفاصلت را بشنوی و بعد، درست در همین لحظه سرت را بالا بگیری و چشم تو چشم همکار قدیم شوی!!! به سرعت نور برگردی به آن اتاقک کوچک معلمان و بگوبخندهای همکاران با هم؛ به آن زمان که تو می‌توانستی براحتی خودت باشی و نگران نباشی از اینکه اگر بفهمند ترا و عقایدت را بعدش چه عواقبی در انتظارت خواهد بود؛ به آن زمان که هیچ مأمور انتظامات هیزی صبح به صبح سراپایت را چک نمی‌کرد و تو می‌توانستی نوع پوششت را خودت انتخاب کنی پس هرچه زیباتر، بهتر! به آن زمان که شاگردانت از سر و کولت بالا می‌رفتند و تو چقدر دوست داشتی که سر به سرشان بگذاری... چقدر می‌خندیدی از دست بعضیاشان!!! تمام اینها ظرف ایکی ثانیه به ذهنت می‌آیند و بعد از آن لبخندی درخشان صورتت را در برمی‌گیرد و با زیباترین و آشناترین لحنی که بلدی سلام می‌کنی به خانم همکار. او از تو مشتاقتر به رویت می‌خندد و سلامت را پاسخ می‌دهد. بعد از روبوسی و احوالپرسی زمانی که قصد خداحافظی داری، در کمال شرمندگی هرچه به ذهنت فشار می‌آوری نام خانم همکار به یادت نمی‌آید آخر تو فقط یک ترم با او همکار بودی، پس با شرمندگی هرچه تمامتر می‌گویی ببخشید من اسم شریفتون رو فراموش کردم خنده‌دار اینجاست که او هم قهقه می‌زند و می‌گوید راستش خانم من هم اسم شما رو فراموش کردم برای همین هی خانم صداتون می‌کنم پس هر دو با هم می‌زنید زیر خنده و بعد انگار که بار اولتان باشد که با یکدیگر آشنا می‌شوید دستها را به سمت یکدیگر می گیرید و خود را معرفی می‌کنید: - مانوی هستم.   - منم بهرام‌پور هستم