X
تبلیغات
رایتل
شنبه 3 دی 1390 @ 03:09 ب.ظ

دوست پسر!!!

 چون خیلی طولانی شد همه رو در ادامه مطالب گذاشتم

بچه که بودم تو بخوان (5-4 ساله) مجبور بودم صبح‌های خیلی زود همراه مامان از خواب بیدار شوم و همراه او بروم اداره‌اش؛ آنجا با مامان و دیگر همکارانش که کودکان خردسال داشتند راهی می‌شدیم سمت مهدکودکی که خود اداره برای کارمندانش دایر کرده بود. آنجا می‌ماندیم تا ساعت 3 که مادرها دوباره می‌آمدند به دنبالمان. مهدکودکهای الان را نمی‌دانم ولی مهدکودک اداره مامان اینها جای مزخرفی بود! غذاهای بدمزه را به زور به حلقمان می‌ریختند، مربیش که زیبا نام داشت ولی از نظر ما بچه‌ها از صد تا دیو و اژدها هم زشت‌تر و ترسناکتر بود از بس که اخلاقش گند و مزخرف بود تا می‌توانست دق دلیش از دست مادرها را سر بچه ها در می‌آورد و تمام کودکان متفق‌القول مثل سگ ازش می‌ترسیدند. تنها عاملی که باعث می‌شد آن محیط ترسناک را تحمل کنیم، هم مهدیهایمان بودند و بس. البته مادران عزیز هر کدام به نوبت یا دسته جمعی به سراغ این عقده‌ای خانم می‌رفتند و رَب و رُبش را یکی می‌کردند اما سرکار خام زیبا خانم هر بار بیشتر پدر ما را درمی‌آورد تا اینکه بالاخره انقدر اعتراضها از وحشی بازیهای ایشون زیاد شد که اخراجش کردند؛ او رفت و خاله شهرزاد خوب و مهربان و باقلوا به جایش آمد؛ همو که برای خوشحال کردن یک کودک ۶ ساله که من باشم، پیرهن عروس خیــــــــــــلی زیبایی دوخت تا دخترک ۶ ساله کیف عالم را بکند از داشتن آن پیرهن تور توری زیبا و همان را در جشن عروسی عمویش بپوشد و به دیگر دخترکان حاضر در جشن پز بدهد و این بشود زیباترین و بهترین خاطره مهدکودکی او! هرچند از ۷ سالگی به بعد دیگر مجبور نبودم همراه مامان به آن مهدکودک کذایی روم، ولی تا ده سالگی تابستانها را نمی‌شد از اداره مامان جان قصر (قسر؟ قصر؟ غسر؟) در رفت!!! از آنجائیکه اداره مامان جان خیلی گوگولی می‌بود برای اوقات فراغت ما بچه‌ها برنامه‌های اردویی می‌گذاشت و بدین نحو روزهای خوش تابستان را برایمان سپری می‌کردند. البته اردو که می‌گویم نه فکر کنی ما را به جاهای دیدنی اطراف شهر و غیره می‌بردند ها، نه، اردوی ما تنها به رفتن در محوطه ی باشگاه وزارت دارایی که در خیابان استخر بود و همچنانم هست، خلاصه می شد و بس! آنجا البته محوطه‌ای برای بازی بچه ها وجود داشت و نیز یک نیمچه استخری هم بود که ما اجازه داشتیم در آن تنی به آب بزنیم. القصه... یادمه آخرین تابستانی که من در این اردوهای مسخره شرکت کردم، مامان به زور مرا دست دخترکی بداخلاقتر از زیبا خانم سپرد و به زور از حضرت والا خواهش کرد که مراقب من باشد آخر دخترک که اسمش آیلار بود (پارازیت... ظاهرا آیلار به ترکی می‌شود مهسا ولی باور کنید قیافه‌ش شبیه دمقوز بود که به ترکی می‌شود خوک!!! من نمیدانم بعضی از پدر و مادرها چه اصراری دارند فرزندانشان را مسخره ی خاص و عام کنند، خوب وقتی بچه‌ات زیبا که نیست بماند تازه خیلی هم زشت است، مگر مرض داری نامش را می‌گذاری زیبا یا مهسا یا پریسا یا پریچهر؟!!!) ۴ سال از من بزرگتر بود و به قول معروف عقلش بیشتر از من می‌رسید؛ اما از مامان جان من که همیشه فکر همه چیز را می‌کرد بعید بود فکر این را نکند که بالام درست است این دمقوز خانم عقلش بیشتر از من می‌رسد ولی خوب به همان نسبت ذهنش به خیلی چیزهای دیگر که مختص دختران ۱۴-۱۵ است هم می‌رسد؛ و در این سن چه چیز بیشتر به ذهن دخترکان می‌رسد به جز پسر؟ بله... سرکار خانم آیلار خانم در تمام مدتی که ما سوار اتوبوس اداره می‌شدیم که رهسپار اردو شویم، از پسرها و بدیها و مضرات دوست پسر برای من یول ِ از همه جا بیخبر می‌گفت و معلوم نبود اینها را به من می‌گفت تا خودش عبرت بگیرد یا واقعا به من می‌گفت تا ادای بزرگترهای عاقل را برایم دربیاورد (پارازیت... حالا را نگاه نکنید که دخترکان و پسربچه ها تا یه ذره سر از تخم در می آورند به دنبال همدیگر میفتند و اگر یکی از آنها دوست پسر یا دوست دختر نداشت بقیه به چشم موجودی عجیب و غریب نگاهش می‌کنند، بچه های هم دوره من خوب به یاد دارند که آن زمانها اگر دختری اسم پسر را می‌آورد چه عواقب بدی در انتظارش بود و مردم چه حرفهای ناروایی برایش درمی‌آردند، حالا از زمان من ۴ سال هم برو عقبتر تا برسی به سن آیلار خانم؛ زمان او لابد خیلی بدتر از اینها بود!) خلاصه من که تا آن زمان یک عالمه دوست پسر هم مهدکودکی داشتم مثل سعید و امیر و شهرام و ... درک نمی‌کردم چه ایرادی دارد اگه من با یکی از آنها بازی کنم؟! انقدر نفهمیدم که بالاخره یک روز از مامان پرسیدم: مامان دوست پسر چه فرقی با دوست آدم دارد؟ مامان که کم مانده بود شاخهایش از زیر مقنعه‌اش بزند بیرون سوالم را با سوال جواب داد: برای چه می‌پرسی؟ اصلا چه کسی این اسم را یادت داده؟ در کمال سادگی توضیح دادم که آیلار می‌گوید و تازه اجازه نمی‌دهد من با سعید اینها بازی کنم مامان که از قیافه ابلهانه‌ام خنده‌اش گرفته بود برایم توضیح داد که وقتی دختری بزرگ می‌شود از دید جامعه درست نیست که با پسرهای دیگر مخصوصا‌ آنهاییکه ازش بزرگترند زیاد حرف بزند و بگوید و بخندد! و همین چند جمله‌ای که مادر برای اولین و آخرین بار برایم توضیح داد باعث شد که من تا سن ۲۲ سالگی اصلا نه با پسری حرف بزنم نه نگاهشان بکنم و نه اصلا مکانهایی که می‌دانستم پسر زیاد موجود است، پا بگذارم... بگذریم... تا زمانیکه مامان نگفته بود من حرفهای آیلار را زیاد جدی نگرفته بودم ولی وقتی دیدم دیگر مامان دارد می‌گوید بد است، پس حتما بد است و از آن روز به بعد منکه دیگر خودم را دختر بزرگی فرض می‌کردم، به هیچ پسری از هم مهدکودکی‌هایم محل ندادم. از آن روز به بعد تا پسرها را می‌دیدم مسیر نگاهم را تغییر می‌دادم، اگر یکیشان بهم سلام می‌کرد جوابش فرار من از جلوی چشم او بود... اگر یکیشان برایم دستی تکان می‌داد من یا به روی خودم نمی‌آوردم یا بلافلصله پشتم را به او می‌کردم تا کسی نفهمد آن پسرک برای من دست تکان داده! البته این پسرها که همگی شیطان و بازیگوش بودن زیاد تغییر رفتار مرا نفهمیدند یا اگرم فهمیدند برایشان مهم نبود الا یک نفر که این جریان زیاد به مذاقش خوش نیامد... پسرکی فوق‌العاده شیطان و بازیگوش که دست برقضا خیلی شبیه بهناممان بود مخصوصا وقتی گریه می‌کرد انگار بهنام دارد گریه می‌کند... اسمش امیر رضایی بود... خوب یادمه اولین بار در صف سوار شدن به اتوبوس بودم که امیر مرا دید و تا چشمش به من افتاد چنان از ته دل لبخند زد و برایم دست تکان داد که هنوزم که هنوز هروقت یاد آن ضد حالی میفتم که بهش زدم جگرم برایش کباب می‌شود در کمال قساوت اخمی کردم بهش و صورتم را برگردانم به شیوه ی نارنجی در مدرسه موشها: ایــــــــــــش بدم میاد!!! چند باری خودش را به من رساند تا حرفی بزند اما من هر بار از دستش در می رفتم حتی یکی دوباری اخم هم بهش کردم (پارازیت... باور کنید وقتی دارم اینها را می‌نویسم دارم می‌میرم از خنده بخاطر آن رفتارها و افکار ابلهانه‌امقهقههخوب تو فکر کن پسرک ۱۰ ساله‌ای که فکرش به هیچی نمی‌رسد الا آتش سوزاندن و شیطنت از کجا باید بفهمد این دخترک تپل همکلاسی برای چه محلش نمی‌دهد؟خنده) یادمه انقدر به امیر خان برخورده بود که شکایت بی‌محلی مرا به مادرش کرده بود و مادرش هم برای اینکه ثابت کند امیر اشتباه می‌کند یک روز مرا تنها گیر آورد و امیر را فرستاد سراغم من داشتم از شیر آبی که تو محوطه اداره بود آب می‌خوردم وقتی برگشتم و خواستم بروم دیدم امیر پشت سرم ایستاده است، منکه از دیدنش غافلگیر شده بودم، خواستم بی‌توجه به او رد شوم که دیدم امیر بهم سلام کرد من اما عین احمقها سرم را گرفتم طرفی دیگر و خواستم بروم که دیدم امیر برگشت پشت سرش و به مادرش گفت: بفرما مامان خانم هی من می‌گویم بهاره با من قهر است هی تو می‌گویی نه! منکه تازه متوجه مادر امیر شده بودم انقدر خجالت کشیدم که فقط تونستم به مادرش بگم سلام و بعد مثل برق از آنجا فرار کنم... یک روز که با مامان داشتیم می رفتیم به سرویس برسیم مادر امیر سر راهمان را گرفت و به مامانم گفت چرا بهاره با امیر من قهر کرده؟ مامان متعجب به من که سرم را پایین انداخته بودم نگاه کرد و گفت بهار قهر کردی با امیر؟ منم با مظلومانه‌ترین قیافه‌ای که بلد بودم به خودم بگیرم به مامانم نگاه کردم و گفتم خوب مگه خودت نگفته بودی اگر دختر با پسر حرف بزنه خیلی بده؟ من فقط به حرف تو و آیلار گوش کردم... مامانم اینها چنان خندیدند که هنوزم که هنوزه خنده‌های آن روزشان یادم است و اگر از مامان هم بپرسی خوب یادش است آن روز راخندهمادر امیر خنده کنان گفت پس جریان از این قراره... بعد از آن روز امیر سعی کرد جور دیگری توجهم را جلب کند==> با اذیت کردنم یکی دوباری سعی کرد رویم آب بریزد اما به طور معجزه آسایی درست لحظه‌ای که آب را می‌خواست رویم بریزد من ناخودآگاه جایم را تغییر می‌دادم و نفر کناری یا پشت سریم به جای من خیس می‌شد و تازه وقتی جیغ قربانی بدبخت بلند می‌شد من می‌فهمیدم این پسرای شیطون چه خوابی برایم دیده بودندیک بار هم روی نرده‌های باغچه نشسته بودم و تا از جایم بلند شدم دیدم صدای اَه بلندی از پشت سرم برخاست وقتی برگشتم دیدم امیر خان کلی خودش را خفه کرده بود تا یواشکی بیاید پشت سر من تا ناغافل هولم دهد؛ ظاهرا پسرکهای دیگر هم همه نفسهایشان را در سینه‌هایشان حبس کرده بودند تا ببیند بنده چطور با مخ پخش زمین می‌شوم تا دسته جمعی هر هر بخندند بهم ولی درست لحظه بزنگاه ناگهان بهاره خانم تصمیم میگیرند بلند شوند و حالا خود امیر خان نزدیک بود ولو شود روی نرده‌هاخنده  

من بعد از آن تابستان دیگر هیچکدام از هم مهدکودکهیایم را ندیدم ولی خاطره ی آن تابستان در ذهنم برای همیشه ماندگار شد... دیشب که خوابم نمی‌آمد، فکرم به گذشته پرواز کرد و انقدر رفت به عقب تا رسید به حیاط وزارت دارایی و آن مهدکودک مخوف و بچه‌های هم دوره‌ام بعدش یاد آن تابستان عجیب و خاطراتش افتادم و بعد به آن رفتار و افکار ابلهانه‌ام آی خندیدم، آی خندیدم... دلم خواست امروز کمی از آن دوران بنویسم... ببخشید که زیاد بود این پست 

 

پ.ن. اگر فکر کردی اینجانب در این عکس ۱۰-۹ سالمه کاملا در اشتباهی... اینجا فقط ۵ سالمه منتها قد و هیکلم خیلی با جثه ی یک بچه ی ۵ ساله امروزی فرق می کرد... نه تنها من که همه بچه های دوره ی من درشتر از بچه های حالا بودند.