X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 28 آذر 1390 @ 07:59 ق.ظ

سه حبه قند!!!

شکرپاش اداره‌ام خالی است و یادم رفته با خودم شکر بیاورم؛ خانم همکار هم نیامده است تا از او کمی قرض بگیرم و این یعنی امروز شکر بی شکر؛ با اکراه و دو دلی قندان را پیش می‌کشم و قند اول را برمی‌دارم، ناگهان صدایی در گوشم حرف الهام را به یادم می‌آورد که: من هرگز به خودم ظلم نمی‌کنم و قند نمی‌خورم چون هیچی به بدی قند برای بدن نیست! با اکراه قند دوم را برمی‌دارم اینبار صدای مامان در گوشم طنین‌انداز می‌شود: مادر چایت را با عسل شیرین کن من سالهاست دیگر از قند و شکر استفاده نمی‌کنم برای صبحانه قند و شکر خیلی برای بدن مضرند! با پررویی قند سوم را همراه با ترس و لرز برمی‌دارم و اینبار صدای خانم همکار می‌پیچد در گوشم: من نمی‌دانم این قند لامذهب چه دارد که هرگز نمی‌سوزد و در بدن می‌ماند، من چند سال است که دیگر قند نمی‌خورم! حالا نگاه کن ها! اگه گذاشتند اول صبحی این یک لقمه نان و پنیر و چای از گلویم پایین رود! بابا جان من مگر نمی‌بینید خانم همکار نیامده تا ازش شکر بگیرم و شکر خودم هم که دیدید دیروز تمام شد و امروز یادم رفت بیاورم با خودم، می‌گوئید چه کار کنم؟ با لقمه‌ام چای تلخ بخورم؟ می‌دانید که من چای صبحانه‌ام همیشه شیرین است؛ نترسید حالا با یک بار قند خوردن مرض قند نمی‌گیرم، مگر نمی‌بینید خودم هم مدتهاست دیگر قند نمی‌خورم؟ حالا یک امروز را بگذارید ناپرهیزی کنم؛ کوفتم کردید این لقمه را اه!

پ.ن. همیشه کارمندانی را که صبحانه‌شان را در اداره و پشت میز کارشان می‌خوردند نکوهش می‌کردم ولی از آنجائیکه این قانون طبیعت است که تو هرچه را منع کنی سرت می‌آید، خودم تبدیل به یکی از آن کارمندان شده‌ام! البته دیگر نه به آن شدت و حدت که سفره‌ای بگسترم و یک ساعت حالا دِ بخور! نه، صبحانه ی من تشکیل شده از یک لقمه نه چندان بزرگ پنیر و گردو همراه با چای شیرین، همین؛ ولی همین (همین) را نمی‌رسم در خانه بخورم و باید هرچه زودتر عازم شوم وگرنه در ترافیک اعصاب خرد کن و دیوانه‌کننده ی همت گیر میفتم درنتیجه لقمه را گرفته و در کیف می‌گذارم که در اداره بخورمش... همینhttp://mahsae-ali.blogfa.com.