X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 20 آذر 1390 @ 08:55 ق.ظ

از وقتی عمه شده ام

وقتی دانیال (پسر برادرم) به دنیا آمد، من تهران نبودم؛ پس فردایش آمدم. تا قبل از دیدن آن فنقلی فقط کنجکاو بودم تا ببینم پسر بهنام چه شکلی می‌تواند باشد اما... به محض اینکه چشمم به صورت ماه دانیال (از دیدِ منِ عمه البته) افتاد باورم نمی‌شد که این حجم عظیم عشق ناگهان حمله‌ور شود به قلبم؛ درست عین فیلم‌های تخیلی که شخصیتهای ابربشری می‌توانند از چشمها یا کف دستشان نوری عجیب و غریب ساطع کنند به نفر مقابل و او را تحت سلطه ی خود قراردهند، منهم تحت تأثیر آن نور عشق نامرئی قرار گرفتم! در باورم نمی‌گنجید کسی بتواند ایــــــــــــــــــــــــــنقدر ناگهانی عاشق شود که من شدم. در باورم نمی‌گنجید منی که حال و حوصله ی هیچ بچه‌ای را نداشتم و اوصولا رابطه ی زیاد خوبی هم با بچه‌ها نداشتم چطور می‌توانم اینجور دلبسته ی این فسقل بچه شوم؟! من در باورم نمی‌گنجید این چیزها... اما حالا دیگر باور کرده‌ام؛ حالا هر روزی که می‌گذرد میزان عشق و علاقه ی من هم به این دو وجب بچه بیشتر و بیشتر و بیشتر می‌شود و من مانده‌ام حیران که مگر چقدر می‌شود بچه برادر را دوست داشت آخر! همین است که نگرانم می‌کند... می‌ترسم از روزی که خداوند عالم فرزندی به من عطا کند و قلب من دیگر گنجایش و تحمل آن عشق مادر به فرزندی را نداشته باشد، آنوقت چه؟ یعنی چند برابر دانیال فرزندم را دوست خواهم داشت؟ چقدر بیشتر؟ یعنی قرار است تا فرزندم جم بخورد من همینجور در دلم طوفان به پا شود؟ یعنی قرار است با مادر شدنم آرام و قرار هم از من فراری شود؟ 

از وقتی عمه شده‌ام قلبم هم خیلی رئوف و مهربان شده است، دیگر نمی‌توانم براحتی و بدون عذاب وجدان از کنار کودکان سمج دستفروش رد شوم... دیگر تا کودکی گریه می‌کند قلب من ناخودآگاه در سینه می‌لرزد و دلم می‌خواهد آن کودک را درآغوش گرفته و آرامَش کنم؛ آخر فرقی ندارد، کودک، کودک است و حتما اون هم عزیز جماعتیست... 

از وقتی عمه شده‌ام مثل سگ از مادر شدن می‌ترسم... از خود مادر شدن که نه من در واقع از خودم می‌ترسم! 

از وقتی عمه شده‌ام احترام خیلی خیلی زیادی برای تمام مادران و ازجمله مادر خوب خودم قائل شده‌ام... حالا می‌فهمم که مادران چه سختیهایی را تحمل می‌کنند وقتی دل در سینه‌شان هر لحظه می‌تپد برای فرزندانشان ولی کو فرزندی که قدر بداند اصلا او چقدر دوست دارد مادرش را؟! همین است که هر مادری را که می‌بینم کوچولویی دارد، به نظرم فرد بسیار مهربان و از خودگذشته ایست و من شجاعت تمام مادران را می‌ستایم... حالا می‌فهمم که کم الکی نیست که بهشت زیر پایشان است...   

عمه به قربانت رود دانیال خوشگلم

 

پ.ن. هرچه خودش را دیوانه‌وار دوست دارم، با اسمش زیاد حال نمی‌کنم... کلا من از دو اسم پسرانه خوشم نمی‌آید یکی دانیال است و دیگری بنیامین... حالا باز دانیال را می‌توانم تحمل کنم اما از اسم بنیامین بیزارم!!! من دوست داشتم اسم پسر برادرم پدرام یا پرهام یا پیمان بود.. از اسمهای پسرانه‌ای که با (پ) شروع شوند خوشم می‌آید اما اگر روزی روزگاری خودم پسردار شدم اسمش با (ش) شروع خواهد شد این را به همه گفته‌ام