X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 8 آذر 1390 @ 10:01 ق.ظ

از خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی

می‌دانی آدم می‌تواند خیلی سال داشته باشد اما هنوز از وجود خیلی چیزها بی‌خبر باشد؛ او می‌تواند بچه یا حتی نوه هم داشته باشد اما باز از وجود خیلی چیزها بی‌خبر باشد. آدم می‌تواند عمری را بگذراند که فقط گذرانده باشد، که چون به دنیا آمده پس مجبور به زندگی است! او می‌تواند عمری را بگذراند بدون فراگرفتن هنری، بدون انجام کار خیری، بدون ابراز یا اصلا احساس محبت به کسی؛ بدون دانستن قدر نعماتی که دارد! او می‌تواند عمری را بگذراند بدون درک واقعی خوشبختی، سعادت و عشق. او می‌تواند در طول مدت عمرش هر لحظه و هر ثانیه حسرت سعادت و نیکبختی دیگران را بخورد بی‌آنکه بفهمد تمام آن نیکبختی و سعادت ممکن است خلاصه شود در داشتن افرادی که دوستشان داری، در انجام کارهایی که دوست داری؛ او می‌تواند زندگی کند بدون درک لذتِ عشق به فرزند یا همسر، نه آنکه فرصتش دست نداده باشد، نه، او به خود زحمت زیر بار مسئولیت زندگی رفتن را نداده است و یا ممکن است ازدواج هم کرده باشد حتی اما باز هم به خود زحمت دوست داشتن کسی را نداده باشد؛ ازدواج کرده است چون از قدیم‌الایام رسم بدین‌گونه بوده است...  

آدم می‌تواند خیلی سال داشته باشد اما هنوز از وجود خیلی چیزها بی‌خبر باشد؛ او می‌تواند بچه یا حتی نوه هم داشته باشد اما باز از وجود خیلی چیزها بی‌خبر باشد. مثل من که تا همین چند روز پیش از وجود «مجله داستان همشهری» بی‌خبر بودم و تازه فهمیدم که چه لذتی را از دست داده‌ام در تمام این مدت و اگر دوستِ دوست‌داشتنی‌ام داستانش چاپ نمی‌شد آنجا، ممکن بود سالها نیز بگذرد و (اصلا تو بگو آن مجله تعطیل شود) اما من از وجود چنان مجله خوبی بی‌خبر مانده باشم!!!  

آدم می‌تواند خیلی سال داشته باشد اما خیلی کارها مانده باشد تا یاد بگیرد، مثل من که از کلاس چهارم دبیرستان عاشق یادگیری نواختن تنبور بوده‌ام و همچنان نیز هستم اما کو وقتی که واقعا گذاشته باشم برای یافتن استادی زبردست و آغاز یادگیری؟! 

آدم می‌تواند عاشق انجام کاری باشد، با تمام وجود، استعداد و زمینه‌ یادگیری و انجامش را نیز داشته باشد اما ننشیند چون فرزند آدمیزاد برای خودش ایجاد وقت کند و بالاخره یاد بگیرد آن کار دوست داشتنی را! درست مثل من که عاشق خواندن هستم، خانوادگی هم یک نیمچه صدایی داریم، در جمع‌های خانوادگی پدر، عمه، عمو و دختر عمویم برایت می‌خوانند چون بلبل (البته من هم در کمال پر رویی پس از آنها می‌خوانم) اما همگی آنها تعلیم صدا دیده‌اند ولی من... فکر کنم ده - پانزده سالی می‌شود که می‌خواهم کلاس آواز بروم ولی هنوز فرصتش دست نداده است!!! یا اصلا چرا خوانندگی را می‌گویم، من عاشق نوشتنم؛ نه حالا که از دوران راهنمایی و دبیرستان عاشق نوشتن بوده‌ام و به جرأت می‌گویم یکی از معدود درسهایی که همیشه ازش بیست می‌گرفتم همین درس انشاء بوده است، اما هنوز که هنوز است نرفته‌ام یک کلاس نویسندگی درست و درمان ثبت نام کنم و بالاخره با اصول اولیه ی نویسندگی آشنا شوم! به نظرم همینکه می‌نویسم و به همین ترتیب، خیلی هم خوب است، اما خود بهتر از هرکسی می‌دانم که هیچ هم خوب نیست و نوشته‌هایم پر از نقص و ایراد است و بالاخره باید باید باید تحت نظر استادی پرورش یابم؛ اما اگر حسین آقا بقال سر کوچه‌مان رفت کلاس نویسندگی من هم می‌روم 

آدم می تواند قدر هزار سال عمر کند بی آنکه به خود زحمت تجربه کارهای جدید، یا دیدن مکانهای زیبای دنیا را داده باشد، او می تواند پولش را صرف خرید تیر و تخته، ماشین، لباس یا هزارتا کوفت و زهرمار دیگر بکند اما دیدن شهرها و کشورهای زیبای دنیا را جزء اولویتهای دست چندم خود قرار دهد یا اصلا شاید از لیست اولویتهایش خارجش کند، نمی دانم؛ فقط این را می دانم که عمری از آدم می گذرد و وقتی به خود می آید که می بیند دورترین شهری که رفته است اصفهان است و زیباترین جایی که دیده است جنگلهای پردرخت شمال!!! او می تواند قدر هزار سال عمر کند بی آنکه تجربه کرده باشد لذت پریدن، جیغ زدن از ته دل، شنا کردن در اقیانوس آرام، رفتن زیر فواره های آبی پارک، سر خوردن از سرسره، رقصیدن، خواب در آرامش و خیلی چیزهای دیگر را!

پس دیدی، آدم می‌تواند خیلی سال داشته باشد اما یا از وجود خیلی چیزها بی‌اطلاع باشد و یا همت یادگیری خیلی کارها و خیلی چیزها را نداشته باشد! حالا یا بخاطر غفلت باشد یا تنبلی یا هرچه که هست، نتیجه‌اش تأسفبار و رقت‌انگیز است؛ واقعا رقت‌انگیز است