X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 14 آبان 1390 @ 06:39 ب.ظ

قضیه ازکجا شروع شد؟

قضیه از یک لغزیدن ناگهانی پا شروع شد! پنجشنبه ظهر قبل از اینکه از منزل خارج شویم، چیزی را از محمد خواستم که برایم بیاورد و او همانطور که به سمتم می آمد یکباره ایستاد و با تعجب نگاهم کرد:  

- بهار زانوی چپم یهو بی حس شد! 

و بعد سعی کرد که محکم بایستد اما چند ثانیه ای طول کشید تا موفق شود. من زیاد جدی نگرفتم و گفتم چیز مهمی نیست منم یکی دوبار اینجور شدم.این گذشت تا جمعه عصر که منزل پدر و مادرم مهمان بودیم و همه دور اپن نشسته و مشغول چای خوردن و حرف زدن بودیم که یکباره محمد گفت اه اه اه پام چرا اینجوری شد؟ اصلا حس ندارم! از جایش بلند شد تا پایش را امتحان کند اما نتوانست سر پا بایستد و خورد زمین!!! چشمان من از تعجب چهارتا شده بود اما باز هم نمی خواستم قضیه را جدی بگیرم. گفتم بخاطر فوتبالی است که بازی کرده ای... خوب بابا جان من نرو فوتبال!!! و در دل برای خود تکرار می کردم که چیزی نیست فقط ضعف عضلانی است و بس اما وقتی زبان محمد هم سنگین شد و تکلم برایش سخت، دیگر درنگ جایز نبود و حتما باید پزشکی معاینه اش می کرد. بابا محمد را به درمانگاه نزدیک خانه شان برد اما بعد از نیم ساعت محمد تماس گرفت که دکتر سفارش کرده یک متخصص قلب هم الان محمد را ببیند. قرار شد برویم بیمارستان شهید مدرس. سریع حاضر شده و همرا بابا راهی بیمارستان شدیم. خوشبختانه بیمارستان چندان شلوغ نبود و ما بعد از 15 دقیقه توانستیم دکتر را ببینیم. دکتر بعد از معاینه و شنیدن حرفهای ما، تشخیص داد که این اختلال مغزی است و نه قلبی و باید حتما حتما برویم پیش متخصص مغز و اعصاب!!!! (من همچنان شوکه ام اما کاملا نگران و مضطرب) از بیمارستان که خارج میشویم با آذی دوست محمد تماس میگیرم تا از خانمش که رزدینت یکی از بیمارستانهاست صحبت کنم و از او بپرسم ساعت 8 شب جمعه محمد را کجا ببریم بهتر است؟ وقتی مشخصات را برای خانم دکتر گفتم، گفت بی معطلی ببریدش بیمارستان شریعتی ما هم الان می آییم. هرچه اصرار کردم که بابا من فقط نام یک بیمارستان از تو خواستم و به هیچ عنوان قصدم ایجاد مزاحمت نبود، قبول نکرد. به هر مصیبتی بود بابا را راضی کردم لااقل او نیاید و خودم با محمد میرویم که ای کاش این کار را نمی کردم. ساعت 8:30 ما بیمارستان شریعتی مقابل اتاق اورژانس نشسته بودیم و انتظار میکشیدیم صدایمان کنند که آذی و خانمش وارد شدند. بنا به صحبتهایی که مینا (خانم آذی) با استادش داشته احتمال سکته ی مغزی خیلی بالا بود و باید بلافاصله از سر محمد سی تی اسکن و ام آر آی گرفته شود، همچنین شب را باید بستری شود آنجا!!!!!!!!!!!!! متعجب و حیران تنها حرفهای آذی و خانمش را می شنیدم اما قدرت تجزیه و تحلیل نداشتم. مینا با روپوش و کارت شناساییش چون دیگر رزیدنتهای آنجا آمده بود تا راحتتر بتواند کمکمان کند و الحق که اگر او نبود نمیدانم چه وقت به دادمان میرسیدند و اصلا میرسیدند؟ اورژانس انقدر شلوغ بود که مینا متعجب مانده بود از اینهمه ازدحام. وقتی قرار بر گرفتن سی تی اسکن شد تازه یادمان افتاد که دفترچه محمد همراهمان نیست... اینجا بود که فهمیدم چه اشتباهی کردم نگذاشتم بابا همراهمان بیاید (بابا بخاطر افسردگی که دارد نه باید در بیمارستان و جاهایی که ناراحتی و اعصاب خردی هست زیاد برود از طرفی دیشب هم بابا زیاد حالش خوب نبود) ناچار با بهنام تماس گرفتم که او بیاید دنبالم تا از خانه دفترچه بیمه محمد را بیاورد. خلاصه تا محمد در نوبت سی تی اسکن بماند و تا ما برویماز خانه دفترچه اش را بیاوریم و برگردیم ساعت شد 11 شب. خدا را شکر سیتی سرش نرمال بود اما خانم دکتر نورولوژیست تاکید داشت تا از سر و ستون فقرات محمد (گردنش) ام آر آی گرفته شود و هرچه زودتر، بهتر. در کمال تعجب اعتبار دفترچه بیمه محمد تا 4 مهر بود و نمیشد دستور ام آر آی را در آن نوشت اگر هم در آن نوشته نمیشد هزینه آزادش خیلی زیاد میشد. ساعت 12 شب بود و مینا باید 5 صبح دوباره برگردد بیمارستان و کشیک بماند تا یکشنبه 2 بعد از ظهر. بیشتر از این نمی خواستیم مزاحم آنها شویم قرار بر این شد که صبح شنبه به همراه مامان برویم دنبال کارهای ام آر آی. چون سی تی اسکن سرش نرمال بود و ظاهرا خطر جدی تهدید نمی کرد محمد را، شب را نگهش نداشتند. صبح اول رفتیم بیمارستان شریعتی بخش ام آر آی و دستور دکتر را نشان مسئول بخش دادیم اما خانم مسئول آنرا نگرفت و گفت سریع بروید دفترچه را تمدید کنید و برگردید. تا برویم دفترچه را تمدید کنیم و برگردیم یک ساعتی طول کشید. وقتی برگشتیم مسئول بخش دفترچه را گرفت و برای 4شنبه صبح وقت گذاشت برایمان... هرچه اصرار کردم بابا مورد ما اورژانسیست قبول نکرد! از طرفی هرچه با مینا تماس میگرفتم بلکه او بیاید به دادمان برسد او هم جواب نمیداد. ناچار آمدیم بیرون. بین راه خود مینا تماس گرفت و عذرخواهی کرد که اتاق عمل بوده... وقتی گفتم قرار برای 4شنبه صبح شده دادش به هوا رفت... گفت باید الا و بلا امروز از سر و  گردن محمد ام آر آی گرفته شود. درد سرت ندهم... با هرچه بیمارستان بود تماس گرفتم اما یا ام آر آی نداشتند یا برای 90 کیلو آم آر آی نداشتند یا وقت خالی نداشتند یا برای سه شنبه صبح وقت داشتند یا خیلی گران می گرفتند... تا ساعت 3 بعد از ظهر از این بیمارستان به آن بیمارستان آخرش هم دست از پا درازتر برگشتیم خانه!  

الان آن بی حسی دیروز را ندارد اما... روحیه اش زیر صفر و رنگ صورتش زرد زرد است؛ پای چپش را همچنان می کشد... خودش میگوید بخاطر بی حسی نیست و به خاطر زخمیست که در فوتبال اتفاق افتاده است. اما دستش چرا گیر ندارد پس؟

واقعا نمیدانم چه کنم... خدا کند خطر جدی نباشد...دیشب که رفته بودم دنبال دفترچه، تا در خانه را باز کردم و یادم آمد امشب محمد خانه نخواهد بود و بیمارستان است، دلم میخواست از ناراحتی فریاد بزنم. نمیدانم چه کنم واقعا نمی دانم... خواهش میکنم دعایمان کنید... خیلی محتاجیم به دعا... دعا کنید چیزی نباشد... دعا کنید خطری تهدیدش نکند... مامان دینا تو که پیش حضرت معصومه هستی، از او بخواه کمکمان کند... نرگس جان اگر هنوز می خوانی اینجا را تو از اما رضا کمک بخواه برایمان... مستانه جان کاش تو در نجف دسترسی به نت داشتی... دوستان خوب دعایمان کنید که بدجور محتاجشیم.