X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 13 مهر 1390 @ 10:11 ق.ظ

۱۲/مهر/۱۳۹۰ (همان دیروز خودمان!)

سوار ماشین می‌شوم و به سمت خانه حرکت می‌کنم. ذهنم از دیشب تا به حال درگیر دانیال (پسر برادرم) است و گریه ی ناباورانه‌اش. دیشب طبق روال تمام کودکان ۲ ساله که عادت دارند اجسام را در دست گرفته و چون دیسکی که در دست احسان حدادی است، پرتاپ کنند به گوشه و کنار، موبایل محمد را در دست گرفت و پرتاب کرد به آسمان! محمد اما برخلاف همیشه که با ملایمت صدایش می‌کرد، ناگهان فریادی زد و با اخم نگاهش کرد. پسرک اول کمی به من و بعد به محمد نگاه کرد و ناگهان و ناغافل لبانش لرزید و زد زیر گریه! با اینکه مقصر بود و با اینکه هم بهنام و هم حدیث گفته بودند هر وقت چیزی را پرتاب کرد دعوایش کنید، باز ولی من جگرم سوخت برایش. پدر و مادرش که نمی روند ولی فکر کنم آخر خودم مجبور شوم چند جلسه مشاوره بروم تا بدانم با بچه ی 2 سال و یه ذره ای که همه چیز را پرتاب می کند و از هیچ چیز نمی ترسد، چه جور باید رفتار کرد! وقتی صورت گریان دانیال را دیدم به سمتش رفتم و بغلش کردم؛ بگذار بچه پر رو شود، به جهنم که پر رو می شود عوضش دیگر حس نمی کند کسی دوستش ندارد! تا چند دقیقه همچنان گریه می کرد. به پدر و مادرش گفتم من دعوایش کردم ولی انگار خودم هم باورم شده است، از دیشب تا به حال چنان عذاب وجدانی دارم که خدا می داند. تصمیم گرفتم به محض رسیدن، از مغازه ی نزدیک خانه برایش یک اسباب بازی بگیرم. خرس دوست دارم همان را می خرم برایش.

هوس کرده ام امروز در آن سر رسید «من» خوشگل مطلب بنویسم؛ حتما هم باید با خودکار بنفش یا صورتی، این رنگهای خونم کم شده اند به گمانم. یادم باشد جمله ام را با «این فیس بوک چرا اینجوری است» شروع کنم.

مغازه ی نزدیک خانه خرس عروسکی نداشت، عوضش یک کامیون گنده خریدم برایش، مطمئنم کلی ذوق می کند. ظهر به محمد گفتم برایش اسباب بازی می خرم دادش درآمد که بچه مردم را لوس می کنی تو با این کارهایت؛ ولی بگذار بچه لوس شود ولی من از این عذاب وجدان بیخودی خلاص شوم بعدش هم آخر کی بچه ی دو سال و یه ذره را که هنوز نمی تواند درست حرف بزند ادب می کند که ما بکنیم؟! هنوز خیلی برایش زود است مؤدب بودن و سیخونکی رفتار کردن، اگر به وقتش شیطنت نکند زمانی این کار را می کند که خسارات جبران ناپذیری هم به خودش زده است و هم به اطرافیانش! 

صبح که می رفتم آسانسور خراب بود خدا کند تا حالا دیگر درستش کرده باشند. در را باز می کنم و وارد می شوم. خدا را شکر آسانسور طبقه چهارم است و این یعنی تعمیر شده است. فکر می کنم به اینکه اگر محمد مدیر ساختمان بود، این آسانسور هنوز در منفی یک گیر کرده بود و احتمالا تا فردا صبح هم درست نمی شد، خوبی مدیر ساختمای که تو کار آسانسور باشد همین است دیگر! 

یادم باشد حتما برای الی بنویسم در فیس بوک اگر بهار نامی اَدش کرد، من هستم. داشت یادم می رفت، یادم باشد جمله ام را با «این فیس بوک چرا اینجوری است» آغاز کنم. 

ساعت 3:30 است و تا مربی ام بیاید نیم ساعت وقت دارم؛ اول باید یک لیوان نسکافه درست کنم تا خستگیم در رود بعد باید دو قرص کارنیتین بخورم قبل از ورزش. 

سر رسید «من» را پیدا کرده ام اما نمی دانم این دو خودکار صورتی و بنفش کدام گوریند، تنها خودکار سبز را پیدا می کنم، عیب ندارد کاچی به از هیچی! 

این فیس بوک چرا اینجوری است؟ همیشه جوری رفتار می کند که انگار خودش بیش از همگان می فهمد و او بهتر از من می داند من چه کسی را می شناسم یا نمی شناسم! تا یک نفر را سرچ می کنی که ببینی اصلا وجود مجازی دارد یا نه، دیگر دست از سر کچلت بر نمی دارد و مدام یادآورت می شود که تو این فرد ایکس یا ایگرگ را می شناسی ها بیا و ادش کن! یکی نیست بگوید بابا جان خوب اگر می خواستم ادش کنم از همان اول ادش کرده بودم دیگر، اینقدر ضایع بازی در بیاور تا آبروی آدم را ببری!!! ولی الی جان تو را فیس بوک به من معرفی نکرد بلکه همان دوست مشترکمان معرفیت کرد، من هم جسارت کرده و ادت کردم

این هفته نمی دانم چه مرگم شده است که هر روز خدا یک پست نوشته ام؛ دیدید گفتم تابستان و گرمایش که بروند من دوباره نطقم باز می شود. تازه کلی هم حال می دهد هر روز آپ کنی و لینکت در لیست دوستهای تازه آپ کرده ی دوستانت بیاید بالا و دوستانت هر روز به دیدارت بیایند... شاید این روال را مدتی ادامه دهم، نمی دانم.  

مربی ام آمد.

چند جمله از این سر رسید بنویسم و بروم:
- صدای تیک تیک ساعت به من میگه هنوز زنده ام، پس خوب گوش میدم. 

- بدی بشر اینه که همیشه دوست داره معلم بقیه باشه. 

- بردن، اول بودن نیست، بهتر از قبل بودنه. 

- بیشتر مردم دعا نمی کنن، فقط التماس می کنند. 

- ستاره ها رو وقتی می تونم ببینم که هوا به اندازه کافی تاریک باشه.