X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 2 شهریور 1390 @ 11:57 ق.ظ

شمع و چراغا رو روشن کنید

هفته ی دیگر جشن عروسی آزاده است و هنوز اینـــــــــــــــــــــهوا کار مانده تا خانه ی عروس شکل خانه ی عروس به خود بگیرد. ظرفهای خریداری شده هنور از کارتن خارج نشده اند، ویترین همانگونه خالی و خاک آلود گوشه خانه مانده است، کف خانه باید آب و جارو شود تا بشود فرشها را پهن کرد، مبلمان خریداری شده است اما هنوز انگار یک چیزی کم است. هرچه خانه را بالا و پایین می‌کنیم بیشتر به این نتیجه می‌رسیم که باید یک نیم ست دیگر خریداری شود تا فضای خالی پر شود و  خانه کاملا خانه شود اما امروز روز شهادت حضرت علی است و به احتمال قریب به یقین همه جا تعطیل است ولی با این وجود من کوتاه بیا نیستم طبق قرار نانوشته ای که با طبیعت دارم معمولا اگر قصد چیزی را بکنم حتما به دستش می آورم، پس به همه بیدار باش می دهم تا بلند شوند و برویم دنبال هر مبل فروشی که باز بود اما با اینهمه کاری که داریم آقا لم داده‌اند مقابل تلویزیون و از جایشان جُم نمی‌خورند! هرچه می‌گوییم بابا مغازه‌ها می‌بندند از کارمان عقب میفتیم اگر امروز نشود دیگر کسی وقت ندارد به دنبال مبل برود امروز هم اگر قرار باشد برویم خرید باید هم الان برویم؛ ایشان اما همانگونه خونسرد لم داده‌اند روی مبل و مشغول گپی دوستانه هستند با اخوی گرامشون! یکباره خونم به جوش می‌آید دستش را در دست می‌گیرم و یک نیشگون ریز دردناک از دستش می‌گیرم تا کمی دلم خنک شود؛ صدای فریاد دردناکش فضای خانه را پر می‌کند و بعد شروع می‌کند به دعوا کردن من اما همچنان سر جای خودش لمیده است! معمولا اینگونه است که اگر بخواهم از جایش بلندش کنم و او بلند نشود یک نیشگون از دستش می‌گیرم و او بلافاصله برای تلافی بدنبالم می‌دود و وقتی بلند شود دیگر به حالت قبل برنمی گردد و ما می توانیم برویم به کارمان برسیم اینار ولی ظاهرا تنبلی خیلی بر او مستولیست! حالا، از جایش که تکان نخورده است هیچ، تازه آنهمه هم دعوایم کرده! آنهم کجا منزل مادرشوهرجان و مقابل قوم شوهر! اینگونه است دیگر نه؟ نشانت می دهم حضرت آقا! قهر گونه پشت به او می کنم و وارد آشپزخانه می شوم. بطری آب یخ را از یخچال خارج کرده در لیوان آبجو خوری می ریزم، وارد هال شده و نهایتا لیوان آب یخ به آن گندگی را چپه می کنم در حلق همسر گرام! اینبار عین فنر از جایش بلند می شود!!! صدای قهقه ی همگان دیگر مجالی برای عصبانی شدن به او نمی دهد و حالا دیگر خودش هم همراه بقیه می خندد! 

پ.ن1. بعد از سه ساعت گشتن بالاخره یک مغازه ی باز پبدا کردیم و یک نیم ست زیبا خریدیم برای عروس خانم؛ نهایتا ساعت 10 شب دوشنبه منزل عروس خانم دیگر خیلی شبیه منزل یک عروس خانم شده شده است. همه وسایل جای خود نشسته اند و تنها کمی خرده کاری مانده که آنهم جمعه دوباره قرار است همگی بسیج شویم و انجامشان دهیم. 

پ.ن2. از امروز تا شنبه ی دیگر شاید دیگر نتوانم بیایم پیشتان و بهتان سر بزنم... درست تو این هاگیر واگیر مامان جان هم برنامه مسافرتی برایش پیش آمد و همراه دوستانش (صدالبته که با اصرار فراوان ما) عازم سفر شد حالا باید با بهنام نوبتی مراقب بهزاد و بابا باشیم. از طرفی کارهای خودم، اداره ام و خانه ام از طرفی کمک به خانواده همسرم و از طرفی بهزاد و بابا کاملا وقتم را پر کرده اند... انصاف بدهید که خیلی سرم شلوغ باشد... پس اگر نیامدم به دیدنتان ناراحت نشوید لطفا. شنبه (۱۲ شهریور) ایشالا بعد از مراسم از خجالت تک تکون در خواهم آمد. تا 10 روز دیگر مراقب خودتان باشید و امیدوارم ایام به کامتان باشد