X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 12 مرداد 1390 @ 09:28 ق.ظ

آنگاه که حضرت حق پوزخند می‌زند به تو برنامه‌هایت!

ساعت ۳ که می‌رسی خانه، یکباره تصمیم می‌گیری برای همسرت که روزه است یک فروند شله‌زرد فرد اعلا بپزی به همراه باقالی پلو با ماهیچه. با توجه به اینکه تا دو ساعت دیگه مربی‌ات می‌آید وقت زیادی نداری پس سریع دست به کار می‌شوی یک پیمانه و نیم برنج را پاک می‌کنی و با آب فراوان می‌گذاریش روی گاز، کتری برقی را روشن می‌کنی و وقتی آب جوش آمد خلال بادام را میریزی داخل ظرفی و آب جوش را خالی می‌کنی روی خلال بادامها تا کمی نرم شوند، یک بسته باقالی را به همراه یک بسته ماهیچه از فریزر خارج می‌کنی و می‌گذاریشان تا دیفراست شوند. بعد می‌روی سراغ مرتب کردن خانه. در این فاصله مدام با خودت تکرار می‌کنی خانم «ل» که آمد و رفت، حمام که رفتم، غذای محمد را که آماده کردم، شله‌زرد را که پختم بعدش دیگر می‌توانم با خیال راحت بروم هم استرحتم را بکنم و هم اینکه یک کتاب جدید دست بگیرم. 

می‌روی سراغ برنجی که بار گذاشته‌ای، در حال له شدن است، به این کار نداری که کی باید شکر اضافه کنی، کی زعفران، کی گلاب و کی کره، مانند همیشه که شله‌زرد را دیمی می‌پزی، اول کمی زعفران می‌ریزی داخل قابلمه بعد کمی شکر و پس از آن کمی گلاب، کره را نیم ساعت دیگر اضافه می‌کنی تا یادت نرفته خلال بادامها را هم میریزی داخل ظرف. حالا نوبت ماهیچه است که باید بار گذاشته شود پس بار می‌گذاریش، برنج باقالی پلو را هم تمیز می‌کنی و می‌گذاری خوب خیس بخورد. ساعت ۵ مربی‌ات می‌آید. تا ساعت ۶:۲۰ تمرینات را انجام می‌دهی تو این فاصله مدام سراغ شله‌زردت می‌روی و همش می‌زنی تا ته نگیرد. حالا دیگه عطر خوش گلاب و زعفران و کره تمام خانه را پر کرده است. ساعت ۶:۳۰ شله‌زردت کاملا قابل خوردن و از نظر خودت بسیار خوشمزه شده است ولی اگر کمی بیشتر جوش بخورد بهترتر است. یک ظرف در دار محکم می‌آوری و برای خانم مربی پر می‌کنی از شله‌زرد و می‌دهی دستش.  

ساعت ۷ محمد می‌آید دستانش پر از کیسه‌های میوه و ماست و شیر و دوغ است. تا ساعت ۸ تو حمامت را رفته ای باقالی‌پولویت را آبکش کرده‌ای، میوه ها را شسته و بسته‌بندی کرده‌ای، چای را آماده‌ کرده‌ای، سفره افطا را روی میز پهن کرده‌ای و حالا دیگر حاضری تا شیرجه بروی روی تختت و یک کتاب خوشجل بگیری دستت ولی... درست رأس ساعت 8 آذی دوست محمد تماس می‌گیرد و دعوتتان می‌کند خانه‌شان. به محمد می‌گویی بگو آنها بیایند ولی آذی قبول نمی‌کند بالاخره به شرطی که شما هم شامتان را ببرید، قبول می‌کنید. ساعت 8:30 با غذاها و شله زرد بسته‌بندی شده از خانه خارج می‌شوید. ماشین را دم در پارک می‌کنید و سریع از کریستال فروشی دم خانه‌تان یک سینی سلیور به همراه استکانهای انگاره دار و قندانش می‌خرید برای آذی خان و خانمش و بالاخره ساعت 9 شب می‌رسید آنجا. دست بر قضا خانم آذی هم باقالی پلو پخته درنتیجه تو رودربایستی گیر می‌کنی و با اینکه دلت لک زده برای باقالی پلوی خودت، ولی در عوض فقط از باقالی پلوی صاحبخانه می‌خوری... بجایش شله‌زردت حسابی خورده شد و باقی مانده‌اش تقسیم بر دو شد و به قدر یک کاسه سوپ‌خوری ماند برای آنها و همانقدر ماند برای شما!  

تا ساعت 12:30 شب می‌مانید و  بالاخره 1 شب خانه اید... حالا دیگر نه وقتش را داری که کتابی بخوانی و نه جانش را... 

نتیجه اخلاقی آنکه آنچه که تو قصد انجامش را داری مهم نیست، مهم برنامه‌ریزی و پلن حضرت حق است که باید برایت پیاده شود! انصافا از برنامه‌ریزی خودت بهتر بود دیدی چقدر بهتان خوش گذشت!  

پ.ن. شنیدن این آهنگ ملایم و عاشقانه شدیداً بهتان پیشنهاد می‌شود.