X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 2 مرداد 1390 @ 08:55 ق.ظ

امان از تابستان و بَه بِه پاییز...

یک وقتهایی آنقدر حرف برای گفتن دارم، آنقدر حرف برای گفتن دارم که گیج می‌شوم کدام را اول بگویم و تازه به چه نحو که حق مطلب را خوب ادا نمایم! این زمانیست که برایت پستهای بلند بلند و طولانی می‌گذارم آنقدر که خسته‌ات کنم و دادت را دربیاروم که ماشاالله چقدر حرف سر دلت قلنبه شده بود! برای اینجور پستها بخش نظرات با کمال میل باز می‌باشد و با روی باز به یکایکشان جواب داده می‌شود. 

یک وقتهایی می‌شود حرف خاصی برای گفتن ندارم ولی دلم می‌خواهد شعری یا مطلب جالبی را که جایی خوانده‌ام برایت بگذارمش اینجا تا تو هم مثل من لذت ببری از خواندنش. این قبیل پستها معمولا بخش نظرات ندارند چون مطلب را من ننوشته‌ام یا شعر را من نسروده‌ام که دوستانم بخواهند نظری بگذارند برایش.  

یک وقتهایی کاملا بی هدف و منظور مدیریت وبلاگ را باز می‌کنم و کاملا بی‌هدف و بی‌اراده شروع به تایپ می‌کنم و اجازه می‌دهم دلم به هرکجا که می‌خواهد انگشتانم را بکشاند؛ این دیگر بسته به شانس توی خواننده است که جرفهای زیادی بر روی صفحه تایپ شوند یا کم. اتفاقا این نوشته‌ها اغلب چیزهای خوبی از آب درمی‌آیند یعنی خودم که بدم نیامده ازشان و نظرات دوستان هم نشاندهنده اینه که آنها هم بدشان نیامده، نمونه این قبیل نوشته‌ها گذر عمر، مردم شهر و خیلی از شبها هستند...نظرات این پستها هم با کمال میل باز هستند و اگر فرصت شود به تمام نظرات هم پاسخ داده خواهد شد.

یک وقتهایی از دست کسی یا چیزی به قدری ناراحت یا عصبانی می‌شوم یا اصلا چرا ناراحت، شایدم دلم خواسته باشد که خبری را با تو در میان بگذارم ولی نه خیلی طولانی، نه حتی به قدری که بشود نامش را یک پست گذاشت، از نظر من شاید تنها یک جمله کفایت کند و کل احساس مرا منتقل نماید. این پستها هم معمولا نظری نیاز ندارند!  

خیلی وقتها هم مانند پست قبل، دلم می‌خواهد باهات حرف بزنم و هی بگویم و بگویم و بگویم ولی ذهن لامذهب لامروتم نمی‌کند حتی یک کلمه را به خاطرم بیاورد دیگر چه رسد به جملات زیبا...اینجور وقتها دلم به دادم می‌رسد و یادم می‌آورد که من چقدر عاشق فلان آهنگ فلان خواننده هستم، چطورست همین را درمیان بگذارم با دوستانم و همین کار را می‌کنم. 

امروز که صفحه وبلاگم را باز کردم دیدم اغلب پستهای این ماه کوتاه و گاهی دو خط و گاهی مطلب عاریتی از افراد دیگرست... خودم که هیچ خوشم نیامد از این پستها؛ ولی یکباره حس کردم این توضیحات را به دوستانم بدهکارم... راستش را بخواهی زمانی که هوا گرم گرم گرم می‌شود مغز من هم هنگ هنگ هنگ می‌شود؛ همینست که مدام به تکاپو میفتم؛ درواقع با چنگ و دندان مقاومت می‌کنم در قبال خاموشی چند ماهه... تا بگذرد و پاییز بیاید و بادهای خنک بوزند و باران ببارد و بالاخره من باز پرچانگیم گل کند و آنقدر حرف بزنم، آنقدر حرف بزنم که سرتان به درد بیفتدتا آن موقع کجدار و مریز مدارا کنید با من