X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 18 تیر 1390 @ 08:57 ق.ظ

مردم شهر

خوشا به حالت ای روستایی
چه شاد و خرم، چه باصفایی
در شهر ما نیست جز دود و ماشین
دلم گرفته از آن و از این
در شهر ما نیست جز داد و فریاد
خوشا به حالت که هستی آزاد
ای کاش من هم پرنده بودم
با شادمانی پر می‌گشودم
می‌رفتم از شهر به روستایی
آنجا که دارد آب و هوایی

دم بانک تو ماشین نشسته ام و منتظرم تا محمد برگرده. کار خاصی ندارم انجام بدم جز زیر نظر گرفتن مردمی که مقابلم در حال عبور و مرورند. دخترکی ریز نقش و لاغر اندام موبایل به دست از پاساژ روبرویی میاد بیرون. روسری مانتو شلوار و کلا هر آنچه که مربوط به اوست سیاهست. تنها نقطه ی رنگی در او موهای شرابی رنگش است و بس! با خودم فکر می کنم معمولا افراد چاق و تپل هستند که بالاجبار لباسهای تیره و سیاه می‌پوشند ولی او چرا سیاه‌پوش است؟! زنی چادری دارد با سختی سربالایی را می‌آید بالا. او هم سراپا مشکی است ولی نه... آن دو ساک بزرگی که در دست دارد و معلومست که خیلی سنگینند... یکی قرمز و دیگری سبزرنگ هستند و هر دو کمک می کنند به این قضیه که خانم سراپا سیاه نباشد! مردی تقریبا پنجاه ساله با ریش انبوه و سراپا مشکی از پس زن می‌آید. به سمتی دیگری نگاه می‌کنم پرایدی نقره‌ای رنگ با تلاش فراوان در حال پارک کردن است... بالاخره پارک کرد. دختر جوانی با مانتوی سبز کمرنگ و شلوار لی و روسری سفید از ماشین بیرون می‌آید... چه عجب بالاخره یکی پیدا شد که مشکی نپوشیده باشد! رو به آسمان می‌کنم آبی او هم دیگر صلابتی ندارد رنگش به جای آبی فیروزه‌ای و نشاط‌آور خاکستری مایل به سفید است! یکهو دلم می‌گیرد از اینهمه سیاهی... از اینهمه تیره رنگی... خود این آب و هوای کثیف شهر بس نیست برای دوده‌ای و تیره رنگ کردن فضای شهر آنوقت ما خودمان هم با انتخاب رنگهای سیاه و تیره دستی دستی کمک می‌کنیم به این دلمردگی و دلگیری حال و هوای شهر. یکدفعه
دلم روستا می‌خواهد کوهستانی با آب و هوایی پاک و تمیز... آنجا که آسمانش آبی فیروزه‌ای رنگست و هیچ هاله ی خاکستری رنگی مانع دیدن آسمانش نمی‌شود... آنجا که درختان انبوهش همه طرف محاصره‌ات کرده‌اند و سبزی برگهایشان آنقدر زنده است که گویی همراه با تو در حال نفس کشیدنند... دلم روستا می‌خواهد کوهستانی با چشمه‌های روان و آبهای پاک و زلال... آنجا که زنان و دخترکانش نه تیره‌پوشند و نه سیاه‌پوش! آنان با تیرگی و سیاهی میانه‌ای ندارند و برعکس غرقند در رنگهای شاد و نویدبخش... آنجا که خانه‌هایش نه آجری و سیمانیست و نه از سنگ گرانیتی برای تزئینش استفاده شده است بلکه چوبی و کاهگلیند و در عین سادگی، صفا و صمیمیتی دارند که هیچ خانه ی زیبا و پرطمطراق شهری ندارد آن صفا و صمیمیت را!  

دلم روستا می‌خواهد...