X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 11 تیر 1390 @ 06:52 ب.ظ

آخر هفته

 چهارشنبه طبق روال تمام چهارشنبه‌ها من سرم حسابی شلوغه. دارم کارهای مربوط به جلسه شنبه رو انجام می‌دم که ژیلی (خواهر محمد) زنگ می‌زنه. بعد از کمی صحبت کردن میگه ما داریم ۵ شنبه صبح میریم آهار اگه کاری ندارید شما هم بیایید. یکدفعه انگار هوای سرد و خنک آهار می‌خوره تو صورتم... معلومه که میرم تازه اگه کار هم داشتم بازم میرفتم... قرارمون فردا صبحه ولی فردا تا از خواب بیدار بشم و وسایلمونو جمع کنم تا بریم خرید کنیم و یه چیزی بگیریم که لااقل یک وعده ما اونها رو مهمونشون کنیم ساعت شده ۲ بعد از ظهر. فکر می‌کردم هوای آهار خیلی خنک باشه ولی ساعت ۲ بعدازظهر اونجا فقط چند درجه با ۲ بعدازظهر تهران اختلاف دما داره. بعد از ناهار می‌ریم کمی تو حیاط باغچه مانندشون میشینیم و از صدای شر شر رودخونه‌ای که درست از زیر خونه ژیلی اینها می‌گذره لذت می‌بریم.

ساعت ۷ به پیشنهاد محمد شال و  کلاه می‌کنیم و راه میفتیم سمت شکرآب... البته قصد محمد خود شکرآبه ولی چون به آخرا که برسیم راهش سربالایی میشه من زیر بار نمیرم... قرار میشه تا لب چشمه بریم ولی به اونجا که میرسیم خودم دلم میخواد بازم جلوتر برم و تا ۲۰ دقیقه بعد از چشمه رو هم میریم و بعد دیگه بخاطر تاریکی هوا برمی‌گردیم. شب برخلاف ظهر انقدر سرده که مجبور می‌شم با دو تا پتو بخوابم ولی بازم تیریک تیرک بلرزم از سرما.

جمعه قراره بعد از ناهار بریم ولی به سرم میزنه بعد از صبحانه از راه شمشک و دیزین بیفتیم تو جاده چالوس و بریم کرج. ژیلی اینا هم استقبال می‌کنند و بعد از خوردن یه صبحونه مفصل عازم میشیم.  

برخلاف نظر همسر ژیلی که می‌ترسید راه شلوغ باشه... خیلیم خلوت بود و کلی لذت بردیم از این نیمچه سفر... سر راه کنار اون چشمه ی زلال نگه داشتیم و نوشیدنی خوردیم... دو ساعت بعدشم تو پورکان دم نان رضوی نگه داشتیم و پالوده خوردیم. 

با اینکه مدتش کم بود ولی خستگی خوبی در کردم...جای همگی خالی

عکسای زیر راه شکرآبه:










اینم راه شمشک و دیزین