X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 5 تیر 1390 @ 09:36 ق.ظ

گذر عمر

دقت کردی تا وقتی بچه و کوچیکی غم و مشکلاتت هم کوچیکند؟ کسی توقع زیادی ازت نداره، تو دوران نوجونی سرحال و خوشحالی، گاهی انقدر خوشحالی که حتی خودتم به سلامت روانت شک میکنی! خودت هم نمیدونی چرا ولی با هر بهونه‌یی خوشحال میشی... گاهی تلاقی نگاهی با نگاهت قلبت و میلرزونه (پارازیت ... حالا خوبه قلب منو فقط لرزوند تو قلب بعضیا که شنیدم زلزله اومده بود 7 ریشتری!) هر روز منتظری اتفاق قشنگ و شیرینی برات بیفته؛ اخبار دور و برت زیاد میشند؛ هرچی فکر می‌کنی و دور و برت رو نگاه می‌کنی مشکل چندانی نداری، تا اینکه بزرگ و بزرگتر میشی و سنت میرسه به بیست... با فوت کردن بیستمین شمع کیک تولد، یهو با دنده خلاص و بی ترمز، میفتی تو یه سرازیری پر شیب... با هر بار باز و بسته کردن پلک چشمهات یک سال از عمرت گذشته؛ کم کم به خودت میایی... از هیاهوی دور و برت کم و کم و کمتر میشه... دوستهای دورو برت یکی یکی دست و بالشون بسته میشه... اخبار دور و برت کم و کمتر میشند... دیگه مث قبل هر روز منتظر یه اتفاق خوب و ساده نیستی؛ اگرم قرار باشه اتفاقی بیفته سالی یکبار- دو سالی یکبار ممکنه بیفته... یواش یواش از شادیهات کم میشه و شروع میکنی به ذخیره کردن غم و غصه تو دلت (لزوما نباید بدبختی و مصیبت تو زندگی آدم باشه، همینکه آدم مدام دلش برای قدیما تنگ میشه خودش غم و غصه است دیگه... نـــــــــــــــــــــه؟ غلام؟) یدفعه انگار یکی محکم میزنه پس سرت، یا نه، اصلا نمیزنه... با سه شماره خوابت میکنه و افسار زندگیتو از دستت میکشه بیرون... حالا چیکار کنم؟ کی اینجوری شد که نفهمیدم... بیست که هیچی سی رو هم پشت سر گذاشتی بدون اینکه حتی بفهمی جوونی چه لذتی داره... ناخودآگاه تن به کارایی میدی که قبلا محال بود انجامشون بدی... با آدمای دور و برت مشکل پیدا میکنی... اخمو، بداخلاق، کم حوصله و غرغرو میشی... دیگه چیزی راضی و خوشحالت نمیکنه... نمیدونی فقط تویی که اینجوری هستی یا همه به سن تو که میرسند اینجوری میشند؟! همین سردرگمی بیشتر از هر چیز عصبیت کرده... میون اینهمه اتفاق اما اتفاقاتی هم هستند که خوشایندند مث استقلالی که تا دیروز نصفه نیمه داشتیش ولی الان دیگه تمام و کمال صاحبشی... الان دیگه وقتی حرفی می‌زنی یا کاری می‌کنی مردم روشون فکر می‌کنند و همینجوری سرسری از کنارت نمی‌گذرند... اگه تو دلت نخواد کسی نمی‌تونه ازت بازخواست کنه و و و و ولی ته همه ی اینا من عطای دنیای بزرگسالی رو به لقاش می‌بخشم... می‌خوام صد سال سیاه بزرگسال نباشم... دنیای بزرگسالی هیچی نداره جز غم، اندوه، غصه، مسئولیت، گرفتاری و دلمشغولیهای مداوم! آدم هرچی بیشتر بفهمه و بیشتر عقل و مغزش کار کنه بیشتر افسوس خیلی چیزا رو می‌خوره و ناراحت و مغموم می‌شه! دنیای کودکی و نوجونی دنیای بی خبری و رهاییه...به قول طرف، بنده از بزرگسالی انصراف می‌دم فقط مرحمت بفرمایید بنده را برگردانید به دوران کودکی و بی خبری... فقط همین یک بار!  

اما خوب از طرفی آدم باید برای رسیدن به کمال نه به گذشته که به جلو تمرکز کنه و تا می‌تونه به آینده خوش‌بین باشه... خوش‌بین باشه که دوباره میاد روزی که دوباره همه چی درست بشه، حق به حقدار برسه، زندگی آسونتر از اینی که هست بشه، که دوباره گرد شادی و خوشبختی پاشیده بشه همه‌جا... خنده‌ها رو لبا برگردند... که غم و اندوه فراری بشند از دلها و ... اگر این امید به آینده بهتر نبود، نمی‌دونستم الان می‌خواستم دلمو با چی آروم کنم؟ اصلا آروم می‌شد؟

 

پ.ن. دست خودم نیست قالبای سنگین اذیتم می‌کنند... حوصله ندارم ۵ دقیقه صبر کنم تا صفحه‌ام کامل باز بشهدر نتیجه دوباره از قالبای خود بلاگ اسکای استفاده می‌کنم.