X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 17 فروردین 1390 @ 08:59 ق.ظ

آنچه گذشت

یک دانه سررسید خریده‌ام از این سررسیدهای «من» که داخلش پر است از این جملات قشنگ جینگولانه که گاهی لبخند را میهمان لبهایم می‌کنند و گاهی انگشت اشاره را به نشانه تعجب می‌گذارند کنار دندانهایم که یعنی عجب حرفی زدها، چرا زودتر به فکر خودم نرسیده بود!  

یک دانه از این سررسیدها خریده‌ام و خیلی از خودم راضیم برای این خرید، تازه سررسید خالی هم نیست دو عدد کارت تبریک و یک سی دی جادویی هم دارد که قرارست وقتی نصبش کنم در کامپیوتر، هم برایم فال بگیرد هم طالعم را بگوید هم حافظ را برایم بلند بلند بخواند هم دیکشنری شود برایم و یک کلمه را به چهار زبان ترجمه کند و هم خیلی کارهای دیگر که الان یادم نیست. البته جملاتش بیشتر مرا یاد جملات شل سیلور اشتاین می‌اندزند مثل این جمله: «فرصت به سرعت از دست میره و به کندی به دست میاد» که من را یاد این جمله شل سیلوراشتاین می‌اندازد که : «ناگهان چه زود دیر می‌شود!» یا این جمله که: «برای ناراحت بودن خیلی وقت دارم پس چرا به فردا موکولش نکنم؟» و حالا جایتان خالی بدجوری در حال ذوق کردنم با این سررسید و تازه همین نیست فقط، انقدر دوستش دارم که با اینکه آنقدرهاهم بزرگ نیست ولی دوست دارم خیلی از حرفهایم را اول آنجا بنویسم و بعد بیایم اینجا تایپشان کنم

خدمتتان عارضم که از آنهمه قول و قرار، وعده و وعیدی که قبل از عید دادم بخش اعظمش اجرا شد جز آنکه نشد برویم کردستان و کرمانشاه چومکه قرار بود مادر محمد را ببریم ولی برادرمحمد قبل از ما برای مادرش بلیط مشهد گرفته بود و ایشون رفتند مشهد و درنتیجه ما هم برنامه را تغییر دادیم، هفته ی اول را شمال بودیم و هفته دوم را فقط به خود و علایق خود اختصاص دادیم. در مورد دیدوبازدید عید حقیقتش به جز سه جا، منزل احدی نرفتیم ولی نمیدانم اقوام من را چه شده بود امسال که هرچه بزرگتر در فامیل بود امسال قصد شرمنده کردن ما را کرده بود چون بی آنکه به دیدنشان رویم، آنها به دیدن ما آمدند و تو نمیری بدجور شرمنده‌مان کردندیکی نبود بهشان بگوید باهبا بزرگتری گفته‌اند کوچکتری گفته‌اند، وقتی کوچکتر نمی‌آید به دیدنت تو چرا می‌روی به دیدنش؟! هاین؟ اصلا بگذار کوچکتری که اینهمه اخمخ است که قدر توی بزرگتر را نمی‌داند برود به جهنم، حقش است! حالا خوب شد رفتی دیدنش و آن کوچکتر بیچاره را از همان که بود هم کوچکترش کردی با این کارت؟ هاین؟ خوب شد؟ 

راستش را بخواهید خیلی شرمنده شدم وقتی عمه جان و عمو جان و خاله بزرگ مامانم و مادر خانم برادرم آمدند خانه‌ام، دوست داشتم زمین دهان باز کند و من غلفتی شیرجه روم درونش نتیجه اخلاقی اینکه بنده غلط بکنم از سال بعد منزل هیچ بزرگتری را فاکتور بگیرممن غلط بکنم 

افسانه جانم کتاب خریدم دو تا ولی وقت نکردم بخوانمشان فیلم هم خریدم حتی ولی آنها را هم نشد ببینم چون مدام یا ما منزل خاله جان بودیم و با فرزندان خاله بازی می کردیم از نوع حکم و هفت کثیف و پلی استیشن 3 یا آنها منزل ما بودند و باز همان کارها را انجام می دادیم یا می رفتیم بیرون به گشت و گذار یا اصلا هیچ جا نمی رفتیم و فقط استراحت می کردیم... رویهم رفته تعطیلات خوبی و خوش گذشت... امیدوارم هم به تو و هم به بقیه دوستام خوش گذشته باشه حسابی 

اینو آرزو برایم میل کرده وقتی خوندمش کلی خندیدم: 

خدایا! تمامی آنچه برای سال ١٣٩٠ از تو می‌خوام یک حساب بانکی چاق و چله و یک هیکل باریک است. لطفاً این دو را مثل سال قبل با هم اشتباه نگیر