X
تبلیغات
رایتل
شنبه 14 اسفند 1389 @ 11:30 ق.ظ

بوی عیدی بوی توپ

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم 

دوباره سال نوی دیگری در راهست و همه از حالا در تکاپوی خرید لوازم جدید، تکاندن خانه، رزرو بلیط هواپیما (پارازیت...شایدم قطار بلکه هم اتوبوس!) و هتلی برای اقامت و خلاصه لیست کردن کارهای انجام نشده تا عید هستند.
آجیل فرد اعلا (تواضع لابد!)، انواع و اقسام شیرینی های رنگارنگ (پارازیت...صدالبته که شیرینی نخودچی پای ثابت شیرینی های تمام خانه ها خواهد بود)، باید خریداری شوند؛ از چند روز دیگر هم خانمهای کدبانوی تمام منازل، دست به تدارک درست کردن سبزه ی هفت سینشان خواهند شد. طاقت بچه ها دیگر کم کم در حال طاق شدنست برای پوشیدن کفش و لباسهای نو و زیبا. شهر، شلوغِ شلوغست و تو گویی افزایش قیمت بنزین، طرح زوج و فرد، مامورین چماق به دست، هیچکدام در کاهش ترافیکش مؤثر نیستند و از قرار ملت ککشان هم نمی گزد از افزایش قیمت بنزین و زوج و فردی خیابانها و انواع و اقسام پلیس راهنمایی رانندگی، می خواهد محسوسش باشد می خواهد نامحسوسش!  

من اما، علی رغم کلافگی صبحها که مدام باید در ترافیک باشم، کِیف می کنم از دیدن اینهمه تکاپو و جنب و جوش، لذت می برم از دیدن آدمهای پر هیاهوی اطرافم آن زمان که از کنارشان می گذرم. من از دیدن جست و خیز خانم همسایۀ روبرویی در آشپزخانه ی کوچکش و آن ظرف میوه ای که همیشه می گذارد روی لبه ی اپن آشپزخانه اش (که از این بالا کاملا پیداست)، غرق زندگی می شوم. من از دیدن کیف و کفشها و انواع و اقسام لباسهای مارک دار و غیر مارک دار خانم مغازه دار (همسایه)، هیچ وقت سیر نمی شوم؛ و از شما چه پنهان در حال شمردن معکوس روزهای باقی مانده ی سال هستم تا به محض تعطیلی، چون تیری که از چله کمان رها شود، بِدوم سمت خانه و عازم راه جنگل و دریا شوم! دلم خیلی برای بوی خاک باران خورده، هیزم و آتش و هوای تمیز پر از اکسیژن تنگ است. من امسال نه لباس جدیدی می خرم و نه کیف و کفشی چرا که قرار نیست به دیدن احدی روم درتعطیلات... هفتۀ اول را شمالیم و هفتۀ دوم عازم کردستان و کرمانشاه؛ این بار می خواهم یک دل سیر در سنندج و اطرافش، کرمانشاه و اطرافش بگردم، می گویند بهارشان خیلی دیدنیست. پس، نیازی نیست به خرید کیفی و کفشی و نیز لباس جدیدی... 

حالا دلم میخواهد تو هم مثل من این شعر را بخوانی هم یاد قدیم کنی و هم افسوس بخوری... فقط  حیف که اسم شاعرش را نمی دانم: 

کوک کن ساعتِ خویش!
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش!
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش!
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش!
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او
برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش!
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش!
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش!
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی
گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش!
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر
و در این شهر سحرخیزی نیست