X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 10 اسفند 1389 @ 10:18 ق.ظ

۳۲ سالگی!

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت، فقط اینو می دونم که ذهنم و قلبم خالی از هر فکر و احساسیه. نه خوشحالم، نه ناراحت، نه مبهوت و نه بی تفاوت. خوب امروزم یه روزه مثل باقی روزهای دیگۀ خدا، نه؟ سالهای قبل یا خوشحال می شدم از رسیدن این روز یا ناراحت، خوشحال از اینکه آخ جان امروز تولدمه و ناراحت از اینکه آخه اضافه شدن یک سال دیگه به سالهای عمر خوشحالی داره؟! امسال ولی... نمی دونم... خوب حالا که خوُب فکر می کنم می بینم شاید هنوز کمی خوشحالم؛ خوشحال از اینکه خداوند عالم اجازه داد سالی دیگر با آرامش و امنیت کنار عزیزانم زندگی کنم و دغدغه مهم و خیلی جدی تو زندگیم نداشته باشم، همچین احاطه ام کرد بین دوستانی خوب و مهربون که در خوشی و ناخوشی، غم و شادی کنارم هستند و اجازه نمیدند لحظه ای احساس تنهایی کنم، دوستانی که لطف و محبت خودشون رو به نهایت رسوندن با تلفن، پیامک و پیغامهای فیسبوکی و غیرفیسبوکی غافلگیرم کردند، پس تصمیم خود را گرفتم، من با تمام وجود خوشحالم امروز ... خوشحال خوشحال...به قول ندا چرا که؟!   

خدا جانم ممنونم ازت مهربونم که اول صبحی بهترین هدیه رو برام فرستادی... مرسی بابت این برف زیبا که با باران رحمتت مخلوط شده و تصاویر خیلی زیبایی رو مقابلم چشمانم به تصویر کشیدند دو تایی... ممنونم  

آرزوی خوشگلم، مموی گلم، نرگس مهربونم، افسانه جانم، تینای نازنینم، سحر گلم، فیروزه جانم و دوستان خوبم یک دنیا ممنونم بابت تبریکات گرم و صمیمانه تون... خیلی خیلی ممنونم

مامان خوشگل و نازنینم... قربون اون قلب با صفا و مهربونت برم که ساعت 7 صبح باهام تماس میگیری که اولین نفری باشی که بهم تبریک میگی... از خدا التماس میکنم که تن و بدنی سالم و توانمند بهت بده عزیزم و حضور پر مهرت رو هرگز ازم دریغ نکنه... دوستت دارم تا بینهایت 

محمد مهربون و نازک دلم... مرسی عزیز دلم که همیشه با لطف و محبتت غافلگیرم میکنی و با حضور امن و پرمهرت آرامش خیال رو برام به ارمغان میاری... وجود تو دلیل دیگریست که بخاطرش خداوند عالم رو شاکرم