X
تبلیغات
رایتل
یکشنبه 8 اسفند 1389 @ 02:36 ب.ظ

رژیم!

 یکشنبۀ هفته پیش

رفته ام پیش یک مشاور تغذیه بلکه فرجی حاصل شود و بتوانم مقادری از وزن بدنم را کم نمایم؛ زنک با کلی ناز و اطوار و قروغمزه وارد اتاق می شود و شروع می کند از روش کار خود تعریف کردن که شما با روش من یک ماهه خیلی کیلو لاغر می شوید و من می توانم چنین کنم و چنان به شرطی که خودت با من همکاری نمایی. می گویم خوب حضرت والا اگر بنا بود همکاری ننمایم مرض که نداشتم بیایم اینجا، قصد بنده حتما حتما همکاریستمی گوید اوکی حال که قول همکاری می دهی باید بدانی که من در کارم بسیار بسیار سختگیر می باشم و هرگاه ببینم که در انجام دستوراتم کوتاهی می کنی دیگر به عنوان بیمار قبولت نمی کنم، گفته باشم! منکه فکر می کنم لابد روشش خیلی درست و اصولیست که اینهمه تعریف می کند از خودش، به دو دست بریده ی حضرت ابوالفضل قسم می خورم که والا و بلا قصد زیرآبی رفتن ندارم و هرچه او بگوید مو به مو انجامش می دهم. همانطور که من در حال قسم و آیه خوردن هستم او هم برگه ی رژیم را سُر می دهد سمتم، هنوز قسم آیه خوردنم تمام نشده است که چشمم می افتد به برنامه ی غذایی حضرت والاسه روزِ اول فقط سوپ می خوری و مایعات، جرات داری حتی یک چیز جویدنی بخور! سه روز بعد فقط میوه می خوری و یک لیوان شیر! سه روز بعد هم فقط و فقط پروتئین می خوری! حق نداری حتی یک لقمه به غیر از برنامه ی غذاییت بخوری! برای استفاده از دستگاهها هم باید اول رژیم را شروع کنی و بعد از دستگاه استفاده کنی. پس، از شنبه شروع می کنیم کار را. از مطب که نه، دفتر قرتی خانم که بیرون می آیم در عجبم که  چطور می توانم با اینهمه کار فکری که در اداره انجام میدهم و مشغله های خانه، سر و ته انرژی بدنم را با آب و سوپ هم بیاورم؟! ناگهان حس گرسنگی عجیبی تمام بدنم را فرا می گیرد و باور کن نمی توانم قدم از قدم بردارم، پس عجالتا امروز را که هنوز رژیم ندارم یک پیتزای مشتی خود را میهمان کنم تا بعد. به خانه که می رسم مخلفات یک پیتزای مشتی پروپیمان را آماده کرده و دست به کار می شوم. 

از طرفی دلم هوس این پنیر کپکی های کاله را کرده که یک ورقش را ببرم و بگذارم لای نان تست و بگذارمش داخل مایکروویو تا پنیرش آب شود و بخورمش!  

بعد از آماده کردن تمام موارد بالا، ناگهان به کله ام می زند که چطورست این پیتزا را با شامپاین بخوریم و بعدش هم یک دسر مشتی درست کنم؟ هاین؟ پس بلافاصله عازم خرید می شوم شامپاین آلبالو پیدا نمی کنم عوضش شامپاین انگور میخرم، یک کیلو بستنی وانیلی ساده می خرم به همراه یک بسته پسته و یک بسته پودر نارگیل؛ می خواهم پسته ها را پودر کرده و به همراه پودر نارگیل با بستنی وانیلی مخلوطش کنم و یک نیمچه معجونی آماده کنم برای دسر. 

زمان پخش بفرمایید شام، ما شام را خورده ایم و حال مشغول تناول آن دسر خوشمزه می باشیم. 

فردا که می شود، من پرخورتر از دیروز، هرچه دم دستم می آید می خورم از ترس اینکه هفتۀ از آینده باید به جای تمام این خوراکی های خوشمزه، کوفت بخورم! ناگهان به فکر فرو می روم؛ منکه تو این چند وقته خیلی مواظب غذایم بودم و اصلا و ابدا پرخوری نمی کردم، پس چرا حالا مثل این از قحطی در رفته ها هر چه می بینم می خواهم و یک ذره هم مراعات نمی کنم؟! پس چه جور می خواهم از شنبه با این برنامه ی سفت و سخت کنار بیایم؟! و تازه اینجاست که می فهمم بدنم از دیدن آن رژیم به واقع خرکی، وحشت کرده است! دقیقا به همین دلیلست که اینجور هوس انواع و اقسام چیزهای خوشمزه می کند دلم و تا نخورمشان آرام و قرار ندارم. پس در افکارم تجدید نظر می کنم، روزی که قرارست بروم پیش خانم مشاور، خیلی جدی باهاش اتمام حجت میکنم یا این رژیم خرکی را عوض کن و یک رژیم مخصوص آدمیزاد بده (چون مطمئنم با رژیم این خانم درست که یک ماهه 7-8 کیلو کم می کنم ولی از طرفی کلی به بدنم آسیب میرسانم) یا من مشاورم را عوض میکنم! به محض گرفتن این تصمیم، خیال بدنم راحت می شود، حالا دیگر آنقدرها هم گرسنه نیستم و هوس هیچ چیز خوشمزه ای ندارد دلم!  

پ.ن. دوستان من را ببخشید که نمی رسم برایتان نظر بگذارم، حتمی نمی رسم پاسخ کامنتهایتان را بدهم، ولی قول شرف به محض اینکه وقتی پیدا کنم لابلای کارها به سراغتان خواهم آمد.