X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 3 اسفند 1389 @ 11:29 ق.ظ

سانتی مانتال

دم نگهبانی منتظرم تا آژانس بیاید دنبالم و در همان حال سر به سر همکارم میگذارم. در حال شوخی و خوش بش هستیم که با دیدن دختری سانتیمانتال و مکش مرگ ما که آرام و با تومانینه به سمت نگهبانی گام بر میدارد و نه انگار که وارد اداره ای دولتی گردیده و نه انگار که باید کمی آن زلفین دکلره شده ی براقش را بدهد تو (چون اگه ندهد تو وای به حال کارمندی که ایشون باهاش کار دارند)، چشمانم گرد می شوند اینگونه و زمانی چشمانم اینگونه می شوند که خانم به نگهبانی نام مرا می گوید! چند ثانیه ای طول می کشد تا می فهمم سرکار خانم راننده ی آژانس می باشند و آمده اند به دنبال بنده! 

نگهبان مرا که با دهانی باز و چشمانی متحیر به او زل زده ام نشانش می دهد و اوشون همانگونه با قر و غمزه می آیند به سمتم. با هم از در خارج شده و می رویم سمت ماشین. مانده ام جلو بشینم یا عقب؟! یاد محمد میفتم که هرگاه با آژانس جایی برود، کنار راننده می نشیند، تصمیم میگیرم منهم کنار دخترک بشینم ولی با دیدن کیفش که روی صندلی کمک راننده قرار دارد، حس می کنم دلش نمی خواهد بروم کنارش پس می روم عقب. ولی تا به مقصد برسیم هم او معذب است و هم من. بارها به خود لعنت می فرستم که چرا ازش نپرسیدم کجا بشینم، به هر حال او دخترکی جوونست و از ظاهرش پیداست تا چه اندازه غرور دارد. از طرفی دخترک مدام با روسری و عینک آفتابی و آینه وسط ماشین بازی می کند که این حرکات خود گواه اینند که او تا چه حد استرس دارد و آشفته است. شایدم نیست ولی من خودم هرگاه آشفته باشم مدام با روسری یا چیزهای دم دستم بازی می کنم.

به هر حال بعد از ده دقیقه به مقصد می رسیم ولی حالِ من مثل حال کسیست که در حین انجام کاری یواشکی مچش را گرفته باشند؛ به همان اندازه معذب و خجولم. خجول از اینکه احساسات دخترک را درک نکردم. این درست که رانندگی شغل شریفیست و باید به آن افتخار هم کرد ولی نه برای دخترکی کم سن و سال که سرش پر از باد غرور است و دوست دارد مرکز توجه و تحسین باشد؛ نه برای او! آنوقت منِ نادان چه کردم؟ همینجور سیخکی رفتم عقب نشستم و خود را راضی کردم به اینکه خوب دخترک نخواست، وگرنه کیفش را از روی صندلی بر میداشت! 

هیچ خوشم نیامد از کاری که انجام دادم. نهایتا با لب و لوچه ای به غایت آویزان، کلید را در قفل می چرخانم و وارد ساختمان می شوم. آسانسور در منفی یک است ولی هرچه کلیدش را می زنم نمی آید بالا، درنتیجه خود، یک طبقه پایین می روم به خیال اینکه درِ آسانسور بسته نشده است لابد ولی در بسته بودقربانش روم خداوند عالم را که نگذاشت 10 دقیقه از زمان دل شکستنم بگذرد، بلافاصله تیر غیبی را از آسمان هفتم روانه ام کرد، با یک طبقه زیر زمین، شد 6 طبقه که پیاده رفتم بالا و آی جانم درآمد، آی جانم درآمد 

فردا دوباره همان دخترک آمد دنبالم، اینبار دیگر رویم را سفت کرده و پرسیدم من می توانم کنارتان بشینم؟ لبخند رضایت روی لبهای دخترک گواه نظر مساعدش بود... اینبار برخلاف دفعه ی قبل با رضایت و خرسندی از ماشین پیاده شدم و برخلاف اینکه فکر می کردم آسانسور همچنان خراب است، دیدم تعمیر شده و خلاصه راحت رسیدم خانه  

 

پ.ن. الهی بمیرماینکه از اون دخترک راننده ی من هم ناناحت تره