X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
چهارشنبه 20 بهمن 1389 @ 12:53 ق.ظ

۶ سال پیش چنین روزی!

این مطلب رو که در ادامه خواهید خوند، 6 سال پیش نوشتم برای محمدرضا، چومکه 20 بهمن 1383 مراسم نومزدنگمون بود! بله؟ چی فکر کردید؟ حیف که یادم نیست وگرنه برای اینکه حواس خودم رو پرت کنم حاضر بودم از روز خواستگاری شروع کنم...چرا؟ بازم چومکه اولا خوب روز به این مهمی رو مگه میشه آدم فراموش کنه؟ دوما اینکه دارم از ترس می میرم هم الان، محض اطلاعتون عرض میکنم از خسوف فقط 40 دقیقه اش رو طاقت آوردم ببینم، بقیه اش باشه برای فردا شب که عمرا، فردا بعدازظهرببینم بین ادوارد و جکوب کدومشون قراره بمیرند؟ از حالا بهم بگید می خوام بدونمعجبا... من اومدم اینجا تا حواس خودم رو پرت کنم عوضش دوباره دارم در مورد اون اسمشو نبرها حرف میزنم... ولش کن بگذریم... بریم سراغ مطلبم:
غریبه اومد؛ اونقدر نرم و آهسته که اومدنش رو نفهمیدم.
غریبه دل بست؛ اونقدر سریع و خالص که دل بستنش رو باور نکردم.
غریبه گریه کرد؛ اونقدر نرم و بی صدا که که چیزی نشنیدم.
غریبه برام شعر خوند؛ اونقدر ملایم و قشنگ که اشکم رو درآورد.
غریبه خیلی چیزها رو برام باز کرد؛ اونقدر تیز و ماهرانه که باور کردم.
غریبه دنبال راه میگشت، آدرس خونه ئ دلم رو میخواست، بهش آدرس اشتباه دادم؛ غریبه، راه رو بلد نیست، می ره و بر نمیگرده... ولی برگشت!
دوباره آدرس خواست؛ دوباره آدرس غلط دادم، دوباره رفت. گفتم اینبار دیگه بر نمیگرده ...
ولی باز اومد!!! امید از چشماش و حرارت از قلبش نور بالا می زد.
دلم نیومد باز آدرس غلط بدم، ولی دادم!!!
غریبه عصبانی شد، لشگرکشی کرد؛ با خونوادش اومد... سرم رو گول مالید، خودش رو پشت سبد گلش قایم کرده بود که نبینمش!
غریبه ها اومدند، نشستند... ولی اینبار غریبه دیگه غریبه نبود، آشنای دیرینه بود، من نمیشناختمش.آشنای غریب نگام کرد، خندید... محبت و شادی فضای خونه رو پر کرد
غریب آشنا دستمو گرفت... غریب آشنا پیشنهاد شراکت داد؛ شراکت در:
همراهی، وفاداری، عشق، دوستی، شادی، غم، قهر، آشتی، خنده، گریه ... قول داد در سود و زیانش هم با هم نصف نصف شریک باشیم و ... منم قبول کردم.
حالا، قراره شراکتمون رو تثبیت کنیم
غریبه خوشحاله، منم. غریبه گریه کرد، منم. غریبه خندید، منم. غریبه ذوق کرد، منم. غریبه انتظارش به پایان رسید، منم. غریبه شاده، منم. غریبه راهی سفره، منم. غریبه... منم....
خدمتتان عارضم که تثبیت شراکت در تاریخ 9 اردیبهشت 84 اتفاق افتاد. 6 شهریور 86 هم رفتیم سر خانه و زندگانیمون.
خدایا... من هنوز حواسم پرت نشده که