X
تبلیغات
رایتل
سه‌شنبه 12 بهمن 1389 @ 01:56 ب.ظ

قسمت دهم

با عرض معذرت از دوستانی که داستان را دنبال می کنند، با کلی تأخیر بخوانید ادامه را لطفا

او نمی دانست لرد به اتاقش خواهد آمد یا نه؛ گرچه این کار او به نظرش عجیب می آمد اما اکنون که ازدواج کرده بودند نیامدن او به مراتب عجیب تر بود. درحالیکه گتا به فکر فرو رفته بود در مابین دو اتاق باز شد و لرد رایدون داخل گردید. 

او ربدوشامبر سیاه بلندی شبیه آنچه که زمانی پدر گتا داشت به تن کرده بود. هنگامی که او متوجه شد گتا کنار پنجره ایستاده، باتعجب پرسید: 

- نخوابیده ای؟ فکر کردم خسته ای؟ 

گتا درحالیکه روبه روی او برمیگشت گفت: 

می خواستم با تو حرف بزنم. 

لرد خندید: 

-گرچه ما فرصت زیادی برای گفتگو با یکدیگر نداشتیم اما در حال حاضر مهمتر از همه اینست که برای اولین بار همسرم را ببوسم. 

گتا درحالیکه بغض گلویش را می فشرد با صدای بلندی گفت: 

-نه! 

او سایه ی تعجب را در چشمان لرد دید. سپس درحالیکه از کنار او عبور می کرد خود را به صندلی مقابل شومینه رساند و نشست. 

همچنانکه لرد با سردرگمی و بهت زدگی سر جایش ایستاده بود، گتا گفت: 

-خواهش می کنم، باید با تو حرف بزنم. 

رایدون جلو رفت و مقابل او نشست. 

گتا برای لحظاتی سکوت کرد، آنگاه گفت: 

- دربارۀ ازدواجمان فکر می کردم، از این نگرانم که مرا کم اهمیت به حساب بیاوری، مادرم با زود ازدواج کردن ما موافق نبود. 

- من آماده ام... 

گتا دستش را بالا آورد تا مانع حرف زدن او شود:
- من نمی توانم اجازه دهم مردی که من هیچ احساسی به او ندارم با من معاشقه کند، شاید این فکر درستی نباشد. 

او نگاه تندی به لرد کرد و چون سکوت او را دید ادامه داد: 

-بدون عشق ممکن نیست. 

لرد رایدون با خود اندیشید که به دلایل زیادی نمی تواند با این دخترک وارد بحث شود. ساده تر از همه این بود که سرش را به علامت تأئید تکان دهد. 

گتا پس از مکثی طولانی گفت: 

- می خواستم پیشنهادی را با تو در میان بگذارم. چطور است مدتی به یکدیگر فرثت دهیم، فرصتی برای عاشق شدن، برای شناخت. 

لرد رایدون حس می کرد که گتا نیز مانند او شرایط غیرعادی را درک می کند. 

آنگاه درحالیکه سعی می کرد لغات را به دقت انتخاب کند گفت: 

- کاملا متوجه منظورت هستم، اگر این مسأله برای تو اهمیت دارد من نیز با آن موافقم، در عین حال باید بگویم همانطور که قبلا هم گفته بودم تو بسیار زیبا و جذابی. 

لرد واقعا حس می کرد که در گفته هایش هیچ مبلاغه ای وجود ندارد. چشمان درشت و نگاه گیرا، موهایی روشن و پرپیچ و تاب... از همان نگاه اول رایدون حس کرده بود که گتا با همه زنانی که می شناخت تفاوت دارد. 

- خوشحالم که تو اینطور فکر می کنی. چون نگران بودم از دیدن من ناامید شوی، چون شباهتی به مادلن یا لینت ندارم. 

- برای من بسیار غیرعادی بود که تو را با موهای روشن می دیدم. اما من هیچ شکایتی ندارم، در واقع بسیار خوشحالم که تو اینجایی. می توانم تو را ببوسم؟ 

گتا سرش را تکان داد: 

- نه، بهتر است حوصله کنی تا وقتی که یکدیگر را بهتر بشناسیم و درک کنیم. 

لرد رایدون درحالیکه به او خیره مانده بود پرسید: 

- ممکن است علت آن عدم علاقه باشد؟ 

گرچه رایدون چنین پرسشی را مطرح کرده بود اما چنین احتمالی را بعید می دانست. مردانگی و جذابیت او برای اکثر زنان غیرقابل مقاومت بود. درخواست او هرگز با پاسخ منفی زنان روبه رو نمی شد و این درحقیقت زنان بودند که کوتاه زمانی پس از آشنایی چنین تمنایی از او داشتند. 

گتا پس از مدتی سکوت گفت: 

-هرگز قبلا کسی مرا نبوسیده، می خواهم اولین تجربه ام توأم با عشق باشد. 

لرد با صدایی که غم در آن موج می زد پرسید: 

- فکر می کنی ممکن است روزی چنین احساسی دربارۀ من داشته باشی؟ 

از نظر رایدون، گتا دختربچه جذابی بود که اکنون از امتیاز داشتن نام او برخودار شده بود. 

گتا از جا برخاست: 

- خواهش می کنم... درست نیست دربارۀ احساس پیچیده ای چون عشق که در قالب کلمات نمی گنجد با یکدیگر بحث و جدل کنیم... من می خواهم عاشق باشم. اگر در مورد عشق دروغ بگوئیم و تظاهر کنیم ممکن است فرصت گرانبهایی را از دست بدهیم... فرصتی برای عاشق شدن، عشقی که اگر خوشبخت باشیم روزی به سراغمان خواهد آمد. 

لرد رایدون حس می کرد حرفی برای گفتن ندارد. او نیز از جا برخاست. رایدون نمی دانست در آن لحظۀ اشتیاق اگر گتا را درآغوش بگیرد و ببوسد او چه عکس العملی ممکن است از خود نشان دهد. لبهایی که به نظر او ترد و شیرین و نیالودخ بود... اما می دانست که این عمل ممکن است او را برای همیشه بیزار کند. 

لرد به قدر کافی آزموده بود و می دانست تنها به نرمی و مهربانی می تواند اعتماد او را جلب کند و تنها با صبر و مدارا می تواند عشق و محبت او را به دست آورد. عشقی که کاملا متفاوت از عشق زنانی بود که می شناخت... عشقهای سرکشی که به سرعت فرو می نشست. 

- موافقم گتا... گرچه باید بگویم این آن چیزی نبود که در شب ازدواج انتظارش را می کشیدم؛ اما به خاطر خشنودی تو و به خاطر آنکه به همراهی و همکاری تو در شغلی که دارم نیازمندم با پیشنهادت موافقت می کنم. 

گتا نفسی به راحتی کشید: 

- متشکرم... خیلی متشکرم. هرآنچه از من بخواهی برایت انجام خواهم داد. به خصوص آنچه که به کارهای تو در هندوستان مربوط می شود. 

-کارهایی که در واقع از صبح فردا آغاز می شود، حالا بهتر است زودتر بخوابی. وقتی به لوک ناو برسیم زندگی مهیجی پیش رو خواهی داشت. 

لرد با خود آرزو می کرد ای کاش می توانست لااقل دستهای او را ببوسد. اما چون گتا را آرام و بی حرکت دید، بی آنکه حرفی بزند به سمت در اتاق به راه افتاد. 

- از دست من که عصبانی نیستی؟ 

لرد رایدون خندید و سرش را تکان داد: 

- نه... حتی یک ذره... فقط کمی نا امیدم. 

در ان حال او از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. 

گتا قبل از آنکه کرکره ها را بکشد و داخل تختخواب شود کمی کنار پنجره ایستاد... آن شب هنگامیکه در بستر دراز کشیده بود با خود فکر کرد منظور لرد از ناامیدی چه بود. 

شاید واقعا قصد بوسیدن مرا نداشت! 

***
 

صبح روز بعد لرد رایدون و بانو با تشریفات کامل ساختمان فرمانداری را ترک گفتند... چند سواره نظام از جلو و پشت سر آنها در حرکت بودند. وسائل و لوازم آنها به وسیله پیشخدمتهای مرد حمل می شد. 

هنگامیکه آنها وارد ایستگاه راه آهن شدند گتا متوجه شد که قطار مخصوص فرمانفرمای کل آنها را به لوک ناو خواهد رساند. این خود دلیل دیگری بر اهمیت و شخصیت فوق العاده لرد رایدون بود. گتا تحت تاثیر آرامش و راحتی قطار قرمز و سفیدرنگ و سالن نشیمن مجلل و پرشکوه آن واقع شده بود. چند پیشخدمت و پیشکار ادارۀ امور آنها را به عهده داشتند. 

واگنی نیز جهت خواب آنها اختصاص یافته بود. در صول سفر گتا با چیزهای دیدنی بسیاری روبرو می شد و اینها سؤالات بیشماری را در ذهن او بر می انگیخت. 

او از دیدن آنهمه جمعیت در ایستگاه راه آهن شگفت زده شده بود. گاهی اوقات هندوها برای سوار شدن به قطار روزهای متمادی در ایستگاه ساکن می شدند. آنها علاوه بر کودکانشان بزها و سگهایشان را نیز به همراه داشتند. 

در هر ایستگاهی که قطار توقف می کرد مقامات رسمی برای خوشامدگویی به دیدن لرد رایدون می آمدند. گتا از اهمیتی که آنها برای لرد قائل می شدند دچار حیرت می شد. 

تا قبل از ورود به لوک ناو، گتا حس می کرد آنچه که از رایدون آموخته مجموعا بیش از آن چیزی است که او می توانست از خلال کتابها بیاموزد.