X
تبلیغات
رایتل
شنبه 9 بهمن 1389 @ 10:19 ق.ظ

کوکو!

ظرف غذایم را می گذارم مقابلم و نگاهش میکنم. درون ظرف چند تکه کوکوی سیب زمینی به همراه چند قاچ گوجه فرنگی و خیار شور منتظرند تا از هرکدام یک تکه برداشته و  لای نان بربری بگذارم و تبدیلش کنم به یک لقمه ی هوس انگیز خوشمزه! دیشب که داشتم در فریزر دنبال نان دیگری بجز بربری می گشتم و پیدایش نمی کردم، خیلی با خودم غرغر کردم که چرا به محمد نگفته بودم سر راه نان سنگک یا تافتون بخرد؛ حالا من چه جور بخورم این بربری های سنگین را؟ ولی حالا، از ترکیب بربری، کوکو، گوجه و خیارشور خیلی هم راضیم. لقمه را می برم سمت دهان و با زدن اولین گاز، با سرعتی چند برابر سرعت نور، پرت می شوم به 9 سالگی، کنار ساندویچ فروشی اداره ی مامان اینا، آن زمان که مامان می آمد مدرسه دنبالم و از آنجا مرا همراه خود می برد اداره چون مدرسه ی من نزدیک اداره ی مامان بود، بعد اگر روزی مامان برایم غذا نیاورده بود، مستقیم می رفتیم به همان اغذیه فروشی که جایش در انتهای حیاط وزارت دارایی کنار در فروشگاه بود و به کارمندانی که ناهار اداره را دوست نداشتند، ساندیچ می فروخت. ساندویچهای مختلفی داشت، ساندویچ کوکو سبزی، کوکو سیب زمینی، مغز، سوسیس، کالباس و اولویه. ولی من فقط عاشق ساندویچهای کوکو سیب زمینیش بودم. کوکوهایش مثل سوسیس لوله ای شکل بود، نان ساندویچش هم از آن نان بورکی های کوچک و خوشمزه ای بود که در تمام ساندویچ فروشی ها پیدا می شد آخر هنوز نان باگت یا باگت فرانسه مد نشده بود، بگذریم، من هرگز حاضر نبودم آن ساندویچهای خوشمزه ی منحصربفرد را با هیچ چلوکباب سلطانی خوش خوراکی عوض کنم...هرگز. بعد نمی دانم چه شد که آن اغذیه فروشی را جمعش کردند، بعد از مدتی دوباره افتتاحش کردند و بعد دوباره تعطیلش کردند. بعد از آن هم که من دیگر به مدرسه ای نزدیک خانه مان رفتم و برای صرف هیچ ناهاری با مامان در اداره اش همراه نشدم تــــــــا سال سوم دانشجوییم! حالا... بعد از گذشت اینهمه سال، لقمه ی کوکو سیب زمینی خودم، یکباره همان مزه ی خوشمزه ی قدیمی را برایم تداعی کرد و باز دوباره بهانه ای دستم افتاد که برگردم به گذشته و یاد آن دورا را به خیر نمایم. 

پ.ن.1. این برنامه بفرمایید شام که این روزها خیلی بیننده دارد، پاک ما را از زندگی غافل کرده است از بسکه هر هفته منتظریم تا ببینیم گروه این هفته چه کسانی هستند، چه خلقیاتی دارند، دستپختشان چگونه است و اگر ما جای آنها بودیم چه می پختیم. ولی حالا که نگاه می کنم می بینم ای دل غافل! دی که رفت بهمن هم هنوز از راه نرسیده 9روزش طی شد! باقی روزهای باقی مانده ی این سال هم به همین سرعت می گذرند و باز تا ما به خودمان بیاییم یک سال دیگر هم گذشت! چقدر زود عمر می گذرد... چقدر تند!  

پ.ن2. دوستم پنجشنبه شب خیلی خیلی خوش گذشت... خسته نباشی خانمی... چه غذاهای خوشمزه ای پخته بودی و چه دوستان خوبی داشتی... چه خونه ی خوشمل و گرمی داشتی عزیزم... سرشار از عشق و دوستی و انرژی مثبت... امیدوارم زیباترین و عاشقانه ترین روزهای جوانی را در این خانه بگذرانی عزیز دلم... ممنونم بابت همه چیز

پ.ن3. اینم شعری که فرهاد در چهل سالگی می خواند که زیاد هم به پست امروز من بی ارتباط نیست: 

خبرت هست که در شهر شکر ارزان شد؟             خبرت هست که دی گم شد و تابستان شد 

خبرت هست که ریحان و قرنفل در باغ                  زیر لب خنده زنانند که کار آسان شد 

خبرت هست که بلبل ز سفر بازرسید                   در سماع آمد و استاد همه مرغان شد 

خبرت هست که در باغ کنون شاخ درخت              مژده نو بشنید از گل و دست افشان شد 

خبرت هست که جان مست شد از جام بهار         سرخوش و رقص کنان در حرم سلطان شد 

خبرت هست که لاله رخ پرخون آمد                     خبرت هست که گل خاصبک دیوان شد 

خبرت هست ز دزدی دی دیوانه                           شحنه عدل بهار آمد او پنهان شد 

بستدند آن صنمان خط عبور از دیوان                    تا زمین سبز شد و باسر و باسامان شد 

شاهدان چمن ار پار قیامت کردند                        هر یک امسال به زیبایی صد چندان شد 

گلرخانی ز عدم چرخ زنان آمده​اند                        کانجم چرخ نثار قدم ایشان شد 

ناظر ملک شد آن نرگس معزول شده                   غنچه طفل چو عیسی فطن و خط خوان شد 

بزم آن عشرتیان بار دگر زیب گرفت                      باز آن باد صبا باده ده بستان شد 

نقش​ها بود پس پرده دل پنهانی                         باغ​ها آینه سر دل ایشان شد 

آنچ بینی تو ز دل جوی ز آیینه مجوی                   آینه نقش شود لیک نتاند جان شد 

مردگان چمن از دعوت حق زنده شدند                 کفرهاشان همه از رحمت حق ایمان شد 

باقیان در لحدند و همه جنبان شده​اند                  زانک زنده نتواند گرو زندان شد 

گفت بس کن که من این را به از این شرح کنم      من دهان بستم کو آمد و پایندان شد 

هم لب شاه بگوید صفت جمله تمام                   گر خلاصه ز شما در کنف کتمان شد