X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
یکشنبه 3 بهمن 1389 @ 02:11 ب.ظ

تغییر نظر+قسمت نهم

کتاب چهل سالگی را خواندم و با طناز و نازلی کاملا موافقم. حالا که خواندمش به نظرم کتاب یک چیز دیگر بود... عالی و پر از احساسات ناب زنانه. حالا دیگر منهم معتقدم فیلم اصلا به کتاب وفادار نبود و تنها برای افرادی که کتاب را نخوانده اند خیلی جذابیت دارد ولی وقتی اصل ماجرا را بدانی، نظرت تغییر می کند و افسوس می خوری که چرا اصل ماجرا را به تصویر نکشیده اند و جایش داستان را دستکاری کرده اند

فصل چهارم   

بانو کورزون خطاب به لرد رایدون که کنارش نشسته بود گفت: 

- او واقعا جذاب و دلفریب است. 

لرد رایدون درحالیکه نگاهش را به زمین دوخته بود با خود فکر کرد توصیف بجائیست. 

مجموعا بیست نفر برای حضور در مراسم دعوت شده بودند که توجه آنها بیشتر به فرمانفرمای کل و همسرش که قبل از مراسم شام در تالارپذیرایی حضور داشتند جلب شده بود. 

درحالیکه آنها به سمت تالار شام می رفتند لرد رایدون به یاد آورد که به قدر کافی دربارۀ تشریفات این مراسم با گتا گفتگو نکرده است. اما با کمال ناباوری متوجه شد گتا با نهایت فروتنی و احترام تشریفات لازم را در مورد فرمانفرمای کل و همسرش بجا آورد. 

هنگامیکه او بازو در بازوی لرد کورزون به سمت میز شام می رفت هیچ نگرانی یا هیجانی در چهره اش دیده نمی شد. این طرز رفتار او برای بسیاری از حاضران جالب و غیرمنتظره بود. چنین به نظر می رسید که فرمانفرمای کل به گتا به عنوان همسر لرد رایدون توجه خاصی مبذول می دارد. 

گتا لباس سفیدی به تن داشت که به نظرش می رسید کاملا متناسب با جشن آن شب است. لباس متعلق به لینت بود و هنگامیکه در آغاز هجده سالگیش به مجلس رقصی دعوت شده بود آن را به تن داشت. پیراهن بسیار گرانقیمتی بود که آنها پس از مرگ سررنالد دیگر قادر به تهیه آن نبودند. 

البته تغییرات کوچکی در آن ضروری بود زیرا دور کمر گتا باریکتر از خواهرش بود. پیراهن دکولته ای با دامنی پرچین از پارچه شفیون سفید. 

گتا در این لباس چهره ای معصوم و آسمانی پیدا کرده بود لرد رایدون نمی توانست درک کند او از حضور در جمع شرمگین است یا عصبی است. گتا کنار دست فرمانفرمای کل نشسته بود. 

لرد کورزون در برخورد اول بدخلق و خشن به نظر می رسید اما گتا به راحتی با او گرم گفتگو بود و رایدون از این مسأله احساس رضایت می کرد. او با گوشهای حساسی که داشت متوجه شد که گتا با او دربارۀ خانه لرد کورزون در دربی شایر صحبت می کند. خانه زیبای کدلتون هال که ساختمان فرمانداری در کلکته با تقلید از آن ساخته شده بود. 

این فرماندار مورنینگتون بود که در سال 1798 نظر داد عمارت فرمانداری به قدر کافی اهمیت موقعیت او را منعکس نمی سازد او همواره تحت تأثیر زیبایی و عظمت کدلتون های قرار گرفته بود به همین دلیل از معماران خواست نمونۀ آن را در کلکته بنا کنند. 

در انگلستان این مسأله به صورت لطیفه ای درآمده بود. زمانی که لرد کورزون به عنوان فرمانفرمای کل به کلکته اعزام شد از این که ستونهای کدلتون از مرمر ساخته شده و ستونهای ساختمان فرمانداری از گچ و خاک بنا شده دلگیر شده است! 

درحالیکه لرد رایدون علاقه مند بود بداند آنها در چه زمینه ای صحبتن می کنند صدای گتا به گوشش رسید که می گفت: 

- به هر صورت شما در هندوستان، همان آرامش و آسایش زندگی در لندن را دارید. این بسیار جالب است. پدرم همواره عقیده داشت که کدلتون زیباترین عمارتی است که او در تمام عمرش دیده است. البته غیر از خانه متعلق به خودمان. 

لرد کورزون پاسخ داد: 

- بله. همان خانۀ زیبای ملکه آن. 

- بله... البته خانۀ بسیار زیبایی است اما بزرگی و شکوه خانۀ کدلتون را ندارد. پدرم واقعا آرزو داشت مالک آن باشد. اگر او دوباره به دنیا می آمد... 

لرد کورزون خندید. سیلویو نفسی به راحتی کشید. دلیلی نداشت او در مورد گتا نگران باشد. گرچه او همواره از دختران جوان گریخته بود و چیز زیادی درباره آنها نمی دانست اما برایش جالب بود که می دید دختر خام و بی تجربه ای چون او بر خود تسلط دارد. 

پس از پایان مراسم شام به محض آنکه فرمانفرذما و همسرش مجلس را ترک کردند آن دو نیز از سالن خارج شدند. 

لرد رایدون به گتا گفت: 

- بهتر است بالا و به اتاقت بروی و نقاب توری را که بانو کورزون به تو هدیه داده است مشاهده کنی. 

گتا کمی تعجب کرد. او می دانست که در شب ازدواجش باید چنین نقابی روی چهره داشته باشد. 

گتا بلافاصله به سوی اتاقش رفت. آنجا ندیمه مخصوص بانوی فرمانفرما انتظارش را می کشید. 

تور زیبای حاشیه داری که متعلق به بانو نری کورزون بود او خود در مراسم ازدواج آن را روی سر انداخته بود روی تخت قرار داشت. 

خدمتکار آن را روی موهای روشن گتا انداخت درحالیکه دنباله آ« روی زمین کشیده می شد. 

سپس برخلاف انتظار گتا به عوض تاجی از شکوفه های نارنج، نیمتاج گلداری مزین به دانه های الماس روی سرش قرار داد. 

گتا با هیجان گفت: 

- فوق العاده است! 

- بانوی من از من خواستند به اطلاع شما برسانم این هدیۀ  عروسی از جانب ایشان برای شماست. 

گتا سخت تحت تأثیر زیبایی و برازندگی نیمتاج قرار گرفته بود. هنگامیکه در آئینه به خود می نگریست با خود فکر کرد اگر خواهرانش او را می دیدند می پذیرفتند که او با تشریفات کامل ازدواج کرده است زیرا ازدواج آن دو به قدری سریع و پنهانی بود که هر دو لباس عادی به تن داشتند و  همان کلاههایی را که هنگام سفر به لندن بر سر می گذاشتند به همراه داشتند.  

صدای خدمتکار او را به خود آورد: 

- چقدر زیبا شده اید بانوی من. 

- درست مانند یک عروس. تنها یک دسته گل کم دارم. 

درحالیکه آن دو مشغول صحبت بودند ضرباتی به در نواخته شد، به محض آنکه خدمتکار در را باز کرد پیشخدمت یک دسته گل کوچک ارکیده که به شکل ستاره تزیین شده بود به دستش داد. 

گتا با خود گفت حالا همه چیز دارم. 

بار دیگر ضرباتی به در خورد. این بار لرد رایدون بود. او فراک پوشیده و یک نشان بزرگ الماس نشان روی یقه اش زده بود. 

- گتا آماده ای؟ 

درحالیکه لرد در انتظار پاسخ بود به نظرش می رسید داشتن عروسی زیباتر از او برای هیچ مردی ممکن نیست. 

گتا به سمت او رفت. آنگاه به اتفاق به سوی محراب کوچکی که در قسمت عقب تالار قرار داشت رفتند. محراب کوچک با شاخه های گل به زیبایی تزیین شده بود. 

هنگامیکه آنها به آستانه محل برگزاری مراسم رسیدند فرمانفرمای کل در انتظار آنها بود. لرد رایدون کمی سریعتر پیش رفت و کنار محراب به انتظار عروسش ایستاد. 

فرمانفرما بازوی گتا را گرفته و به آرامی به سوی محراب می برد. درحقیقت این همراهی بیش از آنکه محبتی در حق گتا باشد تجلیل و ستایشی از لرد رایدون بود. 

لرد کورزون سپس عروس را تا نزدیک رایدون برد و با تشریفات کامل به او سپرد. 

گتا می دانست به محض آنکه این جزئیات را برای خواهرانش بنویسد آنها تحت تأثیر قرار خواهند گرفت. 

کشیش با همان صمیمت مرد روحانی لیتل ویک کتاب مقدس را خواند. گتا درحالیکه به این موعظه گوش فرا می داد حس می کرد چیزی کم دارد. همان عشق و تمنایی که در چشمان هنری و سرجیمز موج می زد و درخشندگی چهره خواهرانش را! 

هنگامی که لرد رایدون حلقه ازدواج را در انگشت گتا جای می داد او بی اختیار به یاد حرفهای خواهرش افتاد... کوه یخ، صخره! شاید لرد هرگز او را دوست نمی داشت، در این صورت باید به همسر لرد بودن و سفر به هندوستان قناعت می کرد و انتظار بیشتری نمی داشت. 

اما گتا به این قانع نبود... «من احتیاج به عشق دارم گرچه شاید انتظار بیهوده ای باشد» 

هنگامی که مراسم دعا به پایان رسید آنها به دفتر خصوصی فرمانفرما رفتند یک بطر شامپاین آنجا انتظارشان را می کشید. 

عالیجناب لرد کورزون و بانو جرعه ای به سلامتی آن دو سر کشیدند و سپس تازه عروس و داماد را تنها گذاشتند. 

- فردا صبح زود باید حرکت کنیم بنابراین فکر می کنم بهتر است استراجت کنی. 

- بله البته. فکر خوبی است، روز پرماجرایی بود. 

گتا به سمت در رفت و لرد آن را برایش گشود. کسی در سرسرا نبود. آنها از پله ها بالا رفتند. یک خدمتکار هندی در اتاق گتا انتظارش را می کشید. رایدون او را در آستانه در رها کرد.  

درحالیکه گتا مشغول تعویض لباس بود متوجه شد اتاق خواب لرد مجاور اتاق اوست و با یک در میانی به اتاق او راه دارد. او قبلا متوجه این مسأله نشده بود اما اکنون صدای او را که با پیشخدمت گرم گفتگو بود به وضوح می شنید. 

گتا به کمک خدمتکار لباس خواب زیبایی را که متعلق به مادرش بود پوشید. آنگاه به خدمتکار گفت: 

- فعلا به تو احتیاجی نیست. از کمکهای تو متشکرم. لطفا صبح زود مرا بیدار کن چون نمی خواهم عالیجناب را منتظر بگذارم. 

صدایی از اتاق خواب لرد شنیده نمی شد. گتا به سمت پنجره رفت سپس کرکره را بالا کشید و به تماشای باغ ایستاد. 

ستارگان در آسمان می درخشیدند و مهتاب به همه جا رنگ نقره ای پاشیده بود. گرچه منظره فوق العاده زیبایی بود اما گتا واقعه به آنچه که می دید، نگاه نمی کرد.