X
تبلیغات
رایتل
دوشنبه 27 دی 1389 @ 01:12 ب.ظ

حس مبهم زنانگی

من منم من یک زنم، آزادگی پیراهنم  

عشوه ار پا تا سرم، لیکن ز سنگم آهنم  

من منم من مادرم، دوستم رفیقم همسرم 

شیره جانت زمن چادر مینداز بر سرم 

دیشب بعد از دیدن فیلم چهل سالگی، افکار و احساسات مختلفی به سراغم آمدند؛ پیش خود فکر کردم چه احساس عجیبیست حس زنانگی وقتی با بلوغ، پختگی و عادت مخلوط می شود. چه سخت است سنی ازت گذشته باشد و به ناگه یادت بیاید ای دل غافل، من که فکر می کردم وقتی بزرگ شوم چنین می کنم و چنان، منی که فکر می کردم دنیا در دستم است، پس چه شد که رفته رفته فراموش کردم، علائقم، احساساتم و اصلا خودم را؟! چه حس عجیبیست حس زن تقریبا جوان و رو به میانسالی! چه عجیبیست وقتی به ناگه خود را 20 ساله فرض کنی؛ یک لحظه حالت را فراموش و در درون احساس جوانی و طراوت کنی، بعد لحظه ای دیگر دوباره تبدیل شوی به زنی جا افتاده با تمام دغدغه های مادرانه و متعهدانه اش و انکار مکرر خود به شدت هرچه تمامتر؛ دوباره لحظه ای دیگر به یاد آوری در درونت، تو هرگز زنی پخته و عاقل نیستی و همچنان همان دخترک شیطان و بازیگوشی هستی که دوست داری سر به سر همگان بگذاری و همه را شیفته و مفتون خود کنی؛ دوباره لحظه ای دیگر حسی بد و ناشناخته مدام روحت را بخراشد که نکند از تعهدات خود عدول کرده باشی و اصلا نکند در حال ارتکاب گناه باشی آن زمان که به گذشته فکر می کنی که لعنتی بدترینش همین حس گناه است! نمی دانم شاید چون به زنان سرزمین من مدام یاد داده اند که برای خوب بودن و پاک ماندن، تو باید به کل فراموش کنی خودت را و احساست را؛ مبادا هوس جوانی به سرت زند که جوانی برابر است با فساد! دیشب دلم برای لیلا سوخت که بعد از 15 سال همچنان دوست داشت در چشم معشوق قدیمی زیبا، خوش پوش و جوان جلوه کند؛ دلم سوخت برایش وقتی در انتظار همسر بود و او نیامد و بجای بودن و حمایت، از دور نظاره گر بود و با دلی بی اعتماد و نگران حرکات لیلا را زیر نظر داشت؛ نفهمیدم آخرش فهمید عشق لیلا را یا نه ترجیح داد همانطور بددل و مشکوک باقی بماند! از طرفی خوشم آمد از حریمی که لیلا برای خود ساخته بود، حریمی که کسی را به آنجا راه نبود حتی برای خودش! حتی خود لیلا هم تمام و کمال در دنیای خود وارد نمیشد چه رسد به همسر و دختر و معشوق سابق! دیشب بعد از دیدن این فیلم، افکار و احساسات مختلفی به سراغم آمدند؛ واقعا که چه حس عجیبیست این حس زنانگی!

  

پ.ن. دوستان فقط خواستم این رو ذکر کنم که من تجربه ای نظیر لیلا نداشتم ولی حس و حالش رو به عنوان یک زن، خوب درک کردم... سعی کردم خودم را بگذارم به جای لیلا و بعد تمام حس و حال بالا آمد به سراغم... همین