X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 15 دی 1389 @ 10:33 ق.ظ

بدون شرح!+قسمت هشتم

دیگه با دیدن این تصاویر خودت حساب کن ببین من چه حالی شدم وقتی پردۀ آشپزخانه را بالا کشیدم و چشمم به این منظره افتاد! 

  

 

 

پ.ن. تا سه شنبه ی دیگه نیستم (میرم مسافرت)

درحالیکه لرد رایدون به سمت بندر می‌راند در درونش نگرانی موج می‌زد. اینکه به لندن نامه نوشته و درخواست سفر دختری را کرده بود که چند سال پیش تنها لحظاتی کوتاه با او هم صحبت شده بود به نظرش غیرعادی می‌آمد از آن بدتر اینکه خیال ازدواج با او را داشت. لرد با خود فکر می‌کرد که احتمالا دختر بزرگ الیزابت نانتون به درخواست او پاسخ مثبت داده است. گرچه حتی نام او را فراموش کرده بود. تنها می‌دانست که دومین دختر الیزابت مادلن نام دارد. 

این از خصوصیات سر رنالد بود که اسامی غیرمعمولی روی فرزندانش بگذارد. 

لرد رایدون با خود اندیشید: «دختری که سالیانی در ناحیه آرام و محدود ورسسترشایر رشد کرده هنگام ورود احتمالا بسیار خجول و دستپاچه خواهد بود. باید حداکثر تلاشم را بکار ببرم تا او احساس آرامش کند. چیزهای بسیاری هست که باید به او آرامش دهم و البته این برای من کسالت آر خواهد بود.» 

در حقیقت نیز کارهای زیادی بود که لرد باید انجام می داد اما آنچه که در اولویت قرار داشت سفرش به «لوک ناو» بود. او دو روز پیش از سفر کلکته برگشته بود. فرمانفرمای کل مایل بود جزئیات بیشتری دربارۀ آخرین مأموریت او بداند. مأموریتی که او به خوبی از عهدۀ انجامش برآمده بود. 

لرد کورزون عمیقا دربارۀ مأموریت او کنجکاو بود و گفتگوی آن دو تا پاسی از شب گذشته ادامه یافته بود. 

جورج کورزون در سی و نه سالگی رؤیای تحقق یافته او به مقام فرمانفرمایی کل ارتقاء یافته بود. 

علاقمندی و عشق او به کار لرد رایدون را تحت تأثیر قرار می داد در عین حال هر دو مجذوب هندوستان و استعدادهای نهفته در آن بودند. 

آنها مدت زیادی دربارۀ مأموریت لرد رایدون و اینکه پس از تغییر لباس و درآمدن در هیأت دراویش چه کرده بود گفتگو کردند. سپس آنها به گفتگو دربارۀ مسائل خصوصی و شخصی پرداختند. لرد کورزون گفت: 

- به نظرم رسید علاقمند نیستی در بازگشت به اینجا با بانو ایرن روبرو شوی؟! 

- عالیجناب! مطمئن بودم شما در جریان امر قرار دارید. از اینکه او را به بمبئی فرستادید بسیار خوشحالم. 

چشمان لرد کورزون برقی زد: 

- باید به نحوی او را قانع می کردم که تو بمبئی رفته ای. حالا هم فکر می کنم بهتر است وقتی از سفر مراجعت می کند تو را اینجا نبیند. 

- بله... مطمئنا. اکنون عالیجناب پیشنهادی دارم که امیدوارم مورد قبول شما قرار گیرد. 

فرمانفرمای کل با نظر او موافقت کرد. 

درحالیکه لرد رایدون با کالسکه روبازی که دو سواره نظام آن را اسکورت می کردند به سوی بندر می رفت، در این اندیشه بود که مبادا چنین برخوردی از نظر عروس تازه وارد عجولانه و شتاب زده باشد. 

او به خود گفت: 

- فکر می کنم رام شدنی است... هرچه باشد دخترانی که در محیط محدود ورسسترشایر رشد کرده اند آگاهی زیادی از محیط بیرون ندارند. گرچه او تحصیل کرده است و مطالعات زیادی دارد اما تجربه ای درباره دنیایی که در آن زندگی می کند ندارد. 

درحالیکه کالسکه به سمت بارانداز می پیچید لرد متوجه شد پل موقتی چوبی قبلا پایین آمده است. مسافران قسمت درجه سه و عده ای از کارکنان جزء کشتی در حال پیاده شدن بودند. او نمی دانست نوعروس منتظر او مانده یا باید از طریق مسئول دفتر سراغش را بگیرد. همزمان لرد متوجه که روی عرشه تعدادی افراد هندی ایستاده اند. در اولین نگاه او مهاراجه خولی پور را شناخت. مردی که چند بار در مناسبتهای مختلف او را ملاقات کرده و چون اکثر انگلیسی ها دریافته بود کنار آمدن با این شخص کار مشکلی است. رایدون می دانست به محض آنکه پست فرمانداری ایالات شمال غربی را تحویل بگیرید می بایست با او دست و پنجه نرم کند. کاخ مهاراجه چندان با لوک ناو فاصله نداشت. او در واقع جزء کسانی بود که نمی خواستند به راحتی زیر بار قوانین و مقررات انگلیس بروند. 

از آنجا که لرد رایدون به هیچ وجه آمادگی گفتگو و رویارویی با مهاراجه را نداشت مستقیما به طرف دفتر راه افتاد اما در نهایت تعجب او، مهاراجه پیش آمد: 

-صبح بخیر عالیجناب. بی نهایت باعث خوشوقتی است که فرصتی دست داده تا صمیمانه ترین تبریکاتم را به شما تقدیم و برای شما خوشبختی آرزو نمایم. 

لرد با تعجب به او نگاه کرد. ابتدا تصور می کرد مهاراجه به مناسبت دریافت عنوان افتخاری به او تبریک می گوید اما صمیمیتی که در صدایش وجود داشت او را دچار تردید کرد. 

قبل از آنکه لرد چیزی بگوید مهاراجه ادامه داد: 

- دوشیزه نانتون به اتفاق خانواده ی من در انتظار شما هستند. ایشان به مراتب بهتر از من شما را در جریان محبتی که در حق من کرده اند قرار خواهند داد. آنچه که ما را برای تمام عمر مدیون ایشان کرده است. 

لرد رایدون با بهت و ناباوری سکوت اختیار کرده بود. تنها کاری که انجام داد این بود که به دنبال مهاراجه به سمتی که عده ای ایستاده بودند رفت. کمی جلوتر او متوجه دختر انگلیسی تباری شد که با آنها ایستاده بود. اما او کسی نبود که لرد انتظارش را می کشید. در حقیقت لرد او را نمی شناخت. تا جایی که او به یادداشت دختران سررنالد موهای تیره ای داشتند و فوق العاده زیبا بودند. اما دختر زیبایی که کنار مهاراجه ایستاده بود موهای طلایی رنگی داشت. او با دختران سررنالد تفاوت داشت درواقع او با همه کسانی که آنها را می شناخت فرق می کرد. 

گرچه علت آن را نمی دانست ولی برای لحظاتی فکر کرد. دخترک او را به یاد برفهای هیمالیا می اندازد. 

همسر مهاراجه سری مقابل او خم کرد. این عمل او به لرد یادآوری کرد که کلاهش را به علامت احترام بردارد. 

مادر راجیو دستش را پیش آورد: 

- عالیجناب برای ما مشکل است بگوییم چقدر سپاسگزار همسر آیندۀ شما هستیم و او چه محبتی در حق ما کرده است. 

لردرایدون بدون آنکه بخواهد به یک جفت چشم با درخششی طلایی رنگ خیره ماند. چشمانی با نگاهی پرسشگرانه. 

علی رغم آشفتگی درونیش او خیال داشت چنین وانمود کند که اتفاق مهمی نیفتاده است. او درحالیکه دست گتا را گرفته بود و به لبهای خود نزدیک می کرد گفت:
- به هندوستان خوش آمدی. 

گتا لبخندی به او زد. مهاراجه درحالیکه فکر می کرد باید ازفرصت استفاده کند: 

- بیش از این وقت شما را نمی گیریم عالیجناب. اما امیدوارم که سپاس و تشکرات قلبیم را در موقعیت بهتری به شما تقدیم نمایم. 

لرد رایدون در پاسخ گفت:
- حضرت مهاراجه نهایت لطف و عنایت خویش را ابراز داشته اند. 

در کمال شگفتی او همسر و مادر مهاراجه گونه گتا را بوسیدند. 

گتا متقابلا زانو زد و پسرک هندی را در آغوش گرفت او درحالیکه دستهایش را دور گردن راجیو حلقه می کرد به گرمی گونه هایش را بوسید. 

لرد رایدون درحالیکه هنوز مات و مبهوت به نظر می رسید برای عبور از روی پل موقت آنها را همراهی کرد. 

کالسکه فرمانفرمای کل در انتظار آنها بود. پس از آنکه آن دو داخل کالسکه نشستند گتا به مهاراجه و خانواده اش که کنار پل ایستاده بودند دستی تکان دادو او همچنین به کانن و  همسرش که روی عرشه ایستاده بودند لبخندی زد و دست تکان داد. 

در راه بازگشت لرد رایدون درحالیکه سعی می کرد بر خود مسلط باشد پرسید:
- شما که هستید؟ من قبلا شما را ندیده ام اما فکر می کنم باید نسبتی با مادلن و خواهرش داشته باشید. 

او هنوز نام لینت را به خاطر نمی آورد. 

گتا لبخندی زد: 

- فکر می کردم از دیدن من شگفت زده خواهید شد. دسترسی به لینت و مادلن دیگر ممکن نیست آنها قبل از دریافت نامۀ شما ازدواج کرده اند. 

او مکثی کرد و سپس ادامه داد:
- شما نمی دانستید که مادر قبل از رسیدن نامۀ شما زندگی را بدرود گفته؟ 

- او مرده؟ 

- بله مرگ او ناگهانی اتفاق افتاد. گرچه بیماریش از کریسمس آغاز شده بود. 

- واقعا متأسفم. 

گتا زیر لب گفت:
- دلم برایش تنگ شده... بسیار بیشتر از آنکه بتوانم چیزی بگویم. 

- من نمی دانستم که دخترعمو الیزابت دختر سومی هم دارد. 

- من جوانترین آنها هستم. جوان و مجرد! 

در پایان بارانداز کالسکه به سمت راست پیچید درحالیکه دو نفر سواره نظام یکی جلو و دیگری پشت سر آنها در حرکت بودند. 

گتا گفت: 

- چقد همه چیز زیباست...همانقدر زیبا و هیجان انگیز که تصورش را می کردم. 

لرد رایدون گفت:
-نمی خواهی خود را معرفی کنی؟ 

- گتا هستم. 

- این اسم را هرگز نشنیده بودم. 

- من در طول مدتی که پدر روی زبان لاتین کار می کرد به دنیا آمدم گتا در زبان لاتین به معنی قدرت الهی است. 

- فکر می کنی صاحب چنین قدرتی هستی؟ 

گرچه او حس می کرد لرد خیال دارد سربه سرش بگذارد اما بالحنی جدی پاسخ داد:
- اگر بگویم تا حدودی... به من خواهی خندید و اگر بگویم نه، دروغ گفته ام. این از آن نوع سؤالاتی است که همه را از تو می ترساند. 

لرد باتعجب پرسید: 

- ترس از من؟! چه کسی به تو گفته همه لز من می ترسند؟ 

- حتی کسانیکه دورادور با تو آشنایی دارند چنین تصور می کنند. اقوام دور شاید گفتن این حرف از طرف من درست نبود؛ متأسفم. 

سیلیو در جواب گفت:
- لزومی ندارد متأسف باشی. در هر صورت ملاقات با کسی که قبلا او را ندیده بودم برایم هیجان انگیز بود. آنهم کسی که اینقدر با مهاراجه خولی پور صمیمی است! مهاراجه ای که همواره برای فرمانروایان انگلیسی مسأله ساز بوده است. 

گتا سکوت کرد. 

- می توانم بپرسم چه محبتی در حق آنها کرده ای؟
- بطور اتفاقی پسر آنها را نجات دادم. 

لرد رایدون ابروانش را به علامت تعجب بالا برد. 

- چطور؟ 

- او از نرده های کنار عرشه بالا رفته و در حال سقوط به دریا بود که او را گرفتم. 

- خدای من! پس تعجبی ندارد که  حضرت مهاراجه آنقدر سپاسگزار تست. 

- آنها بسیار بامحبت با من برخورد کرند. او و خانواده اش به من زبان اردو آموختند. 

لرد درحالیکه به او خیره مانده بود پرسید: 

- خودت مایل به این کار بودی؟ 

- البته. پدرم همیشه می گفت قبل از سفر به هر جایی ابتدا باید زبان مردم آنجا را آموخت. 

- مشکل بود. 

- نه... درواقع از آنچه انتظارش را داشتم ساده تر بود. شاید به این علت که من به چند زبان دیگر آشنایی دارم. 

همچنانکه آنها راه خود را ادامه می دادند گتا با هیجان و اشتیاق به اطراف خود نگاه می کرد. مردم هند تقریبا شبیه همان چیزی بودند که در ذهن خود مجسم کرده بود. 

دو سمت خیابان با درختانی احاطه شده بود که غرق شکوفه بودند و گتا با خود فکر می کرد هرگز اینهمه زیبایی را فراموش نخواهد کرد. 

- قبل از رسیدن به مقصد باید چیزی را به تو بگویم. به عنوان فرماندار جدید ایالت شمال غرب، فرمانفرمای کل از من خواسته هرچه زودتر ازدواج کنم. به همین دلیل گمان می کنم تشریفات ازدواج باید همین امشب برگزار شود. 

گتا که تا آن لحظه سرگرم تماشای جمعیت بود با سردرگمی نگاهی به لرد رایدون کرد: 

- امشب؟ 

- مطمئنم که تو شرایط را درک می کنی. شغل من بر هر چیز دیگری اولویت دارد و باید در اولین فرصت ممکن خود را به لوک ناو برسانم. 

سکوتی بین آن دو برقرار شد. گتا گفته های خواهرانش را به یاد آورد که به او گفته بودند ممکن است فرصت برای تصمیمگیری نداشته باشد اما در عین حال به خود گفت: « دلیلی برای نگرانی ندارد» برای او تفاوتی نمی کرد مراسم ازدواج کی برگزار شود... همان شب یا روز بعد از آن. 

گتا درحالیکه سعی می کرد بر صدایش مسلط باشد گفت:
- مطمئنا مراسم، ساده و بدون تشریفات برگزار خواهد شد؟ 

- بله. در کلیسای اختصاصی عالیجناب در حضور لرد و بانو کورزون و یک یا دو آجودان. 

او منتظر پاسخ گتا ماند. 

- لینت و مادلن به علت سوگواری در خفا ازدواج کردند من نیز از این قاعده مستثنی نیستم. 

لرد رایدون با شنیدن سخنان او نفسی به راحتی کشید. 

- امشب برای من شب خاطر انگیزی خواهد بود. فردا نیز به سوی لوک ناو حرکت خواهیم کرد. 

لرد با خود فکر می کرد در انتاب همسر اشتباه نکرده و گتا خیال ندارد برای او مسأله یا مشکلی بیافریند درحالیکه آنها به راه خود ادامه می دادند لرد به خود گفت:
همه چیز بر وفق مراد پیش می رود!