X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 14 دی 1389 @ 09:30 ق.ظ

باهات قهر قهر قهرم آخدا!

حضرت باریتعالی ایزد منان خداوند یکتای قادر متعال! به نظرت این مدل جدید خدایی کردنست؟ به قول طغرل حال می‌کنی با این مدل خدایی کردنت؟ خوشت می‌آید؟ لذت می‌بری از اینکه دو سال تمام است گذاشتیمان تو خماری و حتی یک پوشال هم برایمان نمی‌فرستی از آن بالا بالاها؟ کیف می‌کنی از اینکه زن و مرد‌، کوچک و بزرگ، پیر و جوان التماست می‌کنند تا برایشان یک ذره، فقط و فقط یک ذره برف بفرستی؟ نکند دستگاه تولید برفت، برفش تمام شده از بس که هرچه برف تولید کرده را فرستادی اروپا! هاین؟! من ازت گله دارم عالیجناب! بین بندگانت فرق می‌گذاری زیاد! خیلی زیاد! اصلا زیاد زیاد زیاد فرق می‌گذاری! یک چوب گرفته‌ای دستت برای ایران و مردمش و همه را با همان یک دانه می‌زنی، در عوض منهای جمعیت ایران، 6 میلیارد و خرده‌ای دیگر چوب داری برای خودت و هر کس را متناسب با خبطی که انجام داده تنبیه می‌کنی! به من بگو چرا پس چوب ایرانت تنها یکیست؟ چرا فرق نمی‌گذاری بین آنی که انسانی مهربان، راستگو و کمک‌رسان است با فردی که ظالم، حقه باز و چه می‌دانم دزد است؟ هاین؟ جواب مرا بده آخدا که دارم با تمام وجود سرت فریاد می‌زنم! ببینم تو اصلا حرف حساب سرت می‌شود؟ من دلم برف می‌خواهد! دو سال است که دلم برف می‌خواهد و مدام التماست می‌کنم! آخر کجای تو مهربانست؟ تو دلرحمی؟ تو بامحبتی؟ تو گفتی بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را؟ تو گفتی؟ هه! خنده‌دارست! منکه ندیدم رئوفی و مهربانیت را! فکر می‌کنم آن جمله را هم فرستادگانت از خودشان درآورده‌اند وگرنه اینهمه قسمت دادیم به جان کی و کی و کی، به آبروی این و آن و اصلا تمام بزرگان و مردان خدایت، که رحمی کنی و یک نموره برف برایمان بفرستی ولی تو، نماندی تو رودربایستی هیچکدامشان! گیریم من بی‌آبرو، من بد، من روسیاه، من گناهکار؛ ولی آن بدبختها که یک عمر عبادتت را کردند، هرچه گفتی انجام دادند یعنی قدر یک مثقال هم پیشت ارج و قرب نداشتند که وقتی به آبرویشان قسمت دادیم، محض گل روی یک کدامشان 4 تا پوشال برف بفرستی برایمان؟ حتی از بین همین ملتمسان حی و زنده‌ات، خیلیهاشان همچنان از همان مردان خدایت هستند! اصلا ما را ول کن و آنها را بچسب؛ حداقل به حرف آنها گوش کن خداوندگارا!  

می‌خواهی سوسکم کنی برای این حرفها؟ بکن! لالم می‌کنی؟ بکن! شصت پایم را گرفته و مستقیم وارد چشمم می‌کنی؟ باشه، آن را هم انجام بده ولی فقط جان هرکس که دوستش داری، جان آنی که تمام کائنات و گیتی را محض گل روی او خلق کرده‌ای (یادم نیست حضرت محمد (ص) بود یا فاطمه یا مولا علی (ع) یا اصلا عیسی مسیح (ع) که الان عیدش شده و خیلی خوشحال است) یک ذره، فقط و فقط یک ذره برف بباران برایمان! بابا دلمان پوسید! اگر نفرستی، به بزرگی خودت، به خداوندیت قسم قهر می کنم باهات و تا برف نفرستی برایم دیگر محالست صحبتی را با تو در میان بگذارم!

 

عکس بالا را می‌بینی آخدا؟ آنم آرزوست! آن دخترک را فرض کن منم چون به همان اندازه که چشمان دخترک غمگین و اندوهگین است، من هم غم دارم از بی برفی! یعنی آنقدر ازمان ناراحت و دلگیری که به هیچ وجه حاضر به گذشت نیستی؟ آخدا! این هوای کثیف مسموم را همگیمان تنفس می کنیم، به نظرت بسمان نیست؟ اصلا خودت که می‌دانی هیچ معلوم نیست کداممان تا زمستانی دیگر عمر بکنیم، بیا و جان هرچه مرده‌ست این برف سپیدی که همه‌اش را ارسال می‌کنی بلاد کفر، یک ذره‌اش را هم ارسال کن اینوری! جان من؛ این تن بمیره؛ کوتاه بیا! خوب؟ 

پ.ن. ادامه داستان را شاید فردا گذاشتم برایتان شاید هم تا امروز عصر گذاشتم