X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
شنبه 11 دی 1389 @ 12:43 ب.ظ

این سه زن+ قسمت هفتم

آنروز عصر که از سر کوچه می گذشتم و چشمم به دستفروش محل افتاد که بساط تابلوهای زیبا ولی ارزانش را پهن کرده بود توی پیاده رو، فکرش را نمی کردم که بعدها آن سه عدد تابلوی کوچک هزار تومانی که خریدمشان، انقدر برایم محبوب و عزیز شوند؛ که اگر روزی نبینمشان دلتنگشان شوم حسابی؛ که دیدن هر کدام از این زنان شیک پوش سانتی مانتال چه آرامشی را روانه ی روح و روانم کند هر بار! آنروز اینها را نمی دانستم و فقط به صرف اینکه به پسرک دستفروش کمکی کرده باشم، خریدمشان. بعد تا مدتها روی اپن آشپزخانه گذاشتمشان تا خاک و خل بگیرند و سپس تصمیم گرفتم بزنمشان روی دیوار بالای تلویزیون که زدم. بعد کم کم دیدار هر روزه شان برایم شد عادت؛ اینکه به بهانه دیدن تلویزیون به آنها هم نگاهی بیندازم و بعد کم کَمَک بروم در بحر هر کدامشان، اینکه آن تیتش سانتی مانتال با آن طرز مکش مرگ ما نشستنش روی صندلی و آن طرز دست زیر چانه گذاشتنش، در حال آب کردن دل کدام عاشق بخت برگشته ای است؟ یا آن دخترک خوش تیپ لندنی با آن چتر خوشگل قرمزش که آنجور یک وری نگاه می کند اطرافش را، به چه فکر می کند؟ یا آن یکی دخترک نیویورکی با آن بارانی زیبایش در انتظار کی یا چی است؟ و بعد خود را تصور می کردم که در کافه ای در پاریس نشسته ام و منتظرم تا پیشخدمت برایم یک فنجان قهوی تلخ فرانس بیاورد! چه کیفی دارد دیدن شهر زیبای پاریس از اینجا! معمولا زیاد وقت نمی کنم بروم در عمق نقاشی و مدتهای مدید آنجا بمانم، چون زنگ ناغافل تلفنی، در زدنهای آرام دانیال (پسر برادرم) که کافیست به در اشاره کند تا من روح زندگی به سرعت نور جریان پیدا کند در رگهای بدنم، مرا از عالم هپروت بیرون کشانده و صاف به دنیای حال بر می گرداند. ولی حالا که چیدمان مبلمان خانه ام تغییر کرد و میز تلویزیون به زیر تابلوی عروسی منتقل شد و سپس آن تابلوی گنده که در پست قبل عکسش را گذاشتم براتان خریداری شد، دیگر این سه زن من بیش از این نمی توانستند بر جای قبلی خود باقی بمانند و لاجرم تابلوهای گل روی دیوار کلیدهای کولر، جایشان را به تابلوهای زبیای من دادند اینان جای خود را به تابلوی جدید؛ ولی من هنوزم که هنوزه با دیدنش پرت می شوم به فیلمهای قدیمی انگلیسی-آمریکایی قدیم یا به فضای داستانهای جین وبستر عزیزم و پس از آن غرق لذت می شوم و افسوس می خورم چرا آن زمان که دنیا هنوز جای امن و زیبایی برای زندگی بود به دنیا نیامدم! اینهمه ضغرا کبرا کردن برای این بود که بگویم این سه زن، جزء محبوبترین و عزیزترین وسایل من در خانه هستند و دوستشان دارم زیاد 

همانطور که آقای می هیو گفته بود آقای «کانون آپتون» و همسرش زن و شوهر مسنی بودند. آقای می هیو قبا به اطلاع آنها رسانده بود که گتا به چه علت عازم هندوستان است به این دلیل خانم آپتون به محض دیدار او گفت: 

- اوه عزیزم. ما از اینکه همسفر و همراه تو هستیم بسیار خوشحالیم و فکر می کنم این فرصت مناسبی است تا با کسی که خیال دارد به همسری چنان شخصیتی درآید آشنا شویم. 

او نگاهی به همسرش کرد. کانون گفت: 

- من قبل از آنکه آقای رایدون به لقب لرد مفتخر شود او را می شناختم و چیزهای زیادی دربارۀ او شنیده بودم. او در کلکته و سایر نقاط هندوستان از احترام خاصی برخوردار است. 

گتا به خاطر ابراز محبت خانم و آقای آپتون از آنها تشکر کرد. 

خان آپتون گفت: 

- دوشیزه نانتون امیدوارم بتوانیم در طول سفر همراهان خوبی برای شما باشیم. اما باید به شما یادآوری کنم که من و شوهرم هیچیک دریانوردان خوبی نیستیم به همین دلیل اکثر اوقات خود را در کابین می گذرانیم. 

گتا با لحن اطمینان بخشی گفت: 

-نگران من نباشید. سفر دریایی برای من بسیار هیجان انگیز است. 

او خیال دیگری در سر داشت به همین دلیل صبر کرد تا آقای می هیو آنجا را ترک کند. 

گتا می دانست برای مطرح کردن خواسته اش باید به دفتردار کشتی مراجعه کند. او مردی خوش بنیه و خوش مشرب بود که چون بابانوئل سخاوتنمندانه به همه لبخند می زد. به محض آنکه گتا وارد دفتر شد مرد با خوشرویی پرسید:
- خانم جوان چه خدمتی از من ساخته است؟ 

- آیا برای شما ممکن است در بین مسافران کشتی کسی را به من معرفی کنید تا از او زبان اردو بیاموزم؟ 

دفتردار با تعجب به او نگاه کرد. 

- این خواسته ای غیرعادی است. اما مشکل نیست... هندوان زیادی روی عرشه هستند. اما اینکه می توانند به شما اردو بیاموزند یا نه، مسألۀ دیگریست. 

درحالیکه آن دو سرگرم گفتگو بودند مردی هندی وارد دفتر شد. 

دفتردار یه سمت او برگشت: 

- شب بخیر عالیجناب. ممکن است از شما خواهش کنم مشکل مرا حل کنید؟ 

مرد هندی با نگرانی پرسید: مشکل؟ 

- این خانم جوان خیال دارد زبان اردو بیاموزد و من امیدوارم در میان اطرافیان والامقام شما کسی باشد که چنین محبتی در حق ایشان بنماید. 

مرد هندی با تأکید گفت:
- البته که نه! کسانی که با من سفر می کنند کارهای مهمتری دارند. 

او برگشت و بدون آنکه حرفی بزند دفتر را ترک کرد. 

دفتردار از روی دلسوزی نگاهی به گتا کرد:
- مطمئنا باید خودم مسأله را حل کنم. هیچکس این هندی ها را درست نمی شناسد. بعضی از آنها حاضرند لباس تن خود را به دیگران ببخشند و بعضی دیگر چنین برخوردی دارند! 

- این مرد که بود؟ 

- مهاراجه «خولی پور». 

این نام برای گتا هیچ مفهومی نداشت. 

در این لحظه چند تن از مسافران به منظور پرس و جو دربارۀ وسائلشان وارد دفتر شدند و گتا به ناچار آنجا را ترک کرد. درحالیکه به خود می گفت «فردا دوباره امتحان می کنم». 

او فکر می کرد برای چنین درخواستی زود دست به کار شده است. در عین حال نگران بود که با فرصت کمی که تا رسیدن به هندوستان پیش رو دارد چیز زیادی نخواهد آموخت. 

پدرش همواره به آنها می گفت «تا زمانی که زبان کشوری را که به آنجا سفر می کنید نیاموخته اید اقدام به سفر نکنید. به همین خاطرست که مایلم شما عزیزانم به چند زبان آشنایی داشته باشید» 

گتا با خود فکر می کرد «حالا می فهمم که حق با پدر بوده است» 

گرچه او در این مورد با خواهرانش گفتگویی نکرده بود اما میل داشت از روزی که وارد هندوستان می شود بتواند مستقیما با مردم آنجا صحبت کند. او نمی خواست به ترجمه غیرقابل اعتماد انگلیسی تکیه کند. 

قبل از آنکه کشتی اسکله را ترک کند هوا تاریک شده بود. به همین دلیل گتا بلافاصله پس از حرکت کشتی به قصد استراحت وارد کابین لوکی و مجلل خود در قسمت درجه یک شد. 

آخرین روزهای اقامتش در خانه، او برنامه های سنگینی را پشت سر گذاشته بود. خانه را آراسته و مرتب کرده بود، سپس فهرستی از لوازمی که پسرعمو سیمونز به هنگام تملک خانه نمی توانست تصاحب کند تهیه کرده بود. 

یادآوری ترک آن عمارت زیبا، با آن اتاقهای مجلل و گچبریهای باشکوه او را اندوهگین می کرد. مبلمان زیبایی که روزگاری پدرشان یا سلیقۀ شخصی خود آنها را انتخاب کرده بود دیگر به آنان تعلق نداشت. 

گتا طول و عرض خانه را قدم به قدم طی کرده و آنچه را که در اطرافش وجود داشت به ذهن سپرده بود تا در تمام عمر آنها را فراموش نکند. او چندین بار محوطۀ باغ را طی کرده بود. باغی که از روزگار کودکیش در آن رشد کرده و گل مروارید چیده بود. اکنون حس می کرد جدایی و دوری از تک تک درختان، بوته های گل و جویبار کوچکی که از میان باغ می گذشت برایش دردآور است شرایط او با خواهرانش تفاوت داشت. هر دوی آنها خانۀ خود را به قصد زندگی در خانه های اجدادی همسرانشان ترک می کردند. خانه هایی که در طی سالیان متمادی بین چند نسل دست به دست چرخیده بود. 

گتا با صدای محزونی به خود گفت «اما من جایی ندارم... هرجا که بروم یا هر کجا زندگی کنم باز دلتنگ ویک هاوس خواهم بود». آنها کلید را دراختیار سرایدار قرار دادند و او وعده داد که هفته ای یکبار کسی را برای نظافت و رسیدگی به خانه خواهد فرستاد. آنها فکر می کردند بازگشت پسرعمو سیمون به قدری غیرمحتمل است که لزومی ندارد چیزی را جمع آوری کنند. 

لینت که محل اقامتش نزدیکتر بود وعده داد که خود ترتیب همۀ کارها را خواهد داد. 

- به شما قول می دهم آنچه را که پسرعمو سیمون مالک آن نیست برای گتا نگهدارم. 

گتا ملتمسانه گفت: 

- به من قول بده که هیچیک از چیزهای را که به مادر تعلق دارد به او واگذار نمکنی... می خواهم امیدوار باشم که علاوه بر محتویات چمدانم مالک چیز دیگری نیز هستم. 

لینت به نرمی او را بوسید و گفت: 

- مطمئن باش همۀ آن چیزهایی را که از چنگ پسرعموس مزاحم دربیاورم متعلق به تو خواهد بود تا اگر روزگاری لرد رایدون در لندن ساکن شد بتوانی آنها را به خانه ات منتقل کنی. 

مادلن یادآوری کرد: 

- متأسفانه خانه خودش را در آتش سوزی از دست داده. 

گتا به حرفهای آنها توجهی نداشت. اگر او می توانست چیزهایی را که متعلق به مادرش بود با خود ببرد اینهمه احساس تنهایی و اندوه نمی کرد. 

سفر غیرمنتظره به هندوستان آنهم با کشتی به نظرش به خواب و خیال شباهت داشت. این شرایط کاملاً مغایر با چیزی بود که او انتظار داشت اما در عین حال با خود فکر کرد «اگر پدر بود مطمئناً با این ازدواج موافقت می کرد. زیرا مرا به دیدار دنیای جدیدی می برد. درست هماهنگونه که او در جستجوی افقهای تازه بود.» 

*** 

صبح هنگامیکه گتا از خواب برخاست متوجه شد کشتی کانال انگلیس را پشت سر گذاشته است. نور خورشید از لابلای دریچه های کابین به داخل نفوذ می کرد. 

گتا از هیجان سفر به سرعت از جا جست لباسهایش را پوشید و برای خوردن صبحانه از کابین خارج شد. 

او سر میز کوچکی که متعلق به آقا و خانم آپتون بود نشست اما چون آنها سر میز صبحانه حاضر نبودند به تنهایی صبحانه اش را صرف کرد. سپس روی عرشه رفت. گتا قبلا هرگز دریا را ندیده بود به همین جهت مشاهدۀ منظرۀ عبور کشتی از میان امواج سبز غلطان دریا برایش فوق العاده جالب و هیجان انگیز بود. او چند بار روی عرشه دور زد. 

سپس متوجه شد مهمانانی که قبلا آنها را دیده بود در حال صرف سوپ داغ هستند، گتا خیال داشت از آنچه در اطرافش می گذشت لذت ببرد بنابراین قبل از آنکه خود را به عرشۀ فوقانی برساند فنجانی سوپ سر کشید. هنگامیکه بار دیگر به عرشۀ پایین برگشت عده زیادی مسافر هندی آنجا حضور داشتند یکبار دیگر او به فکر افتاد از چه راه می تواند زبان اردو بیاموزد. 

اکنون تقریبا اواسط روز بود و او روی عرشه قسمت درجه یک قدم می زد. او بار دیگر با مهاراجه ای که روز قبل بدخلقی جواب دفتردار را داده بود روبرو شد. او روی صندلی راحتی کنار بانوی میانسالی نشسته بود. گتا حدس می زد باید مادر مهاراجه باشد زیرا مسن تر از آن بود که همسرش باشد. او لباس ساریش بسیار باشکوه و وقار جلوه می کرد. شال ابریشمی روشنی نیز روی شانه هایش افتاده بود. درحلیکه گتا به این صحنه نگاه می کرد بانوی جوان زیبایی که او نیز لباس ساری به تن داشت به سوی آنها رفت. پیشخدمت به سرعت جلو دوید و صندلی را برایش آماده کرد. زن جوان کنار مهاراجه نشست. 

گتا همچنان به تماشا ایستاد. هنوز دقایقی نگذشته بود که پسربچه کوچکی به سرعت از روی عرشه به سوی آنها دوید. پسرک زیبایی که حدود پنج الی شش سال داشت و چشمان سیاه درشتش در سیمای کوچکش کاملا می درخشید. پشت سر او دایه اش مه پیرزنی با موهای خاکستری بود حرکت می کرد. هنگامیکه پسرک به والدینش نزدیک شد دایه به احترام کمی دورتر ایستاد. 

گتا با خود فکر کرد «گرچه مهاراجه شخص بدخلقی است اما خانوادۀ خونگرم و مهربانی دارد.» 

پسرک بدون آنکه کسی مانعش شود به سمت نرده های کنار کشتی دوید درحالیکه دستهایش را به سمت مرغان دریایی که نزدیک عرشه پرواز می کردند تکان می داد. هیچکس به او توجهی نداشت. 

او به منظور نزدیک شدن به پرندگان از نردۀ اول و سپس نردۀ دوم حفاظ کشتی بالا رفت. اکنون سر و شانه هایش کاملا بالای نرده ها قرار داشت. او دستهایش را جلو می برد و مرغان دریایی به تصور اینکه او خیال غذا دادن به آنها را دارد به سمت او می آمدند. 

در این لحظه گتا حس کرد که کشتی به تلاطم افتاده و کمی حالت انحنا دارد. پسرک آنچنان بدون اتکا ایستاده بود که هرآن ممکن بود با یک حرکت ناگهانی کشتی به داخل دریا سقوط کند. 

درحالیکه گتا به این مسأله فکر می کرد برای لحظه ای پسرک به قصد گرفتن پرنده ای که نزدیک او در پرواز بود خود را بالا کشید. گتا متوجه خطر شد و بدون اینکه لحظه ای تردید به خود راه دهد به سرعت خود را به پسرک رساند و قبل از آنکه کشتی بار دیگر به تلاطم بیفتد دستهای او ر ا گرفت و به سوی خود کشید. مدتی با نومیدی تلاش کرد؛ او به صورت معلق به یک سمت آویزان مانده بود درحالیکه امواج زیر پاهایش می غلطید گتا با نومیدی دست او را می کشید و امیدوار بود نیروی کافی برای نگهداری او داشته باشد. پس از چند لحظه دستی به کمکش شتافت و پسرک را بالا کشید. پیشخدمت او را روی عرشه گذاشت. پسرک درحالیکه فریاد می کشید به سمت والدینش دوید. مهاراجه پس از آنکه در جریان امور قرار گرفت به سمت آنها دوید. 

پیشخدمت من من کنان گفت: 

- ارباب نباید به او اجازه بدهید از نرده ها بالا برود چون بسیار خطرناک است.  

گتا نفسی به راحتی کشید. تمام این اتفاقات بیسار سریع رخ داده بود او به سختی می توانست بپذیرد موفق شده جان کودکی را نجات دهد. 

مهاراجه درحالیکه گتا را در آغوش می کشید گفت: 

- چگونه می توانم از شما تشکر کنم. شما زندگی پسر مرا نجات دادید. چقدر باشجاعت و چابکی عمل کردید! 

گتا به سختی گفت: 

- من ... من... به موقع متوجه شدم که او به خطر افتاده. 

حرف زدن برایش مشکل بود و به سختی نفس نفس می زد. همسر مهاراجه با تواضع تمام دست او را می بوسید. 

- متشکریم... بسیار متشکریم... چطور می توانیم از شما تشکر کنیم. 

درحالیکه آنها چنین منقلب و آشفته بودند برای گتا مشکل بود آنها را از ادامۀ احساساتشون منع کند.  

سرانجام گتا روی صندلی کنار آنها نشست. بلافاصله مهاراجه از او پرسید: 

- تصور می کنم شما آن خانم جوانی هستید که مایل بودید زبان اردو یاد بگیرید. ما خود آن را به شما می آموزیم...من، همسرم و مادرم. 

مادربزرگ درحالیکه هنوز اشک می ریخت کفت: 

- ممکن بود «راجیو» را از دست بدهیم... واقعا ممکن بود او را از دست بدهیم. 

مهاراجه گفت: 

- خوشبختانه او حالش خوبست. زیرا به اندازۀ کافی قوی است و نسبت به سنش رشد خوبی دارد. اما باید برایش دایۀ جوانتری انتخاب کنیم. 

اکنون راجیو به اتفاق دایه اش برای صرف ناهار رفته بود و آنها به راحتی می توانستند در غیاب او به گفتگو بپردازند. 

مهاراجه گفت: 

- امیدوارم هنگامی که به هندوستان می رسیم بتوانیم تشکرات قلبی خود را به مراتب بتر از حالا به شما ابراز کنیم. گرچه هرچه به شما بدهیم برابر آنچه به ما داده اید نخواهد بود. 

گتا دستانش را به علامت اعتراض بالا آورد: 

- اوه خواهش می کنم... اگر من زندگی پسر شما را نجات نمی دادم کس دیگری این کار را می کرد. پسر کوچک و نازنین شما.... خوشحالم که به او صدمه ای نرسیده. 

مهاراجه گفت: 

- او تنها پسر من است و در این دنیا برایم از هر چیزی با ارزشتر است. تا زمانی که در کشور من هستید هر کاری از من ساخته باشد در خدمت شما خواهم بود. 

گتا به نرمی گفت: 

- متشکرم... ولی در حال حاضر تنها چیزی که می خواهم یاد گرفتن زبان اردوست. 

مهاراجه خندید: 

- اردو زبان مشکلی است سعی می کنیم در حدی که رفع احتیاج شما را بکند آن را به شما بیاموزیم بطوری که هنگام ورود به کلکته مشکلی نداشته باشید. 

این تنها چیزی بود که گتا می خواست و برایش اهمیت داشت. شاید این تقدیر بود که بهترین شرایط را در بهترین زمان برایش فراهم ساخته بود. 

***