X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 7 دی 1389 @ 11:29 ق.ظ

بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد! و قسمت ششم

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود  

دوست دارم فقط به شعر زیبای حمید خان توجه کنم و نشنوم، نبینم و نفهمم که داره چه اتفاقی برامون میفته، چون اگه بشنوم، نگران می شم، اگر ببینم، باور می کنم و اگر باور کنم تپش قلب میاد به سراغم... نه، نمی خوام به مسائل اقتصادی که مهمترین رکن زندگیند در حال حاضر، فکر کنم 

شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
 

بله، بله، همین خوبهشکن گیسو و موج دریای خیال، من رو می برند به عالم نوجونی و بی خیالی، زمونی که نه بار مسئولیتی رو دوشم بود و نه نگران خرج و برج زندگی بودم، اون زمون که مهمترین و سختترین کاری که باید انجام میدادم تنها درس خوندن بود و بس و من در عوض چی کار می کردم؟==> دستها رو می زدم زیر چونه و می رفتم تو عالم هپروت؛ از همون عوالمی که پر بود از شکن گیسو و موج دریای خیال!

من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود 

 گرم رقصی موزون منو یاد رقص سماع دراویش و مریدان مولانا میندازه که یک کف دست رو به بالا و یک کف دست رو به پایین، سر رو به آسمون و حالا دِ بچرخ؛ با چه آرامش و تومأنینه ای گرد خودشون می رقصند و می رقصند و می خونند: یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا.... یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا؛ خوشا به حالشون واقعا.

شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خاکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خاکستری سرد کدورت افسوس
سخت دلگیرتر است
  

ایـــــــــشاین قسمت دوباره برم گردوند به زمان حال... به آسمان خاکستری بی ابر و باران و درعوض پر از دود و تیرگی...واقعا که نوبره، 7 روز از زمستونم گذشت حتی دریغ از کاهش دما دیگه بارندگی برف و بارون پیشکش رهبر!

شوق بازآمدن سوی توام هست
ولی
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خاکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
ای امان از این غبار و دود آلودۀ پراکنده شده در همه جا... ای امان. 

وای، باران
باران؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران
باران؛
پر مرغان نگاهم را شست
  

آره، بارون خوبه خیلی هم خوبه... عیب نداره تو بذار بارون بباره حالا پر مرغان نگاهت رو هم بشوید، خیالی نیست، او فقط ببارد که اگر نبارد، بجای پر مرغان نگاه، مجبوریم خودمون بپریم، سبکبالتر از پر و بی خیالتر از باد و صافتقیم منتقل میشیم به اتاق بازجویی ملائک محترم نکیر و منکر!

خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید:
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار، سحر نزدیک است“
  

برو بابا! عمریه داریم همین رو به خودمون می گیم؛ پس کو سحر؟ کو روشنایی؟ کو فرشتۀ نجات؟! 

دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در آینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری؟
نه
از آن پاکتری
تو بهاری؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو 

برای این قسمت پارازیت نمی دم که دوست داشتنی ترین قسمت این شعر برایم، همین قسمتست... 

سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم 

این قسمت رو هم دوست دارم زیاد پس==> 

اصلا میدونی چیه؟ می خوام بقیه ی شعر رو هم در سکوت بخونم... دیدی چقدر خوب بود؟ تقریبا فراموش کردم قیمت بنزین، گاز، آب، برق و باقی هرچه کوفت و زهرماریست که از دولت می خریم! برای چند لحظه، به کل فراموش می کنم تمام مسائل داغ روز رو! گور پدر یارانه و دولت و هرچی قیمته که اینا تعیینش می کنند! حمید خان را عشقست و آبی، خاکستری و سیاهش! 

پ.ن. دلم لک زده برای شنیدن یک ترانه قشنگ، از همونا که تا مدتها میشه ملکۀ ذهنم و دوست دارم مدام زیر لب زمزمه اش کنم، از همونا که نه تنها من که همه عاشقش می شوند و تبدیل میشه به یک ترانه موندگار؛ چیزی مثل غریب آشنای گوگوش یا پوست شیر ابی یا سوغاتی هایده یا جان مریم نوری یا خیلی ترانه های دیگه... میدونی چند وقته که یه آهنگ زیبا و لطیف اینجورکی نشنیدم؟ آخرین آهنگی که شنیدم و به نظرم همه دوستش داشتند و لااقل برای من یکی موندگار شد، آهنگ تو عزیز دلمی منصور بود، به غیر از اون دیگه چیزی یادم نمیاد

هنگامیکه بانو ایرن متوجه شد سیلویو بدون خداحافظی او را ترک کرده سخت خشمگین شد. اگر او به دهلی یا هر نقطه معروف دیگری در هندوستان سفر کرده بود ایرن می توانست به راحتی به او ملحق شود اما کاملا واضح بود که او ناپدید شده است. ایرن متوسل به فرمانفرمای کل شد. 

-رایدون مرد گرفتاریست و فعلا برای مأموریتی به شمال اعزام شده، به جاییکه برای شما فوق العاده ناخوشایند است عزیزم. 

بانو ایرن خیال داشت لب به شکایت بگشاید اما لرد مانع سخن گفتن او شد. 

- من امشب مهمان سرشناسی دارم و می دانم به نظر شما بسیار جذاب است بنا به گفتۀ خودش، او از عشاق و شیفتگان شماست. خوب می دانید که زیبایی شما مکمل میز شام من است! 

ایرن نتوانست چیزی بگوید. مردی که کنار او نشسته بود درواقع جانشینی برای سیلویو بود. اما افکار ایرن جای دیگری مشغول بود، باید برگردد... من منتظرش خواهم ماند. 

*** 

هنگامیکه لرد رایدون با قطار شبانه به سفر می رفت دیگر به فکر بانو ایرن نبود. او یونیفورمش را به تن داشت و بسیار پر زرق و برق و مجلل به نشر می رسید. درحالیکه او در واگن اختصاصی خود نشسته بود بقیه قطار مملو از جمعیت بود. 

روز بعد آنها به نقطه ای رسیدند که قطار از آن جلوتر نمی رفت تنها خدمتکاری که همراهش بود لوازم او را از قطار پیاده کرد از آنجا که قطار در ایستگاههای مختلفی در مسیرش توقف می کرد هیچکس متوجه درویشی که از کنار قطار دور می شد نگردید. 

تنها ده هفته بعد بود که پیام مرموزی از او برای افسر ارشد مستقر در دفتر نگهبانی که شب و روز از آنجا مراقبت می شد رسید با این مضمون: 

«مهمانی شام همانطور که دستور داده بودید برگزار شد.» 

این درست به معنای این جمله بود: «مأموریت انجام شد».  

 

فصل سوم 

 

مراسم ازدواج لینت و مادلن به شکلی ساده و به دور از تشریفات یک صبح زود در کلیسای محلی برگزار گردید. به غیر از گتا و پارسون پیر که از زمان تولدشان آنها را می شناخت کس دیگری در مراسم حضور نداشت. 

درحالیکه خورشید بهاری از پشت شیشه های رنگی به درون می تابید و پرندگان آواز سر داده بودند پارسون با صمیمیت و به آرامی تشریفات مذهبی را به جای آورد. 

به نظر گتا برگزاری مراسم مذهبی در چنین محیط آرام و خلوتی بسیار مطلوب بود و او امیدوار بود خود در چنین شرایطی ازدواج کند. 

گتا گرمی عشق و هیجانی را که در نگاههای هنری و لینت موج می زد حس می کرد و بارقۀ امید را که در چشمان جیمز می درخشید به وضوح می دید. گتا خوشبختی خواهرانش را کاملا درک می کرد؛ مردانی که آنها به عنوان همسران خویش برگزیده بودند همان عشق و محبتی را که بین پدر و مادر مادلن و لینت وجود داشت به آنها هدیه می کردند و این همان چیزی بود که گتا آرزویش را داشت.  

او با خود می اندیشید گرچه ممکن است رویاهای عاشقانه ام هرگز به حقیقت نپیوندد اما به هر حال باید امیدوار باشم. 

درحالیکه پارسون دعا می خاوند گتا کنار خواهرانش زانو زده بود؛ در این حال حس می کرد نیرویی قدرتمند او را به سمتی که می خواهد می کشاند. 

لینت و مادلن مؤکداً از او می خواستند از سفر به هندوستان منصرف شود. 

- ما خواهیم توانست کار سرگرم کننده ای در لندن برایت فراهم کنیم. شاید آ«جا با مرد دلخواهت آشنا شوی. همانطور که کم هنری را شناختم و به او دل باختم. 

- اگر چنین نشد چه باید بکنم؟ تمام عمر حسرت بکشم که چرا به هندوستان نرفتم؟ 

لینت با عصبانیت پاسخ داد: 

- دیدن هندوستان یک مسأله است و ازدواج با مردی که هرگز او را ندیده ای مسأله ای دیگر! 

گتا از جای برخاست و به سوی پنجره رفت. گرچه تفهیم این مسأله به خواهرانش دشوار بود اما او به طور تردیدناپذیری می دانست که راه درستی انتخاب کرده است. گرچه به نظر آنها عجیب و پرمخاطره می آمد.

مجموع این دغدغه ها و نگرانی ها گتا را دچار  تشنج روحی و فکری کرده بود گاهی اوقات تصور می کرد بهتر است تلگرافی برای لرد رایدون مخابره کند و از او بخواهد همسر آینده اش را جای دیگری جستجو کند. همه اتفاقات آنچنان سریع رخ داده بود که او فرصتی برای فکر کردم و اندیشیدن نداشت. 

- هنری خیال دارد مرا برای خرید لباس به پاریس ببرد. بنابراین تو می توانی هر کدام از لباسهای مرا که بخواهی برای خود انتخاب کنی. 

مادلن نیز با کمی تفاوت همین پیشنهاد را به گتا در میان گذاشت. 

مادرشوهر او به قدری از خبر ازدواج پسرش به هیجان آمده بود که پذیرفته بود تمامی احتیاجات مادلن را به عنوان هدیۀ عروسی به او پیشکش کند. 

بانو شلدون در نظر داشت لباسهای عروس آینده اش را از لندن خریداری کند و مستقیم به کورن وال ارسال نماید. 

زوج جوان قرار بود دوران ماه عسل خود را در این منطقه بگذرانند. 

مادلن می گفت: 

- این ماه عسل بسیار طولانی خواهد بود. زیرا من هم خیال ندارم خود را در لباس سیاه بپوشانم. در کورن وال کسی نمی داند که من سوگوارم. جیمز در آنجا خانه ای دارد که از عمویش به ارث برده و اسبهای بسیار اصیلی دارد. به این ترتیب ما از تمام شایعاتی که به دلیل ازدواج ناگهانی ما ممکن است به سر زبانها بیفتد آسوده خواهیم شد. 

تمام این اظهارات به این معنی بود که گتا می تواند در فرصت مناسب لوازم خود را جمع آوری کرده و به هندوستان ببرد. تا جایی که او به یاد می آورد پدرش همواره می گفت: «خیاطهای هندی هنرمندان ماهری هستند و به خوبی می توانند از تمام نمونه هایی که در اختیارشان قرار می گیرد الگو تهیه کنند. 

گتا با خود فکر می کرد که می تواند تعدادی از لباسهای مورد علاقه اش را برای نمونه به همراه خود به هندوستان ببرد و از پارچه های زیبا و لطیف آنجا برای خود لباسهای جدید تهیه کند. او خیل داشت یکی دو نمونه از لباسهای مادرش را برای تغییر مدل همراه خود بردارد. 

گتا با ذوق و شوق فریاد کشید: 

- ممکن است باور نکنید اما گنجینه ای که من به همراه دارم کاملتر از هر دوی شماست. 

این گفتۀ او باعث خندۀ خواهرانش شد. 

لینت به شوخی گفت: 

- گمان نمی کنم اینها درخور آقای عالی مقامی که تو خیال همسری او را داری باشد! مطمئناً او فوق العاده مشکل پسند است و احتمالاً اطلاعات زیادی دربارۀ لباسای زنانه و انواع مبلمان دارد. 

گتا گفت: 

- فکر می کنم پدر به همین دلیل به او علاقه مند بود. او عقیده داشت هر کس در این موارد دارای اطلاعات و معلوماتی باشد طبیعتاً شخص صاحب سلیقه ای است. 

سکوتی بین آنها برقرار شد. او می دانست که از نظر خواهرانش چنین درخواستی اهانت آمیز است و هیچ تفاوتی با درخواست خرید کالا ندارد. 

گرچه به تدریج مادلن و لینت به این نتیجه رسیده بودند که دیگر دلیلی برای نا امید کردن گتا وجود ندارد. تنها هنگامی که فرصتی به دست می آمد در غیاب گتا به راههایی می اندیشیدند که او را از سفر به هندوستان منع کنند. 

- تلاش بیهوده ای است. اگر او نتواند دخترک را خوشبخت کند چه خواهد شد؟ 

و لینت در پاسخ می گفت: 

- نباید به این بدی ها که فکرش را می کنیم باشد؛ علاوه بر این مطمئنا گتا او را به اندازۀ زنان انگلیسی مقیم هند دلسرد نخواهد کرد. 

 او به آنچه که لرد رایدون در نامه خطاب به مادرش نوشته بود فکر می کرد و به نظرش می رسید که مطرح کردن چنین چیزی ازا جانب یک مرد کمی غیرعادی است. گرچه کی دانست عنوان کردن آن در حضور گتا اشتباه است. 

پس از پایان مراسم ازدواج همگی به خانه مراجعت کردند، کالسکه هنری پرستون و سر جیمز آمادۀ انتقال آنها به ایستگاه راه آهن بود. 

گرچه آنها از گتا می خواستند همراه آنها به لندن برود اما او از قبول چنین درخواستی امتناع می کرد. همراهی با آنها آنهم در شرایطی که زوج جوان دوران ماه عسل خود را می گذراندند کار صحیحی نبود. 

به محض آنکه کالسکه آنها به راه افتاد گتا نیز لوازمش را جمع آوری کرد و به سوی ایستگاه راه آهن به راه افتاد. 

او سوار قطاری شد که مستقیم او را به لندن می برد تا از آ«جا بتواند با کشتی بخار خطوط چی اندا که ساعت نه بندر را ترک کی کرد حرکت کند. 

طبق برنامۀ آقای «می هیو» نمایندۀ دفتر «توماس» در ایستگاه «پدینگتون» به استقبال گتا رفت.  

او مرد میانسالی بود که چهره ای مهربان داشت و به نظر می رسید در برخورد اول از جوانی فوق العادۀ او کمی جاخورده است. 

-دوشیزه نانتون امیدوارم حالتان خوب باشد. من ترتیبی داده ام که یکی از مسافران در طول سفر شما را همراهی کند او یک مرد روحانی است که به اتفاق همسرش در پایان تعطیلاتشان از لندن به کلکته مراجعت می کند. 

گتا گفت: 

- فرصت بسیار مغتنمی است. از اینکه نگران من هستید از شما متشکرم. 

آقای می هیو با کمی نگرانی گفت: 

- البته آنها برای هم صحبتی با شما کمی مسن هستند، گرچه من هم فکر نمی کردم شما اینقدر جوان باشید. 

گتا باتعجب پرسید: 

- به چه دلیل چنین فکر می کردید؟ 

آقای می هیو گفت: 

- شاید به این علت که اکثر خانمهایی که به هندوستان سفر می کنند یا آنقدر جوان هستند که مادران و بستگانشان آنها را همراهی می کنند و یا خانمهای نسبتاً مسنی هستند که به قصد دیدار این کشور و نوشتن کتاب به تنهایی اقدام به سفر می کنند. 

- این کاریست که من هرگز قادر به انجامش نیستم. همانطور که می دانید من به قصد ازدواج با لرد رایدون به هندستان سفر می کنم. 

او دلیلی نمی دید که این مسأله را مخفی نگاه دارد. تنها هنگامی که آثار تعجب را در چهرۀ آقای می هیو مشاهده کرد، متوجه شد نباید چنین حرفی می زد. 

- البته دوشیزه نانتون. اجازه بدهید برای شما خوشبختی آرزو کنم. 

گتا چنان حالی داشت که می هیو حی می کرد به شنیدن چنین سخنانی احتیاج دارد. او نگران بود که لرد رایدون همانطور که خانواده اش گفته بودند موجود وحشتناکی باشد. 

با این وجود می دانست که مطرح کردن چنین پرسشی کار صحیحی نیست. 

آنها در زمینه های مختلی با یکدیگر گفتگو کردند تا هنگامی که سوار کالسکه شدند. 

همۀ برنامه ها مرتب تنظیم شده بود. درحالیکه کارگران وسائل گتا را به داخل کابین انتقال می دادند آقای می هیو به او گفت که کشیش و همسرش در سالن هستند و او را برای معرفی به نزد آنها برد.