X
تبلیغات
رایتل
شنبه 27 آذر 1389 @ 12:44 ب.ظ

مطبخ دوست داشتنی من+ قسمت چهارم

فضای فیلم کاملا زنانه و از نوع بسیار بسیار عشقولانه می باشد (با لحن زیزیگولو بخوان)؛ به دلیل استفاده ی فراوان از رنگهای شاد و فرحبخش، تو از اول تا آخر فیلم تنها مشغول جذب انرژی مثبت می باشی و دلت می خواهد از همان ابتدا تا همان انتها در آشپزخانۀ آتیه خانم بمانی و جنب و جوش زنان سرخپوش مطبخ را نظاره کنی و در دل قربان بروی آنهمه آرامش را.  

از مطبخ که خارج شوی، دوست داری مدتهای مدید روی آن صندلی لهستانی های زیبا بنشینی و اول یک پرس چلو و مرغ ترش مشتی سفارش دهی که البته در کنارش باید حتما حتما زیتون پرودۀ فرد اعلا هم موجود باشد و بعد از تناول هم احتمالا نیاز به کشیدن یک دانه سیگار لایت پیدا می کنی که در کنارش حتما دلت یک استکان چای داغ دیشلمۀ قند پهلو هم می خواهد. مدتی را در سکوت اطرافت را نظاره می کنی و بعد به سرت می زند بروی بیرون و قدم زنان از هوای بارونی پاییزی لذت ببری، بروی کنار تالاب مثلا؛ پس از یک گردش حسابی و جانانه شاید هوس یک فنجان شیرنسکافۀ داغ داغ  کند دلت، ولی متاسفانه آنجا در رستوران محبوبت تنها غذا و چای سرو می کنند و شیرنسکافه را باید بروی کافی شاپ نوش جان کنی، پس بی خیال شیرنسکافه می شوی و برمی گردی به رستوران و می روی طبقه ی بالا در اتاق عزیزآقا!  

آنجا که دیوارها آبی تیره اند و پردهایش از برف هم پاکتر و سپیدتر، کف اتاق چوبیست و با گلیم پوشانده شده است و در کنار یک دست میز و صندلی لهستانی، یک سرویس خواب دو نفره ی بزرگ هم خودنمایی می کند. به کنار پنجره می روی و از آنجا زل می زنی به حیاط پر درخت پشت خانه و شرط بندی آتیه و دخترش را سر بردن غذا به اتاق عزیزآقا نظاره می کنی و در دل آرزو می کنی ای کاش این صحنه ها هرگز تمام نشوند.  

اول صبحی دلم یک هوای بارانیِ تمیز برای تنفس، یک جنگل سرسبز و پر درخت با بوی خاک باران خورده، یک رستوران با همان شکل و شمایلی که آن بالا گفتم برایت، یک غذای لذیذ شمالی (همان مرغ ترش خوبست) برای ناهار و یک فنجان شیرنسکافه داغ داغ داغ خوشمزه  می خواهد و دلم یک محیط گرم دوستانه و کاملا زنانه نیز می خواهد، محیطی نظیر همان مطبخی که توصیفش را کردم، مکانی تمیز و گرم با ظرفهای پر شده از سیرترشی و مربا، پر از سبزی های تازه و تمیز با اجاق گازی که انواع غذاهای لذیذ رویش در حال پخته شدنست، دلم یک همچون فضایی را می خواهد هم الان!

فصل دوم 

 

هنگام ورود پیشخدمت لرد رایدون پشت میزش سرگرم کار بود. به محض ورود او لرد درحالیکه از وقفه ای که در کارش پیش آمده بود عصبی به نظر می رسید با پرخاش گفت: 

- چه خبر شده؟! 

- یک تلگراف صاحب... 

پیشخدمت سینی نقره ای را پیش آورد و لرد رایدون تلگراف را برداشت. لبخند کمرنگی روی لبانش نقش بست. حدس می زد تلگراف احتمالا از انگلستان رسیده است. متن تلگراف بدین شرح بود: 

«همانطور که خواسته بودید دخترم را می فرستم. او در تاریخ 28 مارس با کشتی «بریتانیا» لندن را ترک می گوید.» 

                                     «نانتون» 

لرد رایدون چندبار به دقت متن تلگراف را خواند. او به آنچه می خواست رسیده بود و با خود فکر می کرد انتخاب یکی از دختران الیزابت عاقلانه و آگاهانه بوده است. 

از زمانی که او تحت عنوان افسر ارتش «ایتون» را ترک کرده و وارد هندوستان شده بود زنان بسیاری سر راهش قرار گرفته بودند. زنانمجرد یا متأهل هر دو به یک اندازه مجذوب او شده بودند. شاید به این علت که همواره سایه ای از غرور و بی اعتنایی در نگاهش موج می زد. او هرگز به زنانی که با چشم اشک آلود او را ترک می کردند و یا قلب شکسته ای که انتظارش را می کشید اهمیتی نمی داد و هرگز افکار و احساساتش را برای کسی بازگو نمی کرد. شناخت او واقعا دشوار بود. تردیدی نبود که او مورد تحسین همگان قرار داشت و اکنون با داشتن عنوان فرمانداری این توجه و ستایش به اوج خود رسیده بود. مردان بسیاری مدعی بودند که او را خوب می شناسند اما این درواقع خود سیلویو بود که حقیقت را می دانست او در سن نه سالگی مادرش را از دست داده و بیشترین ناملایمات را از جانب نامادریش متحمل شده بود. 

سیلویو تنها فرزند خانواده بود و مادرش فوق العاده به او علاقه داشت. یک سال پس از مرگ مادرش و با اوج مجدد پدر، زندگی پسرک به جهنمی بدل شده بود. درحقیقت تنها ساعات آرامش او، اوقاتی بود که در مدرسه بسر می برد و از خشونت در امان بود. 

به این ترتیب او با نفرتی عمیق و ریشه دار نسبت به نامادریش رشد کرده و در طول زندگیش این نفرت و بیزاری به سایر زنان تعمیم یافته بود. 

از آنجا که او به خانواده ای سرشناس و آبرومند تعلق داشت و مرد فوق العاده جذاب و خوش قیافه ای بود زنان بسیاری او را احاطه کرده و عشق و محبت خویش را به او ابراز می داشتند. باوجود این زخمهایی که در درونش ریشه دوانده بود آنچنان عمیق و التیام نیافتنی بود که به همه زنان با دیدۀ  شک و تردید می نگریست. حتی زمانی که محبت آنها را می پذیرفت و به تمایلات آنان پاسخ مثبت می داد تنها جسمش را به آنها می بخشید و عواطف و احساسات آنها برایش ارزش و اهمیتی نداشت. 

سرانجام یکی از زنانی که سرسخت فریفته او بود و نمی توانست در مقابل سکوت او بی تفاوت باشد این مسأله را با او درمیان گذاشت. 

-سیلویو هرگز نگفته ای که مرا دوست داری! 

- نمی خواهم دروغ بگویم. 

- یعنی واقعا مرا دوست نداری؟! 

سیلویو به آرامی پاسخ داد: 

- من هرگززنی را دوست نداشته ام و هرگز هم نخواهم داشت.  

این طرز تفکری بود که زیبارویانی بسیاری چون او درصدد تغییر آن بودند آ«ها هرچه در توانشان بود انجام می دادند اما با شکست روبرو می شدند. سیلویو تنها به خاطر لذت جسمانیش به عشق آنها پاسخ می داد گرچه او زیبایی را تحسین می کرد اما به ندرت به زنانی که با آنها روابطی داشت می اندیشید. 

در هندوستان، او حقیقتاً فریفتۀ این کشور اسرارآمیز شده بود درست مانند اکثر انگلیسی هایی که قبل از او در آنجا سکونت داشتند. 

او تحت تأثیر آنهمه استعداد و زیبایی قرار گرفته بود و از دیدن آنچه در اطرافش می گذشت عمیقاً لذت می برد. کودکانی با چشمان سیاه درشت، زنان متشخص و باوقار در لباسهای رنگارنگ ساری، معابد، اماکن مقدس و کاخهای مهاراجه ها... به نظرش می رسید به سرزمین رؤیاها قدم گذاشته. در عین حال جریانات پنهانی و مرموز او را سخت به خود مشغول می کرد. 

او برای خود شهرت و عنوانی کسب کرده بود که تنها فرماندهان عالیرتبۀ نظامی و فرمانفرمای کل از آن اطلاع داشتند. همگان متفق القول بودند که هیچکس شجاعت و شایستگی او را جهت انجام کارهای «پنهانی» ندارد. شاید این قوۀ درک و فهم فوق العادۀ او بود که باعث می شد در شرایطی که زندگیش به مویی بند بود از خطر رهایی یابد. شاید استعداد و درک موقعیت باعث شده بود که او جان صدها سرباز انگلیسی را در خط مقدم جبهه نجات دهد. به هر حال لرد رایدون در طول زندگیش به افسانه ای بدل شده بود. با اینهمه هرگز رشادتها و شجاعتهایش به صورتی علنی مطرح نمی شد. شاید این یکی از دلایلی بود که فرمانفرمای کل «لرد کورزون» را ترغیب کرد از ملکه برای او درخواست عنوان افتخاری کند. 

لرد کورزون به طور خصوصی به ملکه گفته بود: 

- بانوی من! او شایستگی دریافت چندین مدال شجاعت را دارد؛ حتی نوشتن و یا به زبان آوردن خدماتی که رایدون در طول اقامتش در هندوستان برای ما انجام داده غیرممکن است. 

مدتی پس از دریافت عنوان افتخاری لرد کورزون او را احضار کرد. 

رایدون بلافاصله به کلکته سفر کرد رحالیکه دلیل احضار ناگهانی اش را نمی توانست حدس بزند. 

لرد کورزون با چهره ای خشک و رسمی او را در دفتر کارش به حضور پذیرفت: 

- رایدون! تو را احضار کردم تا بگویم خیال دارم تو را به سمت فرمانداری ایالات شمال غربی انتخاب کنم. 

سیلویو نفسش را در سینه حبس کرد. این شغلی بود که او همواره آرزویش را داشت و ایالاتی بود که او به خوبی می شناخت. 

لرد کورزون ادامه داد:
- هیچکس نمی تواند بهتر از تو آنجا را اداره کند و هیچکس به اندازۀ تو با مسائل و مشکلات آنجا آشنا نیست؛ مسائلی که ما را به ستور آورده. 

-متشکرم عالیجناب! من با افتخار نظر شما را می پذیرم. من اطلاع دارم که از خاک تبت به آن نواحی تجاوز می شود و روسها به اعزام جاسوس به منطقه ادامه می دهند. 

لرد کورزون تبسمی کرد: 

- می دانستم که تو به این مسأله توجه داری. موقعیت آنجا واقعا خطرناک است و هیچکس جز تو نمی تواند با مسائل آنجا روبرو شود. 

برای چند لحظه سکوت بین آنها برقرار شد. سپس لرد کورزون به آرامی گفت: 

- اما موضوعی هست که ممکن است برای تو چندان خوشایند نباشد اما علیا حضرت بر آن تأکید دارند! 

رایدون همچنان بی حرکت ماند. 

- شما باید برای خود همسری اختیار کنید. 

رایدون حس می کرد منجمد شده است. هرگز تصور نمی کرد کسی بتواند او را وادار به ازواج کند. 

درحقیقت برای مأموران مخفی که در طول زندگیشان با مشکلات و خطرات زیادی مواجه بودند پذیرش قید و بندها و اعتماد به زنان کار ساده ای نبود. حتی مربیان او همواره به این مسأله تأکید داشتند: «زنان خطرناکند... حتی یک کلمه می تواند زندگیهای بسیاری را به مخاطره بیندازد. مراقب باش با چه کسی معاشرت می کنی. به هیچ کس اعتماد نکن» 

سیلویو رایدون اشاره نکرده بود که احتیاج به چنین توصیه ای ندارد زیرا او طبیعتا به هیچ زنی اعتماد نمی کرد. او به ندرت با زنان وارد گفتگو می شد. هنگام گفتگو با دیگران به شغلش می اندیشید؛ دربارۀ افکار و احساساتش حتی با مردان حرف نمی زد. گفتگوهایش با آنها بیشتر دربارۀ سیاست، بازی چوگان و شکار ببر بود. 

به این ترتیب مسائل شخصی هرگز مورد بحث و گفتگو قرار نمی گرفت. او هرگز به ازدواج نیندیشیده بود. علی رغم تمایل اکثر زنانی که با او روابطی داشتند سیلویو خیال داشت مجرد باقی بماند. 

آن روزها او درگیر عشق بانو «ایرن ودینگتون»، همسر زیبا و جذاب «دوک ودینگتون» بود. او به سن هجده سالگی ازدواج کرده بود اما ازدواجش به شکست انجامیده بود. دخترک عمیقا عاق پاتریک ودینگتون افسر خوش قیافه ای شده بود که در یونیفورم نظامیش غیرقابل مقاومت بود. 

اما چیزی از پایان ماه عسل نگذشته بود که ایرن به اشتباهش پی برد، پاتریک مرد احمقی بود، طولی نکشید که هر دوی آنها به زندگی عادی خود بازگشتند. هنگامی که پس از چهار سال زندگی به ظاهر مشترک، ودینگتون در یک حادثۀ شکار کشته شد، ایرن نفسی به راحتی کشید. اگر او زنده می ماند احتمالا فلج و زمینگیر می شد. به هر صورت او پس از دو هفته درد شدید و طاقت فرسا جان باخت. ایرن طی دو هفته بیماریش حتی به ندرت به دیدار او رفته بود. او درگیر عشق تازه و آتشین شده بود. ماجرای این عشق بحث داغ محافل اشرافی آن روزها بود این بار علاوه بر گروهی از ثروتمندان و اعیان، شاهزادۀ «ولز» به جمع مشتاقان و شیفتگان ایرن پیوسته بود. 

او حتی همسرش را تهدید به طلاق کرده بود. این رسوایی ممکن بود حساسیتهایی را برانگیزد. مسائلی که نه تنها از نقطه نظر خانواده دوک جالب نبود بلکه حتی خانوادۀ سلطنتی را گرفتار و درگیر می ساخت. بخاطر آنکه جو عمومی آرام گیرد شاهزادۀ ولز به بانو ایرن پیشنهاد کرد سفری به هندوستان برود.