X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 22 آذر 1389 @ 12:26 ب.ظ

رازونیاز+قسمت سوم

الهی! تو را به شکوه و جلالت، به جود و سخایت، به رأفت و گذشتت می‌شناسم و ترا مهربان‌تر از هرچه مهربان، پاک‌تر از هرچه فرشته، زیباتر از هرچه زیبا و خلاق‌تر از هرچه خلاق می‌دانم؛ هرچند که تو خود تعریف کردی مهربانی و پاکی را و هم‌تو آموختیمان چه زیباست و چه زشت و همانا تو تنها خالق آسمانها و زمینی.  

پروردگارا چگونه شاکرت باشم تمام خوبی‌هایی را که در حقمان روا داشتی و زیبایی‌های بی نظیری که میهمان چشمانمان کردی؛ و چگونه ابراز کنم شرمندگیم را به عنوان انسانی که تو آفریدی و آنقدر افتخار کردی به وجودش و او در عوضِ، چگونه رو سپید کرد شیطان را و چه اندازه شکست دلت را و غمگین کرد چشمانت را!  

بارالها! نادمم برای تمام بدی‌های خود و هم‌نوعانم که یک به یک در حق هم روا داشتیم، ببخشا ظلمی را که برادر در حق برادر، دوست در حق دوست و هم‌نوع در حق هم‌نوع انجام داده و می‌دهد؛ و نه‌تنها ببخش که کمکمان کن جور دیگری ببینیم دنیا و زیبایی‌هایی را که تو آفریدی برایمان تا در آن مانند انسانی که شایسته ی سجده ی فرشتگان بود، زندگی کنیم. 

ایزدا! به دولتمردان من کمک کن به‌جای خیر و صلاح خویش، خیر و صلاح مردم سرزمینم را سرلوحه ی کارهای خود قرار دهند و راضی نشوند بخاطر منافع آنان، کودکان و سالمندان بی پناه به زندگی خود ناخواسته خاتمه دهند.  

خداوندا! دورمان کن از دسایس و وسوسه‌های شیطان و نگذار که رو به سیاهی و تباهی رویم. 

بارالها! در سرزمینی که تو قرارش دادی برایمان و سکنایمان دادی در آنجا، دیگر هوای پاکی برای تنفس نیست، هرچه هست سرب‌است و دوداست و سم... هوای پاک را برایمان به ارمغان آور ای خالق هرچه پاکی...فصل زیبای پاییزت گذشت و تمام شد بی‌آنکه بارانی باشد و بارندگی فراوانی؛ زمستان را رحم کن بر ما و بگذار بعد از 2 سال، این شهر دودگرفته و خاکستری بار دیگر سپیدپوش شود؛ نمی‌شنوی؟ این روزها هر کس به وسع خود گوشه‌ای از دامانت را گرفته و عاجزانه التماست می‌کند (تصویر پیوست یک، دو و سه). 

امروز دلم خواست من هم به نوبه ی خود تقاضایت کنم و تو می‌دانی به زبان اینگونه آرامم و چگونه در دل فریاد می‌زنم و ملتمسانه استغاثه‌ات می‌کنم.  

کرم نما کریما که چشم امیدمان به تو است و همگی چشم انتظار کرمت هستیم.   

راستی این باران پر از سم را به عنوان بارندگی قبل نداریم ها... انقدر بباران تا باران تمیز و خالص به زمین بیاید. 

پ.ن. به این خبر می گویند آخر ضد حال!

خواهرانش با تعجب و ناباوری نگاهی به او انداختند. 

لینت فریاد کشید: 

-تو؟! تو حتی او را ندیده ای... هنگامی که پنج سال پیش سرزده و بی خبر به دیدن ما آمد تو معلم داشتی و نتوانستی او را ملاقات کنی! 

گتا حرفی نزد. مادلن گفت: 

- تو آن زمان دوازده سا سیزده ساله بودی، درواقع او حتی متوجه وجود تو هم نشد. 

- می دانم اما شما دو نفر به زودی ازدواج می کنید، هیچ فکر کرده اید تکلیف من در این میان چه خواهد شد؟ 

لینت سریع پاسخ داد: 

- من راجع به تو هم فکر کرده ام. هنری مطمئن است که می تواند تو را به خانواده ای که در همسایگی ما زندگی می کنند بسپارد. 

لحن او کمی توأم با تردید بود. 

گتا بلافاصله گفت: 

- به نظر من این نوع زندگی چندان تفاوتی با هم خانه شدن با یک پیرزن لجباز یا پرستاری از بچه دیگران ندارد. 

لینت بلافاصله گفت: 

- مطمئنا چیزی بهتر از اینهاست عزیزم. من واقعا به فکر تو هستم. 

سپس با لبخندی ادامه داد: 

- قطعا می دانی که اوایل ازدواج ما نیز چون هر زوج دیگری علاقمندیم زندگی مستقلی داشته باشیم. پس بهتر است تو نیز برای خود زندگی جداگانه ای داشته باشی. 

گتا در پاسخ گفت: 

- من به هیچ وجه خیال ندارم جایی که مرا نمی خواهند زندگی کنم. علاوه بر این گرچه نمی دانستم تو خیال ازدواج داری اما چیزی بود که انتظارش را می کشیدم. 

- اما تو نمی توانی به هندوستان بروی و با مردی که هرگز ندیده ای ازدواج کنی، این وحشتناک است! 

- به عنوان پسرعموی مادر او نمی تواند چندان موجود وحشتناکی باشد. مادر همواره درباره ی اصالت و تربیت رایدونها صحبت می کرد درواقع چنین گذشتی او را خوشحال می کند. 

-برعکس فکر می کنم او را به وحشت می اندازد. حتی خود او پس از ملاقات با پدر عاشقش شد و ندیده و نشناخته ازدواج نکرد. 

- اگر نظر مرا بخواهی ترجیح می دهم به جای زندگی با غریبه ها، همسر یک غریبه شوم این چیزی است که من انتخاب می کنم. 

پس از مدتی سکوت لینت گفت: 

- عزیزم... ازآنجه که ما تو را دوست داریم، فکر می کنم باید حقایقی را درباره ی پسرعم سیلویو به تو بگویم. 

- چه حقایقی؟ می گویند او انسان مهربانی است. 

- البته... همینطور است اما در عین حال گفته می شود بسیار سختگیر است. فکر می کنم این موضوع از خلال نامه ی او نیز پیداست. او آنچنان درباره ی فرستادن همسرش به هندوستان صحبت کرده که گویی قرار است یک بسته ی پستی برایش ارسال شود! او حتی به خود زحمت نداده برای چنین درخواستی تا اینجا بیاید. 

بار دیگر سکوت بین آن دو برقرا شد. آ«گاه مادلن گفت: 

- با وجود آنکه سالها از آن روز گذشته ولی باید بگویم به نظرم بسیار جذاب و خوشایند بود. 

- اوه البته! ولی همان روز پس از رفتنش مادر به من گفت که سیلویو مسأله سازترین عضو خانواده ی خویش است و همه به نوعی از او وحشت دارند. 

گتا پرسید: 

- چرا باید از او بترسند؟ 

- فمر می کنم او مناسبترین فرد برای فرمانداری است زیرا از دستور دادن لذت می برد و به شرکت در مهمانی های باشکوه و مجلل علاقمند است برخلاف هنری که از این نوع زندگی بیزار است. بنا به گفته ی مادر، پسرعمو سیلویو اینطور بار آمده، او از زمان کودکی می دانسته شخصیت مهمی است و کسی با او برابر نیست. 

مادلن گت: 

- به نظر من او بسیار خودخواه و خودپسند است. همان موقع نیز مباحثات او با پدر به نظرم بی رحمانه می رسید. 

- من هم اینطور فکر می کنم. علاوه بر این او چنان برخورد سردی داشت که من خود را بسیار جوان و احکق حس کردم. 

مادلن خندید: 

- عزیزم هیچکس نمی تواند تو را احمق بنامد اگر پدر چنین چیزی حس می کرد سر پسر عمو سیلویو را از جا می کند. 

- اوه او کلامی با ما حرف نزد. می خواست وانمود کند که فرصتی برای گفتگو با دختران جوان ندارد. او به طور خصوصی با پدر صحبت می کرد و گاهی کلماتی را با بی حوصلگی به سوی ما می انداخت درست مانند این بود که به سگ، استخوان می دهد. 

مادلن خندید: 

- حالا یادم آمد... واقعا همینطور است که می گویی. 

گتا از جا برخاست و به سمت پنجره رفت. 

لینت با نگرانی به او نگاه کرد: 

-گرچه ممکن است به نظرت بیاید که ما نسبت به تو نامهربانیم ولی عزیزم این به خاطر علاقه ای است که به تو داریم و نمی خواهیم مرتکب اشتباه شوی. 

او لحظه ای درنگ کرد و سپس ادامه داد: 

- علاوه بر این ازدواج درواقع مقدمه ی یک زندگی تازه است. تصور کن اگر هنگام برخورد با سیلویو نسبت به او احساس بدی داشته باشی چه می توانی بکنی... دیگر راه گریزی وجود ندارد. 

-همیشه راه فراری هست. با این تفاوت که لااقل هندوستان را دیده ام. 

لینت درست مانند اینکه با کودکی در حال مباحثه باشد ادامه داد: 

- اما تو نمی فهمی به محض آنکه حس کند خیال گریز داری ترتیب مراسم ازدواج را می دهد و تا به خود بیایی متوجه می شوی از کشتی پیاده شده ای. 

- در این صورت میگویم دچار دریازدگی شده ام و باید دو سه روزی با من مدارا کند. 

گتا با چنان آرامشی حرف می زد که مادلن بی اختیار عصبی شده بود. 

- عزیزم تو همه چیز را شوخی می گیری اما ازدواج شوخی نیست. 

- حق با لینت است مطمئنا تو نمی توانی از اینجا به هندوستان بروی چون سیلویو خیال ازدواج دارد. فکر می کنم مجموعا پیشنهاد اهانت آمیزی است. بهتر است هرچه زودتر سیلویو را در جریان قرار دهیم و بگوییم برای ازدواج به فکر کاندیدای دیگری باشد. 

-  به نظر من اهانتی در کار نیست. شاید به این دلیل که من از زمان مرگ مادر هر لحظه نگران سرنوشت خودمان بوده ام و اینکه چه اتفاقی روی خواهد داد. آیا فراموش کرده اید به محض آنکه پسرعمو سیمون از اسپانیا برگردد خانه و کاشانۀ خود را از دست خواهیم داد. 

او نگاهی به خواهرانش کرد و ادامه داد: 

- آن موقع ما عملا غیر از لباسی که به تن داریم چیزی نخواهیم داشت. طولی نمی کشید که شما ازدواج می کنید و همسران ثروتمندتان مراقبت از شما را به عهده می گیرند و من تنها و بی پناه رها می شوم. 

- اما همانطور که گفتم من و هنری حداکثر تلاش خود را به کار می بریم تا جای مناسبی برای زندگی تو پیدا کنیم. 

گتا پرسید: 

- پس از آن چه خواهد شد؟ 

کسی پاسخی برای این سؤال نداشت. با سکوت آنها گتا ادامه داد: 

- من همواره علاقمند به دیدن هندوستان بوده ام. این سفر اگر هیچ نتیجه ای نداشته باشد لااقل آرزوی مرا برای این دیدار برآورده می سازد. 

مادلن گفت: 

- اما به یاد داشته باش که پسرعمو سیلویو در آنجا انتظار تو را می کشد. 

- اگر بخت یاری کند راهی پیدا می کنم تا موضوع را به او تفهیم کنم. وقتی از کلیسا برمیگشتیم با خود فکر می کردم هر سۀ ما در درون قایقی نشسته ایم که در معرض خطر قرار گرفته با این تفاوت که شما دو نفر برای نجات خویش به قدر کافی آگاه و هوشیار هستید. 

گتا درحالیکه از کنار شومینه به سمت خواهرانش برمی گشت گفت: 

- می دانید که ما هیچ پولی در بساط نداریم. شما حتی اگر بخواهید در حق من محبتی بکنید باز به سختی می توانید سرپناهی برای من فراهم کنید. حتی یک کلبۀ کوچک... 

- تو نمی توانی به تنهایی زندگی کن. 

- پس به این ترتیب باید به اجبار سربار هنری پرستون یا سرجیمز شلدون شوم. 

مادلن گفت: 

- جیمز از کمک به تو بسیار خوشحال خواهد شد. حرفهای تو بسیار احمقانه است. 

-برعکس حرفهایم واقعیت دارد. شخص غریق دیگر به این نمی اندیشد چه کسی کمربند نجات برایش می فرستد! 

لینت نامه را تا کرد و داخل پاکت گذاشت. سپس درحالیکه آهی می کشید گفت:
- بسیار خوب عزیزم... هر کاری می خواهی بکن. اما من نمی توانم وانمود کنم از جریان ازدواج تو و سیلویو نگران نیستم. او در میان دوستان مادر به نام «کوه یخ» و در بین دیگران به نام «صخره» معروف است. 

- این فقط یک شایعه است. شاید من بتوانم کوه یخ را آب کنم و یا به صخره صعود نمایم! گرچه مطمئنم هیچ یک از شما چنین انتظاری از من ندارید. 

لینت از جا برخاست:
- تو همه چیز را دست کم کی گیری. اما من واقعا نگرانم و می دانم که حتی مادر نیز قطعا از این مسأله نگران می شد. 

هنگامی که لینت دربارۀ مادرش صحبت می کرد بغض گلویش را فشرد و او بلافاصله اتاق را ترک کرد. 

مادلن دستش را به سمت خواهرش دراز کرد و گفت: 

- تو فقط هجده سال داری گتا و دربارۀ مردان چیز زیادی نمی دانی، مطمئنی که کار درستی می کنی؟ 

گتا با خشونت جواب داد: 

- این مسألۀ حساسی است و درست یا اشتباه بودن آن را باید خودم تجربه کنم. علاوه بر این، این هم یک پیشنهاد است هر قدر هم غیرعادی باشد. 

مادلن آهی کشید: 

- تو فوق العاده شجاعی. فقط امیدوارم در دامی نیفتی که راه برگشتی از آن وجود نداشته باشد. 

او خواهرش را بوسید و بلافاصله اتاق را ترک کرد. 

گتا به سوی پنجره رفت. نگاهی به خورشید کمرنگ بهاری که ازلابلای درختان برهنه به درون می تابید انداخت سپس درحالیکه سرش را بالا می گرفت زیر لب گفت:
- خدایا کمکم کن... کمکم کن! 

درحالیکه شعلۀ خورشید چشمانش را خیره ساخته بود گتا حس می کرد دعایش پذیرفته شده است. 

پایان فصل اول