X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
دوشنبه 8 آذر 1389 @ 09:49 ق.ظ

تولدی که گذشت بی سر و صدا و خاموش.

چون زلف توام جانا در عین پریشانی                        چون باد سحرگاهم، در بی سرو سامانی
من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم               تو مهری و تو نوری، تو عشقی و تو جانی
خواهم که تو را در بر، بنشانم و بنشینم                    تا اتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی                     من چشم تو را مانم، تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم، مستوری و مهجوری                      در دیده بیدارم، پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم، تو زمزمه پردازی                            من سلسله موجم، تو سلسله جنبانی
از اتش سودایت، دارم من و دارد دل                           داغی که نمیبینی، دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو، نسپاری و بسپارم                 کام از تو و تاب از  من، نستانم  و بستانی 

ای چشم «رهی» سویت! کو چشم رهی جویت؟        روی از من سرگردان، شاید که نگردانی 

اینجوریه دیگه، چشم هم میذاری و باز می کنی یه سال گذشته، دوباره چشم هم میزنی و باز می کنی یه سال دیگه هم می گذره و تو اصلا نفهمیدی که چه جوری گذشت! 5 آذر گذشته تولد چهار سالگی این وبلاگ بود ولی من فراموش کرده بود... 13 آذر هم که بیاد تولد 7 سالگی اون یکی وبلاگمه... همون که گرد و خاک همه جاش رو گرفته ولی من همچنان دلم نمیاد که حذفش کنم و برای روشن نگه داشتن چراغ خونه اش، ماهی یکی دو تا از پستهای اینجا رو میذارم توش تا اعلام وجودی بکنم، همو رو می گم... می دونی این وبلاگها دیگه برام تبدیل شدند به بچه های نامرئیم؛ بدون وجود هر کدومشون احساس خلا می کنم... حس می کنم یه چیزی تو وجودم کمه یا کم هم اگه نباشه یه چیزی این وسط مسطا جابجا شده که همین جابجایی باعث میشه حس کنم میزون و متعادل نیستم... برای همینه که اینجا رو با اون دو خونه ی دیگم خیلی دوست دارم و به هیچ قیمتی حاضر به از دست دادنشون نیستماون روز ۱۳ آذر سال ۱۳۸۲ که برای شوخی و خنده وبلاگم را راه اندازی کردم، اصلا فکر نمی کردم این کار همینجورکی یکهو تبدیل بشه به جزئی از وجودم، که خیلی وقتها بشه مسکن دردهام، بشه سنگ صبورم، بشه بانی داشتن دوستان خوب برام؛ اون روز فقط از روی تفریح و سرگرمی ساختم خونه ی مجازیم رو؛ یادمه حتی وقتی قرار بود اسمی را به عنوان آدرس خونه ام تعیین کنم، هرچی رو می زدم نمیدونم چرا قبول نمی کرد و آخر سر از روی شوخی و خنده زدم «مینا123» (پارازیت... اون موقع تازه بازار چت و چت بازی حسابی داغ بود و اینجانب هم در چتیدن ید طولایی پیدا کرده بودم ولی اسم خودم رو به همه می گفتم مینا... آخه مینا اسم اون خالمه که خیلی دوستش دارم برای همین اسم اونو گذاشته بودم رو خودم) و عجیب اینکه سیستم همین اسم را قبول کرد و این آدرس مسخره شد خونه دلم... یکی دوباری زد به کله ام و حذفش کردم اونجا رو ولی بعد از مدتی دلم چنان تنگ شد براش که رفتم و دوباره برگردوندنم بلاگم رو ولی چه فایده؛ تقریبا پستهای یک سالم پرید! یه نفر بود (همون به ظاهر دوست نارفقیمو میگم که بارها ازش براتون گفتم) که اصلا دلم نمی خواست از من و حال و روزم با خبر بشه برای همین حذف می کردم بلاگم رو ولی وقتی دیدم اینجوری جواب نمیده، یه خونه ی دیگه ساختم و آدرسش رو به افراد معدودی دادم... اسمش رو گذاشتم گل من؛ ولی یه جورایی حس می کردم اون آدرس هم لو رفته در نتیجه مدتها ننوشم اونجا ولی این ننوشتن داشت اذیتم می کرد، خیلی حرفها بود که می خواستم بزنم دلم می خواست با دوستانم ارتباط داشته باشم؛ گذشت تا... 5 آذر 86 که یکهو زد به سرم کارم رو از اول شروع کنم، همین کار رو هم انجام دادم ولی هرگز دلم نیومد اون دو خونه رو حذف کنم برا همینه که ماهی یکی دو پست از اینجا برمیدارم و میذارم اونجا... حالا ... نوشتن برام نه تنها شوخی و خنده نیست که از هر چیز جدی ای جدی تره... دوستش دارم زیاد، خیلی وقتها برام منبعیست از انرژی، زمونی که ناراحتم و مشکل دارم یا برعکس وقتی از ذوق و خوشی دارم می میرم، تمام اون حالات رو ثبت می کنم و تقسیمشون می کنم با دوستام... دوستانی که شاید خودشون ندونند ولی حرفاشون برام خیلی مهمه... این لذت و این خوشی چیزهایی هستند که من هرگز با هیچی عوضشون نمی کنم پس به قول گوگوش همصدای خوبم بخون تا بخونم... عمر من تو هستی ... بمون تا بمونم. 

پ.ن. اصلا فکرشم نمی کردم ارغوان حذف بشه!