X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
سه‌شنبه 2 آذر 1389 @ 03:28 ب.ظ

نــــــــــــــه!!!

هرچند نسخه اش را بارها و بارها برای دیگران پیچیده ام و به هرآنکس که می شناسم و می بینم  که در حقش ظلمی روا می شود فی الفور می گویم: بایست جلوی زورگو و از حقت دفاع کن! نگذار اینان در روز روشن ازت سوءاستفاده کنند و مورد ظلم قرارت دهند؛ ولی با اینحال نمی دانم چرا منی که به این قشنگی لالایی می خوانم در دستگاههای مختلف موسیقی، چرا خود خوابم نمی برد و کانهو حمار می ایستم تا زورم بگویند و بعضا حقم را ضایع نمایند. البته این چند ساله ی اخیر سعی بسیار نموده ام تا رفع کنم این نقص فنی وجودیم را و از حق هم نگذریم بسیار بسیار پیشرفت هم نموده ام آما؛ همچنان در بعضی از موقعیتها در دفاع از خود لالمانی گرفته و قدرت دفاع ازم سلب می گردد؛ یا در جاییکه باید بگویم «بله» می گویم  و در جاییکه باید بگویم«» می گویم! تا اینجا را داشته باش تا هدفم را از گفتن اینها بگویم:
من از بدو ورود به این سازمان در قسمت مطالعات شروع به کار کردم و مدیرم هم یک خانم بود که هنوزم هست... سیستم خانم مدیر سیستم کار کار تا روز قیامتست و هم خود اینگونه کار می کند و هم کارمند نگونبخت بیچاره را هم تا بوق سگ در اداره نگاه می دارد تا کار کند بقدری که جانش درآید. پارسال وقتی به خانم مدیر پیشنهاد کار در امور بین الملل را دادند و ایشان از خدا خواسته قبول کردند و در کنارش به من هم پیشنهاد دادند که اگر می خواهی و دوست داری همراه من بیا به این قسمت. در اینجا لازم به ذکر است این را اضافه کنم که بعضی از همکاران من در قسمت مطالعات بسیار بسیار زورگو بودند و اذیت می کردند مرا در سطح تیم ملی و زور می گفتند به من باز هم در همان سطح و من هم نمی توانستم حرفی بزنم چون من قراردادی هستم و آنها پیمانی! خلاصه... با ورود به این بخش من تا حدی کارم ارتقا پیدا کرد و کلی بال و پر گرفتم البته بگویم ها خانم مدیر مرا فقط انتقال داد نه ارتقا... ایشان فقط بلدند کار از آدم بکشند و ارتقائت ندهند... بعد از عید سرکار خانم مدیر تشریف بردند مرخصی 6 ماهه (همان مرخصی ای که هر خانم کارمندی ممکنست برود)؛ آفرین همان را می گویم. ایشان رفتند و بجایشان آن خانم مدیر باقلوایی که دوستش دارم، او شد مدیرم. این شش ماهی که با این خانم کار کردم خیلی خیلی خوب بود و کارها به صورتی بسیار بسیار رله، انجام می گردید تا... خانم مدیر اولی بازگشتدوباره همان آش و همان کاسه... تازه این خانم مدیر دستش هم بسیار سنگینست و برای انجام هر کاری که به آدم ارجاع می دهد، آدم یک دور شمسی قمری دور خودش می زند تا انجام دهد کار را از بسکه همه چیز را می پیچاند و سختش می کند. 

حالا ... دوباره خانم مدیر را منتقل کرده اند به همان قسمت... دیروز که این خبر را به من گفت کلی در دلم قند آب گردید ولی ایکی ثانیه همه شون بخار شدند چون به من گفت تو هم همراه من بیاhttp://mahsae-ali.blogfa.comگفتم آنوقت اگر بیایم از ارتقایم چه خبر؟ گفت هیچ خبر! تو قراردادی هستی و می دانی که نمی توانی پستی بگیری! در دلم گفتم اینهم از نامردی توست... تو که میدانی من چطور کار می کنم و اینهمه ازم راضی هستی به قدری که هر جا می روی مرا هم عین سرجهازیت با خود می بری، جانت به کف می آید اگر فکری به حال ارتقایم بکنی؟ نمی کنی چون خیلی نامرد تشریف داری! متاسفانه همه را در دل گفتم و به زبان عین خود خود دانکی گفتم: البته من زیاد با همکاران آن مدیریت حال نمی کنم چون خیلی زورگو هستند ولی با این حال شما هرجا باشید، من در خدمتم (در دلم). به خانم مدیر شماره 2 گفتم جریان را و ایشان تاکید کردند که نرو... اگر خواستی بیا پیش خودم. امروز دوباره خانم مدیر اولیه گفت فعلا این مستندات دستت باشد تا بیایی پیشم خودم! یک آن برق از سرم پرید خانم مدیر که قیافه ام را دید گفت: بیا خانم مانوی... نگران نباش. 

با لب و لوچه ای به غایت آویزان برگشتم به اتاقم و موضوع را به همکاران گفتم. همه گفتن برو بگو نمیام...بعد از کلی که با خودم کلنجار رفتم و با دلپیچه ی فراوان وارد اتاق خانم مدیر شدم... لرزان لرزانو ترسان ترسان رفتم جلو و گفتم: خانم مدیر شما خود می دانید که من چقــــدر از همکاری با شما راضیم (liar) ولی باور کنید من هرچه فکر می کنم می بینم نمی توانم دوباره برگردم به آن واحد قبلی و اصلا خداییش را هم بگیرید مترجمی بیشتر به امور بین الملل ربط دارد تا مطالعات و لپ کلام اینکه جان مرگ من دست از سر کچل اینجانب بردارید و بگذارید من همینجا کار کنمpraying خانم مدیر اولش این شکلی شدwaiting و بعد این شکلیstraight face و نهایتا یک کلام اخ فرمودند که: با اینکه با نیامدنتان مشکلی به مشکلات من اضافه کردید، ولی هر جور که راحتیت. امیدوارم که موفق باشید هر کجا که هستید از اتاق که بیرون آمدم انگار که دنیا را داده باشند به من یک نفس عمیــــــــــــــــق کشیدم اینجوریbig hug و بعد نی نای نایdancing و بعدشworried حالا خانم مدیر که رفت ولی اصلا معلوم نیست چه کسی بجایش بیآید و اصلا چگونه آدمی خواهد بود؛ همینست که نگرانم کرده. با تمام این حرفها همچنان در حال ذوق مرگ شدنم که اولین نه ی بزرگ زندگیم را گفتم و خیال خودم را راحت کردم؛ فقط امیدوارم رئیس جدید کاری نکند که به شکر خوردن بیفتم برای این نه گفتنpraying 

پ.ن. ممو جان... دیشب رفتم همان کتاب فروشی فراز و 4 تا کتاب خریدم یکی از این سه کتاب جدید سیمین شیردل بود اگه اشتباه نکنم اسمش «مثل هیچکس» بود