X
تبلیغات
نماشا
رایتل
چهارشنبه 12 آبان 1389 @ 02:29 ب.ظ

اشعار رومانتیخ

دفتر شعرم را باز می کنم و می خوانم:

می روی تا در پی ات شور و شری ماند بجا؟

عاشقی دیوانه با چشم تری ماند بجا؟

نوچ نوچ، این خوب نیست... حال و حوصله ئ آه و ناله را ندارم امروز. می روم به صفحه بعد:

رسم دلداری نمی دانی، سخن هم نشنوی

از کسی نشنیده یی پندی، ز من هم نشنوی!

این هم خوب نیست؛ این شعر لطیف است یا یک طومار سراسر گله و شکایت و مجادله؟! صفحه بعد:

ای دل زمن بریده ز یادم نمیروی

وی پا زمن کشیده ز یادم نمیروی

اکه بخشکی شانس! گفتم که حوصله ی غم و اندوه را ندارم! یک شعر آمدیم بخونیم ها صفحه بعدی:

حال که رسوا شده ام میروی

واله و شیدا شده ام می روی

ای خدا ...صفحه بعد:

باز آ که ....http://mahsae-ali.blogfa.com

اوکی بابا تسلیم ... هرچه تو بگوی... همین را می خوانم:

باز آ که به سودای تو جان می دهم امشب

آن را که تو خواستی، آن می دهم امشب

مستانه ز رخ پرده برانداخته می گفت

کام دل خونین جگران می دهم امشب

ساقی قدحی داد که: با اینهمه پیری

دل در کف آن تازه جوان می دهم امشب

بی ساز تو ، سوزی نبود در سخن من

بیهوده چرا رنج زبان می دهم امشب؟

شد روز من از مهر مهی تیره که می گفت

من جلوه بر آفاق جهان می دهم امشب

در حق حریفان کج اندیش، چو نظمی

داد سخن از طبع روان می دهم امشب

                                                       ناظر نظمی

پارازیت... نمی دانم چی، چی چی حافظا!