X
تبلیغات
رایتل
شنبه 8 آبان 1389 @ 02:47 ب.ظ

دلم تنگه برای گریه کردن... کجاست مادر کجاست گهواره ی من

دلم تنگست این روزها، خیلی تنگ... نیاز دارم دوباره 12 ساله شوم و ساعت 6 بعدازظهر باشد و من نشسته باشم مقابل تلویزیون و کارتون دختری به نام نل را ببینم، مامان در آشپزخانه ی آن خانه قدیمی، مشغول آماده کردن شام امشب و ناهار فردا باشد، بابا هم طبق معمول مأموریت باشد، بهنام هنوز از مدرسه برنگشته باشد و بهزاد هم نمی دانم کجا باشد. یا... یکشنبه شب باشد و قرار باشد کانال یک سریال پوآرو را پخش کند، ماکارونی خوشمزه ی مامان هنوز دم نکشیده ولی وقتی سریال شروع شود، غذا هم آماده ی خوردن می شود... از قیافه اش پیداست که از آن ماکارونی خوشمزه ها هم شده است. یا... اصلا هیچ ولش کن؛ مرض بازگشت به قدیم گرفته ام و ول کن ماجرا هم نیستم؛ من مرض گرفته ام شماها مگر چه گناهی مرتکب شده اید که مجبور باشید خزعبلات مرا بخوانید؟ هاین؟  

پنجشنبه شب بعد از یادآوری های مستمر و مداوم به خودم، فاینالی موفق شدم بعد از 20 سال سرکار خانم گیتی خانم را به همراه برنامه ی زیبایش ببینم. کل خانه را نشاندم مقابل تلویزیون و گفتم برای همگیتان سوپرایز دارم خفن! اول همه با دیدن کانال 5 شروع کردند به غرغر که خاک عالم بر سرت که هنوز برنامه ی تلویزیون را تماشا می کنی که البته من که مرض خفقان نداشتم، خاک را حواله ی سر خودشان کردم و گفتم همگی ساکت!!! حالا فقط تماشا کنید. نشان به آن نشان که از ساعت 10:10 شب تا 11، همه میخکوب جلو تلویزیون نشسته بودند و قسمت اول کارتون سندباد، و چند قسمت از برنامه ی محله ی بروبیا رو دیدند و کلی هم ابراز احساسات از خود در نمودند! این میان خواندن اس ام اس بینندگان هم اشک به چشمانمان آورده بود... مخصوصا نوشته ی آن خانم 41 ساله ای که گفته بود من هنوزم که هنوزه منتظرم تا خانم رضایی نقاشیم را نشان دهد!  

پ.ن. چهارشنبه ی گذشته به رسم قدیم ساعت 6 عصر کانال 1 را گرفتم تا ببینم برنامه های کودک و نوجوان امروزی چه فرقی دارد با برنامه های کودکی ما، ولی ماندم پشت در بستهیک مشت آدم گنده ی سبیل کلفت جدی نشسته بودند پشت یک ممیز گردالی و درحال بحث و مبادله ی نظر بودند؛ با دیدنشان بدجور کنف شدم و حسابی حالم گرفته شد از این هم شانس نیاوردیم